برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام.

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

 

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ می‌زند رسام.

 

مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!

 

ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!

 

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!

 

کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام…

 

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!
1337

آلبوم حجم سبز

آلبوم حجم سبز

دانلود آلبوم حجم سبز + پخش آنلاین و متن اشعار

 

 

 


 

در این نوشتار، پلی‌لیست منظمی از قطعه‌های آلبوم حجم سبز تهیه کرده‌ایم. در ادامه‌ شما می‌توانید متن آثار را هم بخوانید.

در این آلبوم قطعه‌هایی با نام: آب را گل نکنیم، تا انتظار ظهور، کاج‌های زیادی بلند، صدا کن مرا صدای تو خوب است، زندگی یعنی یک سار پرید، چرا مردم نمی‌دانند که لادن اتفاقی نیست، مانده تا برف زمین آب شود، به تماشا سوگند، بزرگ بود و از اهالی امروز بود، با سبد رفتم به میدان، ماه بالای سر آبادی‌ست، روزی که دانش لب آب زندگی می‌کرد، قایقی خواهم ساخت، من تاریکی فکر یک بره‌ی روشن هستم، شب سرشاری بود، دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد بود اجرا شده‌اند.

امیدواریم از شنیدن این آلبوم لذت کافی را ببرید.

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش

 

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.

 

 

مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

 

 

من همان مرغم، به ظلمت باژگون
نغمه‌اش وای، آب‌خوردش جوی خون.

 

 

دانه‌اش در دامِ تزویرِ فلک
لانه بر گهواره‌ی جنبانِ شک.

 

 

لانه می‌جنبد وز او ارکانِ مرغ،
ژیغ ژیغش می‌خراشد جانِ مرغ.

 

 

ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟

 

 

گر نه تن زندانِ تردید آمدی
شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.

 

 

من همان مرغم که وای آوازِ او
سوزِ مأیوسان همه از سازِ او

 

 

او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،

 

 

گاه بالی می‌زند در قعرِ آن
گاه وایی می‌کشد از سوزِ جان.

 

 

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.

 

 

وای اگر تابد به زندانبانِ ریش
آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!

 

 

من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:

 

 

گر امیدم پیش رانَد یک نفس
روحِ دریایم کشانَد بازپس.

 

 

گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفنِ دریای بی‌پایان و، من!

 

 

ور نه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پارویی بگیر!

 

 

خود نه از امید رَستم نی ز غم
وین میان خوش دست‌وپایی می‌زنم.

 

 

من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.

 

 

نه‌ش غمِ جان است و نه‌ش پروای نام
می‌زند وایی به ظلمت، والسلام.
۱۳۳۸

می‌چکد سمفونی شب

می‌چکد سمفونی شب
آرام
روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

مغرب
از آتشِ افسرده‌ی روز
بی‌صدا می‌سوزد.

می‌برد نغمه‌ی دلتنگی را
بادِ جنوب
تا کند زمزمه بر بامِ هوا.
نیست حرفی به لبانش
لیکن
مانده با خامُشی‌اش مطلب‌ها.

می‌پرد موج‌زنان بازمی‌آید به فرود
همچون آن سایه‌ی لغزانِ شب‌کور،
هی‌هیِ چوپان
از دور.

می‌خزد مار
چون آن جاده‌ی پیچانِ چون مار.
در سراشیبیِ غوغاگرِ رود.

بی‌که از خیمه‌ی رازش به‌درآید
وه که می‌خواند
جنگل
چه به‌شور!

۱۳۳۸

در دوردست، آتشی اما نه دودناک

در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفته‌ی دریای سردِ شب
پُرشعله می‌فروزد.

آیا چه اتفاق؟
کاخی‌ست سربلند که می‌سوزد؟
یا خرمنی ــ که مانده ز کینه
در آتشِ نفاق ــ؟

هیچ اتفاق نیست!

در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفته‌ی شب شعله می‌زند؛
وین‌جا، کنارِ ما، شبِ هول است
در کامِ خویش گرم
وز قصه باخبر.
او را لجاجتی‌ست که، با هرچه پیشِ دست،
روی سیاه را
سازد سیاه‌تر.

آری! در این کنار
هیچ اتفاق نیست:

در دوردست آتشی اما نه دودناک،
وین‌جای دودی از اثرِ یک چراغ نیست!

۱۳۳۸

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید

یارانِ ناشناخته‌ام
چون اخترانِ سوخته
چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی‌ستاره ماند.


آنگاه
من
که بودم
جغدِ سکوتِ لانه‌ی تاریکِ دردِ خویش،
چنگِ زهم‌گسیخته‌زه را
یک سو نهادم
فانوس برگرفته به معبر درآمدم
گشتم میانِ کوچه‌ی مردم
این بانگ با لب‌ام شررافشان:
«ــ آهای!
از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید!…
این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش
کاین‌گونه می‌تپد دلِ خورشید
در قطره‌های آن…»

بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگانِ خاک،
افکند آشیانه‌ی متروکِ زاغ را
از شاخه‌ی برهنه‌ی انجیرِ پیرِ باغ…

«ــ خورشید زنده است!
در این شبِ سیا [که سیاهیِ روسیا
تا قندرونِ کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]
آهنگِ پُرصلابتِ تپشِ قلبِ خورشید را
من
روشن‌تر
پُرخشم‌تر
پُرضربه‌تر شنیده‌ام از پیش…
از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه‌ها
به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه‌ها به خیابان
نظر کنید!

