شب سردی است و من افسرده

شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

مرغ معما در این دیار غریب است

دیر زمانی است روی شاخه‌ی این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی
چون من در این دیار، تنها، تنهاست

 

گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای می‌رود از هوش.

 

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه – روشن رؤیاست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سایه‌اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه: پرده خوابی

 

خیره نگاهش به طرح خیالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چون با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست

 

ره به دورن می‌برد حمایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است

رنگی کنار شب بی‌حرف مرده است

رنگی کنار شب
بی‌حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راههای دور
می خواند از بلندی بام شب شکست.
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک.
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ، بی تکان.
لغزانده چشم را
بر شکل های درهم پندارش.
خوابی شگفت می دهد آزارش:
گل های رنگ سر زده از خاک های شب.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

شب ایستاده است

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گویی که قطعه ، قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهرهاش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.
شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال .
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سوال.

در شبی تاریک

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی‌آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.
آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه: سنگین ، سرگران ،خونسرد.
باد می آمد ، ولی خاموش.
ابر پر می زد، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید ،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.
امشب
باد و باران هر دو می کوبند :
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کوشند.
می خروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین.
سال ها آن را نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک.

جهان، آلوده‌ی خواب است

جهان، آلوده‌ی خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

آلبوم تنها صداست که می‌ماند

آلبوم تنها صداست که می‌ماند

دانلود آلبوم تنها صداست که می‌ماند + پخش آنلاین و متن

 

در این نوشتار، پلی‌لیست منظمی از قطعه‌های آلبوم تنها صداست که می‌ماند تهیه کرده‌ایم. در ادامه‌ شما می‌توانید متن آثار را هم بخوانید.

در این آلبوم قطعه‌هایی با نام: آیه‌های زمینی، عروسک کوکی، غزل، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، تولدی دیگر ، مصاحبه با گرگین، روشنی، من، گل، آب و فتح باغ اجرا شده‌اند.

امیدواریم از شنیدن این آلبوم لذت کافی را ببرید.

 

 

دانلود آلبوم تنها صداست که می‌ماند به صورت یکجا

 

 

گفتگو با گرگین

تمام مفاهیم زاییده‌ی شرایط محیط هستند

گفتگو با ایرج گرگین

_ راجع به زندگی، شرح حالتان

والله حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده ای است. خب، این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می آید، با لاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر یا دهی است ، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که با لاخره برای همه می افتد، مثل توی حوض افتادن دوره بچگی، یا مثلاً تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دوره جوونی، عروسی کردن، ازاین جور چیزا دیگه. اما اگه منظور از این شرح حال توضیح دادن یه مشت مسائلیه که به کار آدم مربوط می شه، خب، در مورد من می شه شعر، خب پس باید بگم که برای من هنوز موقعش نرسیده، چون من شعر رو به صورت جدی تازه شروع کردم.

_ به طور کلی صحبتتون رو در مورد وضع شعر امروز شروع کنیم.

من خیلی از شما تشکر می کنم که گفتین شعر امروز و نگفتین شعر نو، چون درست هم همینه. شعر نو کهنه نداره. اون چیزی که شعر امروز رو از شعر دیروز جدا می کنه و بهش شکل تازه ای می ده، همون جدائیه که به اصطلاح میون فرمهای مادی و معنوی زندگی امروز با دیروز وجود داره. من فکر می کنم که کار هنر یک جور بیان کردن و ساختن مجدد زندگیه و زندگی هم یک چیزیه که یک ماهیت متغیری داره، یه جریانیه که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه است.در نتیجه این بیان که همون هنر می شه در هر دوره خب، روحیۀ خودشو داره دیگه و اگه غیر از این باشه اصلا” درست نیستش، هنر نیست، یه جور تقلبه. امروز همه چیز عوض شده، دنیای من مثلا” به دنیای پدرم هم ارتباط نداره. انقدر فاصله ها مطرح هستن، یک عوامل تازه ای وارد زندگی ما شدن که محیط فکری و روحی این زندگی رو می سازن. طرز تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می کرده کاملا” عوض شده.اون تلقی که از مفاهیم مختلف داره، مثلا” مفهوم مذهب، اخلاق، مثلا” عشق، مثلا” شرافت، مثلا” شجاعت، قهرمانی، واقعا” اینها چون محیطِ زندگی ما عوض شده به نظر من تمام مفاهیم هم زائیدۀ شرایط محیط هستن، در نتیجه این مفاهیم هم امروز برای ما عوض شدن. من یه مثال ساده براتون می زنم. مثلا” پرسوناژ مجنون که خب همیشه سمبل پایداری و استقامت در عشق بوده، امروز واقعا” از نظر من که یه ادمی هستم که جور دیگه به عشق فکر می کنم واقعا یک پرسوناژ خیلی مسخره ایه! وقتی که علم روانشناسی میاد اونو برای من خرد می کنه، تجزیه تحلیل می کنه و به من نشون می ده که اون یک عاشق نبوده اون یک بیمار بوده، یه آدمی بوه که همینجور مرتب می خواسته خودشو آزار بده، به کلی اصلا عوض می شه.

