شاعران معاصر
هر روز مراست با هنر دشواری
با آنکه نه بردل کس از من باری
حرفم باید به حرف هر طراری
یا للعجب این چه شیوه بود و کاری؟
داد آینهام به دست آن جان جهان
گفتا که در آئینه به خود دل شو نگران
دیدم همه عكس اوست در آینه ام
بنگر که چه ام جهان داد نشان
در میآوری، در میآوریم، در میآورید
بارانی، ژاکت، کت، بلوز
پشمی، نخی، کنفی
دامن، شلوار، جوراب، لباسِ زیر
گذاشته، آویخته، انداخته به پشتِ صندلی،
انداخته از لتهیِ پاراوان:
فعلاً پزشک میگوید چیز جدیای نیست
خواهش میکنم لباس بپوشید، استراحت کنید، سفر بروید
بخورید در صورتی که، قبل از خواب، بعد از غذا
سه ماهِ دیگر مراجعه کنید، یک سالِ دیگر، یک سال و نیمِ دیگر؛
دیدی، تو فکر کردی، ما نگران بودیم
شما گمان میکردید، او شک میکرد
دیگر زمانِ شال و کلاه کردن
دیگر زمانِ بستنِ دکمهها با دستهایِ لرزان
بندِ کفشها، دکمههای فشاری، زیپها، قلاب کمربند
کمربندها، دکمهها، کراواتها، یقهها
دیگر از آستینها در بیاورید، از ساکها، از جیبها
شال گردنِ مچالهشده، خالخالی، راهراه، گلدار، چهارخانه
که مدتِ استفاده از آن ناگهان تمدید شده است.
گفتم به کدام دیده در من نگری؟
گفتا به کدام دل به من راه بری؟
گفتم که دل و دیده مرا گشت یکی
گفتا چه سفر خوش است با همسفری
افتاده سروکارم با فتنهگری
چندانکه مرا نمانده با خوبش سری
بر نیک و بد حرف من اندیشه مبر
زودارم اگر بر لب دارم خبری
گفتم: به منش نظارهها بود نهان
گفتا که: خوشا جوانی و عشق و گمان
گفتم چه مرا بر سر خواهد شد؟ گفت:
در راه سفر بهم بود سود و زیان
گفتی که بپوی! دل بپویید بسی
از حکم توسر چگونه پیچید کسی؟
هم اینک می پوید و می آید باز
اما به کدام فرصتی، کونفسی؟
حرفش همه بود مایهی آشفتن
هر قصه ای از برای کمتر خفتن
گفتم ز چه با حرفم آزاری؟ گفت:
دیوانه به دیوانه چه خواهد گفتن؟
گفتم نفسم رفت و نماندم نفسي
گفتا بودت به دل مگرملتمسي؟
گفتم دل من برد لب لعل تو گفت:
دلها برد از دور نوای جرسي
گفتم به شب هجر تو خواهم خفتن
گفت آید این سهل ولی با گفتن.
گفتم مکن آشفته از این حرفم گفت:
ای عاشق باید که به عشق آشفتن