از پشت شیشه‌ها…

نوبرگ‌های خورشید
بر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست.

فانوس‌های شوخِ ستاره
آویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب…

من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش.

چنگِ ز هم گسیخته زه را
زه بستم
پای دریچه
بنشستم
وز نغمه‌یی
که خواندم پُرشور
جامِ لبانِ سردِ شهیدانِ کوچه را
با نوشخندِ فتح
شکستم:

«ــ آهای!
این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش
کاین گونه می‌تپد دلِ خورشید
در قطره‌های آن…

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید!

خون را به سنگفرش
ببینید!

خون را
به سنگفرش…»

۱۳۳۶
زندانِ موقتِ شهربانی

در این‌جا چار زندان است

در این‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن،
به خونِ نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست.

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند
کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته‌اند
کسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می‌شکسته‌اند.

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی
نکشته‌ام
من اما راه بر مردِ رباخواری
نبسته‌ام
من اما نیمه‌های شب
ز بامی بر سرِ بامی نجسته‌ام.

در این‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ــ
من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود،
جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند،
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست…

جُرم این است!
جُرم این است!

۱۳۳۶
زندانِ موقت

آه ای یقین گم‌شده

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلبِ من
اینگونه
گرم و سُرخ:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.

آه ای یقین گم‌شده، ای ماهیِ گریز
در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دستِ من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌کنم
در چشمِ من
به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون
خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

احساس می‌کنم
در هر رگم
به هر تپشِ قلبِ من
کنون
بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روحِ آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

۱۳۳۸

کاج‌های پیر تاریک‌اند

به ابوالفضل نجفی
همچو بوتیمارِ مجروحی ــ نشسته بر لبِ دریاچه‌ی شب ــ می‌خورَد اندوه

شامگاه
اندیشناک و خسته و مغموم.

کاج‌های پیر تاریک‌اند و در اندیشه‌ی تاریک.
من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم.

من چنان
چون کاج‌های پیر
تاریکم که پنداری
دیرگاهی هست
تا خورشید
بر جانم نتابیده‌ست.

می‌کشم بی‌نقشه
در غم‌خانه‌ی خود
پای
می‌کشم بی‌وقفه
بر پیشانیِ خود
دست…

«ــ ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی!
ای پیمبرهای
بی‌تکفیرِ
بی‌زنجیرِ
بی‌شمشیر!

در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،
بی‌کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت‌های رعب‌انگیز،
پرچمِ محزونِتان را
سخت
دور می‌بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه‌ی مغرور!

زهرِ رنج از ناتوانی‌های معصومانه‌تان در دل،
هم‌چو بوتیمار
بر لبِ دریاچه‌ی شب می‌خورم اندوه.
آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابری
نم‌نمی باران نباریده‌ست.

می‌کشم
بی‌نقشه
در غم‌خانه‌ی خود پای…
می‌کشم
بی‌وقفه
بر پیشانیِ خود دست…

۱۳۳۶
زندانِ موقت

بر جای ایستاده پل

به فروز و یحیی هدی
و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد
بادها، ابرِ عبیرآمیز را
ابر، باران‌های حاصلخیز را…

اژدهایی خفته را مانَد
به روی رودِ پیچان
پُل:
پای‌ها در آب و سر بر ساحلی هشته
هشته دُم بر ساحلِ دیگر ــ
نه‌ش به سر اندیشه‌یی از خشکسالی‌هاست
نه‌ش به دل اندیشه از طغیان
نه‌ش سروری با نسیمی خُرد
نه‌ش غروری با تبِ توفان
نه‌ش امیدی می‌پزد در سر
نه‌ش ملالی می‌خلد در جان؛

بندبندِ استخوانش داستان از بی‌خیالی‌هاست…

بادها، ابرِ عبیرآمیز را
ابر، باران‌هایِ حاصلخیز را…

معبرِ خورشید و باران
بی‌خیالی هیچ‌اش از باران و از خورشید
بر جای
ایستاده
پل!

معبرِ بسیار موکب‌های پُرفانوس و پُرجنجالِ شادی‌های عالم‌گیر
معبرِ بسیار موکب‌های اندُهگینِ نالش‌ریزِ سر در زیر؛
خشت خشتِ هیکلش
از نامداری‌های بی‌نامان فروپوشیده
بر جای
ایستاده
پل!

بادها، ابرِ عبیرآمیز را
ابر، باران‌های حاصلخیز را…

گاوِ مجروحی به زیرِ بار
روستایی‌مردی از دنبال
تنگ‌نای گُرده‌ی پُل را به سوی ساحلِ خاموش می‌پیماید اندر مه که
گویی در اجاقِ دودناکِ شام
می‌سوزد.

هم در این هنگام
از فرازِ جان‌پناهِ بی‌خیالِ سرد
مردی در خیال آرام
بر غوغای رودِ تندِ پیچان
چشم
می‌دوزد.

۱۳۳۷
اصفهان – فروردس