شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

آن کس که ز جان خود نترسد (703)

آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد

وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد

آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بی‌عدد نترسد

آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد

آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد

چون کوه احد دلی بباید
تا او ز جز احد نترسد

مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد

هر جای که هست گنج گنجست
کشته احد از لحد نترسد

هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد

هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد

وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بی‌مدد نترسد

از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد

خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد

این مایه لعنتست کابله
دل‌های شهان خلد نترسد

هم پرده خویش می‌درد کو
پرده من و تو درد نترسد

پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد

در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد

زنهار به سر برو بدان ره
کان جا دلت از رصد نترسد

صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد

آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد

آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد

هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد

گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد

چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد

بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد

آن جا که چو تو نگار باشد (704)

آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد

سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بی‌کنار باشد

بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد

امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد

من جوی و تو آب و بوسه آب
هم بر لب جویبار باشد

از بوسه آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد

از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیده خیره خار باشد

موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد

بر فرعونان که نیل خون گشت
بر مؤمن خوشگوار باشد

هرگز نرمد خلیل ز آتش
گر بر نمرود نار باشد

یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد

آن باد بهار جان باغست
بر شوره اگر غبار باشد

زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه بر او سوار باشد

احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد

این را بر دست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد

آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد

هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد

ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد

ای کز تو همه جفا وفا شد (704)

ای کز تو همه جفا وفا شد
آن عهد و وفای تو کجا شد

با روی تو سور شد عزاها
بی روی تو سورها عزا شد

شد بی‌قدمت سرا خرابه
باز از تو خرابه‌ها سرا شد

از دعوت تو فنا شود هست
وز هجر تو هست‌ها فنا شد

ای کشته مرا به جرم آنک
از من راضی به جان چرا شد

آن تخم عطای تست در جان
کو را کف دست باسخا شد

اعنات مهیجست جان را
ور نی ز چه روی جان گدا شد

گر عاشق داد نیست جودت
پس جان ز چه عاشق دعا شد

زد پرتو ساقییت بر ابر
کز عکس تو ابرها سقا شد

زد عکس صبوری تو بر کوه
تسکین زمین و متکا شد

زد عکس بلندی تو بر چرخ
معنی تو صورت سما شد

از حسن تو خاک هم خبر یافت
شد یوسف خوب و دلربا شد

از گفت بدار چنگ کز وی
بی گفت تو فهم بانوا شد

روزم به عیادت شب آمد (706)

روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ
از یارب من به یارب آمد

یار آمد و جام باده بر کف
زان می که خلاف مذهب آمد

هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد

عالم به خمار اوست معجب
پس وی چه عجب که معجب آمد

بر هر فلکی که ماه او تافت
خورشید کمینه کوکب آمد

گویی مه نو سواره دیدش
کز عشق چو نعل مرکب آمد

این بس نبود شرف جهان را
کو روح و جهان چو قالب آمد

شاد آن دل روشنی که بیند
دل را که چه سان مقرب آمد

از پرتو دل جهان پرگل
زیبا و خوش و مؤدب آمد

هر میوه به وقت خویش سر کرد
هر فصل چه سان مرتب آمد

بس کن که به پیش ناطق کل
گویای خمش مهذب آمد

بس کن که عروس جان ز جلوه
با نامحرم معذب آمد

من بس نکنم که بی‌دلان را
این کلبشکر مجرب آمد

من بس نکنم به کوری آنک
اندر ره دین مذبذب آمد

خامش که به گفت حاجتی نیست
چون جذب فرغت فانصب آمد

خود گفتن بنده جذب حقست
کز بنده به بنده اقرب آمد

آن یوسف خوش عذار آمد (707)

آن یوسف خوش عذار آمد
وان عیسی روزگار آمد

وان سنجق صد هزار نصرت
بر موکب نوبهار آمد

ای کار تو مرده زنده کردن
برخیز که روز کار آمد

شیری که به صید شیر گیرد
سرمست به مرغزار آمد

دی رفت و پریر نقد بستان
کان نقد خوش عیار آمد

این شهر امروز چون بهشتست
می‌گوید شهریار آمد

می‌زن دهلی که روز عیدست
می‌کن طربی که یار آمد

ماهی از غیب سر برون کرد
کاین مه بر او غبار آمد

از خوبی آن قرار جان‌ها
عالم همه بی‌قرار آمد

هین دامن عشق برگشایید
کز چرخ نهم نثار آمد

ای مرغ غریب پربریده
بر جای دو پر چهار آمد

هان ای دل بسته سینه بگشا
کان گمشده در کنار آمد

ای پای بیا و پای می‌کوب
کان سرده نامدار آمد

از پیر مگو که او جوان شد
وز پار مگو که پار آمد

گفتی با شه چه عذر گویم
خود شاه به اعتذار آمد

گفتی که کجا رهم ز دستش
دستش همه دستیار آمد

ناری دیدی و نور آمد
خونی دیدی عقار آمد

آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار آمد

خامش کن و لطف‌هاش مشمر
لطفیست که بی‌شمار آمد

جان از سفر دراز آمد (709)

جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد

در نقد وجود هر چه زر بود
از گنج عدم به گاز آمد

بی مهر تو هر که آسمان رفت
درهای فلک فرازآمد

بی آبی خویش جمله دیدند
هرک از تو نه سرفراز آمد

جان رفت که بی‌تو کار سازد
سوزید و نه کارساز آمد

اندر سفرش بشد حقیقت
کو بی‌تو همه مجاز آمد

از گرد ره آمدست امروز
رحم آر که پرنیاز آمد

سر را ز دریچه‌ای برون کن
تا بیند کان طراز آمد

تا نعره عاشقان برآید
کان قبله هر نماز آمد

از پیش تو رفت باز جانم
طبل تو شنید و بازآمد

ای اهل رباط وارهیدیت
کز خط خوشش جواز آمد

آن چنگ طرب که بی‌نوا بود
رقصی که کنون به ساز آمد

از سلسله نیاز رستید
کان بند هزار ناز آمد

ترک خر کالبد بگویید
کان شاه براق تاز آمد

نور رخ شمس حق تبریز
عالم بگرفت و راز آمد

برخیز که ساقی اندرآمد (708)

برخیز که ساقی اندرآمد
وان جان هزار دلبر آمد

آمد می ناب وز پی نقل
بادام و نبات و شکر آمد

آن جان و جهان رسید و از وی
صد جان جهان مصور آمد

مشک آمد پیش طره او
کان طره ز حسن بر سر آمد

زد حلقه مشک فام و می‌گفت
بگشای که بنده عنبر آمد

از تابش لعل او چه گویم
کز لعل و عقیق برتر آمد

زان سنبل ابروش حیاتم
با برگ و لطیف و اخضر آمد

درده می خام و بین که ما را
در مجلس خام دیگر آمد

آن رایت سرخ کز نهیبش
اسپاه فرج مظفر آمد

هر کار که بسته گشت و مشکل
آن کار بدو میسر آمد

می ده که سر سخن ندارم
زیرا که سخن چو لنگر آمد

آن شعله نور می‌خرامد (710)

آن شعله نور می‌خرامد
وان فتنه حور می‌خرامد

شب جامه سپید کرد زیرا
کان ماه ز دور می‌خرامد

مستان شبانه را بشارت
ساقی به سحور می‌خرامد

جان را به مثال عود سوزیم
کان کان بلور می‌خرامد

آن فتنه نگر که بار دیگر
با صد شر و شور می‌خرامد

آن دشمن صبرهای عاشق
در خون صبور می‌خرامد

جانم به فدای آن سلیمان
کو جانب مور می‌خرامد

جز چهره عاشقان مبینید
کان شاه غیور می‌خرامد

در قالب خلق شمس تبریز
چون نفخه صور می‌خرامد

امروز نگار ما نیامد (711)

امروز نگار ما نیامد
آن دلبر و یار ما نیامد

آن گل که میان باغ جانست
امشب به کنار ما نیامد

صحرا گیریم همچو آهو
چون مشک تتار ما نیامد

ای رونق مطربان همین گو
کان رونق کار ما نیامد

آرام مده تو نای و دف را
کآرام و قرار ما نیامد

آن ساقی جان نگشت پیدا
درمان خمار ما نیامد

شمس تبریز شرح فرما
چون فصل بهار ما نیامد

خوش باش که هر که راز داند (712)

خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی، خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر
شاکر هر دم شِکر ستاند

شُکر از شِکرست آستین‌پر
تا بر سر شاکران فشاند

تلخش چو بنوشی و بخندی
در ذات تو تلخیی نماند

گویی که چگونه‌ام؟ خوشم من
گویم ترشم دلت بماند

گوید که نهان مکن ولیکن
در گوشم گو که کس نداند

در گوش تو حلقهٔ وفا نیست
گوش تو به گوش‌ها رساند