ای خداوند! از درون شب

به اسماعیل صارمی

ای خداوند! از درون شب
گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم

گر نشینم منکسر بر جای
ور ز جا چون باد برخیزم،
ای خداوند! از درون شب
گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم.

می‌کِشم هر ناله‌ی این شامِ خونین را
در ترازوی غریواندیش،
می‌چشم هر صوتِ بی‌هنگامِ مسکین را
در مذاقِ نعره‌جوی خویش.

گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم
ای خداوند! از درون شب.

گر ندارم جنبشی با جای
ور ندارم قصه‌یی با لب،
گوش با زنگِ غریوی وحشت‌انگیزم
ای خداوند! از درون شب.

فروردین ۱۳۳۷

شب با گلوی خونین خوانده‌ست

برای پروین دولت‌آبادی
شب
با گلوی خونین
خوانده‌ست
دیرگاه.

دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.

۱۳۳۸

آلبوم صدای پای آب

آلبوم صدای پای آب

دانلود آلبوم صدای پای آب + پخش آنلاین و متن اشعار

این آلبوم از دو قطعه‌ی 30 دقیقه‌ای و 11 اثر تشکیل شده است.

 


 

در این نوشتار، پلی‌لیست منظمی از قطعه‌های آلبوم صدای پای آب تهیه کرده‌ایم. در ادامه‌ شما می‌توانید متن آثار را هم بخوانید.

در این آلبوم قطعه‌هایی با نام: صدای پای آب (اهل کاشانم)، روشنی من گل آب، روزی خواهم آمد، زندگانی سیبی‌ست، تا شقایق هست، رفته بودم سر حوض، خانه‌ی دوست کجاست، گوش کن دورترین مرغ جهان، کفش‌هایم کو؟، بزرگ بود و از اهالی امروز بود اجرا شده‌اند.

امیدواریم از شنیدن این آلبوم لذت کافی را ببرید.

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

۱۳۳۸

ارابه‌ها

۱
ارابه‌ها

ارابه‌هایی از آن سوی جهان آمده است.
بی‌غوغای آهن‌ها
که گوش‌های زمانِ ما را انباشته است.

ارابه‌هایی از آن سوی زمان آمده‌است.

گرسنگان از جای برنخاستند
چرا که از بارِ ارابه‌ها عطرِ نانِ گرم بر نمی‌خاست؛

برهنگان از جای برنخاستند
چرا که از بارِ ارابه‌ها خش‌خشِ جامه‌هایی بر نمی‌خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله‌ی ارابه‌ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای بر نخاستند
چرا که امید نمی‌رفت فرشتگانی رانندگانِ ارابه‌ها باشند.

ارابه‌هایی از آن سوی جهان آمده است.
بی‌غوغای آهن‌ها
که گوش‌های زمانِ ما را انباشته.

ارابه‌هایی از آن سوی زمان آمده‌اند
بی‌آن‌که امیدی با خود آورده باشند.

۲
دو شبح

ریشه‌ها در خاک
ریشه‌ها در آب
ریشه‌ها در فریاد.

شب از ارواحِ سکوت سرشار است
و دست‌هایی که ارواح را می‌رانند
و دست‌هایی که ارواح را به دور
به دوردست
می‌تارانند.

ــ دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده‌اند.

ــ ما رقصیده‌ایم
ما تا مرزهای خستگی رقصیده‌ایم.

ــ دو شبح در ظلمات
در رقصی جادویی، خستگی‌ها را بازنموده‌اند.

ــ ما رقصیده‌ایم
ما خستگی‌ها را بازنموده‌ایم.

شب از ارواحِ سکوت
سرشار است
ریشه‌ها
از فریاد و
رقص‌ها
از خستگی.

۳
جزعشق

جز عشقی جنون‌آسا
هر چیزِ این جهانِ شما جنون‌آساست ــ

جز عشقِ
به زنی
که من دوست می‌دارم.

چگونه لعنت‌ها
از تقدیس‌ها
لذت‌انگیزتر آمده است!

چگونه مرگ
شادی‌بخش‌تر از زندگی‌ست!

چگونه گرسنگی را
گرم‌تر از نانِ شما
می‌باید پذیرفت!

لعنت به شما، که جز عشقِ جنون‌آسا
همه چیزِ این جهانِ شما جنون‌آساست!

۴
اصرار

خسته
شکسته و
دل‌بسته

من هستم
من هستم
من هستم

از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب‌بسته در دره‌های سکوت
سرگردانم.