به هر حال شعر امروز ما یک شعری باید باشه که خصوصیات این دوره رو داشته باشه و درعین حال سازندۀ این شعر باید یک آدمی باشه که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسه که به محتوی شعرش ارزشی بده که بتونه در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شه میون اونها خودشو جا بده، اگه غیر از این باشه خب، همین چیزایی می شه که همه می گن دیگه. یکی از خصوصیات شعر امروز ما که واقعا ارزش داره اینه که به اصطلاح به جوهر شعری نزدیک شده. خودشو رها کرده از بارِ بسیاری از مسائلی که اصلا ارتباطی به شعر نداشت. اینه که شعر کارش این نیست که نصیحت بکنه، نمی دونم… رهبری بکنه، هدایت بکنه، نمی دونم در مدح کسی باشه. به هر حال به اون هسته و جوهر شعر نزدیک شده. از حالت کلی گویی در آمده.

البته ای حرفهایی که من می زنم یک حرفائیست که هیچ حالت قانون صادر کردن نداره، به اصطلاح یه مقدار مربوط می شه به سلیقه ها و عقاید شخصی خودم. همین طور تجربه هام. به هر حال همه می تونن که یک زبانهای خاصی برای خودشون در شعر داشته باشن اصلا زبان شعر امروز نمی تونه مربوط باشه به کلماتی که به اصطلاح در شعر دیروز به کار گرفته می شدن. کار شاعر امروز اینه که بیاد اگر که صمیمی باشه، طبیعیست که زبونش هم یک دست می شه و کلمات به راحتی توی شعرش می آن. به هر حال همه می خوان فاضلانه شعر بگن؛ هیچکس نمی خواد صمیمانه شعر بگه!

_ یکی از خصوصیات شعر شما، فکر می کنم زنانه بودنشه، می خواستم نظر خودتون رو راجع به این بپرسم؟

والا، اگر که شعر من همین طور که شما گفتین به اصطلاح یه مقدار حالت زنونه داره، این خب خیلی طبیعیه که به علت زن بودنمه! چون من خوشبختانه یک زنم. ولی اگر که به اصطلاح پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاد، من فکر می کنم که دیگه جنسیت نمی تونه مطرح باشه و اصلاح مطرح کردن این قضیه درست نیستش. چون اون چیزی که مطرحه اینه که آدم خودشو از جنبه های مثبت وجود خودش… این جنبه ها رو طوری پرورش بده که به یه حدی از ارزشهای انسانی برسه. اصل کار، آدم هست. اصلا زن و مرد مطرح نیست، اگر که یک شعر بتونه خودش رو به اینجا برسونه، دیگه اصلا مربوط به سازندش نمی شه، یک چیزیست مربوط به دنیای شعر و ارزش خودش رو داره. همون ارزشی رو داره که مثلا ممکنه یه مردِ شاعرِ عالی هم به اونجا رسیده باشه. به هر حال من وقتی که شعر می گم انقدرها به این مساله توجه ندارم. اگر که یه همچین حالتی می آد توش خیلی ناآگاهانست.

 

در باغی رها شده‌ بودم

در باغی رها شده‌ بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می‌وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می‌گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می‌لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش.
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.

نوری به زمین فرود آمد

نوری به زمین فرود آمد:
دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جاپا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
ناگهان جاپاها براه افتادند.
روشنی همراهشان می‌خزید.
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،
شاید از بیابانی می‌گذشتم.
انتظاری گمشده با من بود.
ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.
از کجا آمده بود؟
به کجا می‌رفت؟
تنها دو جاپا دیده می‌شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.