من می‌دانم
من می‌دانم
من می‌دانم

جنبشِ شاخه‌یی
از جنگلی خبر می‌دهد
و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان
از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش،

در خاموشی نشسته‌ام
خسته‌ام
درهم‌شکسته‌ام
من
دل‌بسته‌ام.

۵
از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده‌کنان به رقص برخاستیم
ما نعره‌زنان از سرِ جان گذشتیم…

کس را پروای ما نبود.

در دوردست
مردی را به دار آویختند.

کسی به تماشا سر برنداشت.

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالبِ خود
برآمدیم.

۶
فریادی و… دیگر هیچ

فریادی و دیگر هیچ.
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا بر سرِ یأس بتواند نهاد.

بر بسترِ سبزه‌ها خفته‌ایم
با یقینِ سنگ
بر بسترِ سبزه‌ها با عشق پیوند نهاده‌ایم
و با امیدی بی‌شکست
از بسترِ سبزه‌ها
با عشقی به یقینِ سنگ برخاسته‌ایم

اما یأس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ، زمزمه‌یی بیش نیست.

فریادی
و دیگر
هیچ!

۷
فریادی …

مرا عظیم‌تر از این آرزویی نمانده است
که به جُستجوی فریادی گم‌شده برخیزم.

با یاریِ فانوسی خُرد
یا بی‌یاریِ آن،
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان.

فریادی که نیم‌شبی
از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمد
و به آسمانِ ناپیدا گریخت…

ای تمامیِ دروازه‌های جهان!
مرا به بازیافتنِ فریادِ گم‌شده‌ی خویش
مددی کنید!

۲ تیر ۱۳۳۷
درمرگِ ایمرناگی

زیباتر شبی برای مردن _ شبانه

به محمود کیانوش

شب تار
شب بیدار
شب سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد.

شب
سراسرِ شب
یکسر
از حماسه‌ی دریای بهانه‌جو بی‌خواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی‌نوا…

جنگلِ سالخورده به‌سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه‌ی ماسه‌پوشیده پَرکشیده‌بود
غریوکشان
به تالابِ تیره‌گون
درنشست.

تالابِ تاریک
سبک از خواب برآمد
و با لالای بی‌سکونِ دریای بیهوده
باز
به خوابی بی‌رؤیا
فروشد…

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخمِ تبر را با لعابِ سبزِ خزه
فرومی‌پوشد.

حماسه‌ی دریا
از وحشتِ سکون و سکوت است.

شب تار است
شب بیمار است
از غریوِ دریای وحشت‌زده بیدار است
شب از سایه‌ها و غریوِ دریا سرشار است

زیباتر شبی برای دوست‌داشتن.

با چشمانِ تو مرا به الماسِ ستاره‌ها نیازی نیست.
با آسمان
بگو.
۱۳۳۷/۴/۱۷

بانوی پرغرور عشق _ باران

آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم
در آستانه‌ی پُرنیلوفر،
که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید

و آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم
در آستانه‌ی پُرنیلوفرِ باران،
که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پرغرور باران را
در آستانه‌ی نیلوفرها،
که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی‌آمد.
۱۳۳۸

پنجه‌ی سرد باد

پنجه‌ی سرد باد در اندیشه‌ی گزندی نیست
من اما هراسانم:
گویی بانوی سیه‌جامه
فاجعه را
پیشاپیش
بر بامِ خانه می‌گرید.

و پنجه‌ی بی‌خیالِ باد
در این انبانِ خالی
در جُستجوی چیزی‌ست.

۱۳۳۸

عشق خاطره‌ای‌ست _ شبانه

عشق
خاطره‌ای‌ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته،
چرا که آنان اکنون هر دو خفته‌اند:
در این سویِ بستر
مردی و
زنی
در آن‌سوی.

تُندبادی بر درگاه و
تُندباری بر بام.

مردی و زنی خفته.

و در انتظارِ تکرار و حدوث
عشقی
خسته.

۱۳۳۸

کنار من چسبیده به من _ زن خفته

کنار من چسبیده به من در عظیم‌تر فاصله‌یی از من
سینه‌اش
به آرامی
از حباب‌های هوا
پُر و خالی
می‌شود.
چشم‌هایش که دوست می‌دارم ــ
زیرِ پلکانِ فروکشیده
نهفته است.

«کجایی؟
چیستی؟
چه می‌خواهی؟»

سینه‌اش
به آرامی
از حباب‌های هوا
پُر و خالی می‌شود.

۱۳۳۸