شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

جانی که ز نور مصطفی زاد (693)

جانی که ز نور مصطفی زاد
با او تو مگو ز داد و بیداد

هرگز ماهی سباحت آموخت
آزادی جست سرو آزاد

خاری که ز گلبن طرب رست
گلزار به روی او شود شاد

دورست رواق‌های شادی
از آتش و آب و خاک و از باد

زین چار بسیط چون چلیپا
ترکیب موحدان برون باد

زان سو فلکیست نیک روشن
زان سو ملکیست بسته مرصاد

کمتر بخشش دو چشم بخشد
بینا و حکیم و تیز و استاد

با دیده جان چو واپس آیی
در عالم آب و گل به ارشاد

بینی تو و دیگران نبینند
هر سو نوری به رسم میلاد

در هر ابری هزار خورشید
در هر ویران بهشت آباد

تختی بنهی به قصر مردان
هم خیمه زنی به بام اوتاد

بویی ببری ز شمس تبریز
کو را است ملک مطیع و منقاد

آن کز دهن تو رنگ دارد (694)

آن کز دهن تو رنگ دارد
انصاف که رزق تنگ دارد

وان کس که جدل ببست با تو
با عمر عزیز جنگ دارد

ماهی که بیافت آب حیوان
بر خشک چرا درنگ دارد

در آینه عکس قیصر روم
گر نیست بدانک زنگ دارد

در قدس دلت چو خوک دیدی
ملک قدست فرنگ دارد

ما را باری نگار خوش قول
اندر بر خود چو چنگ دارد

زان زخمه او همیشه این چنگ
پس تن تن و بس ترنگ دارد

هر ذره که پای کوفت با ما
از مشرق چرخ ننگ دارد

هر جان که در این روش بلنگد
جان تو که عذر لنگ دارد

زیرا کاین بحر بس کریمست
آن نیست که او نهنگ دارد

سگ طبع کسی که با چنین شیر
او سرکشی پلنگ دارد

سنگین جانی که با چنین لعل
سودای کلوخ و سنگ دارد

خامش کن و جاه گفت کم جوی
کاین جاه مزاج بنگ دارد

این قافله بار ما ندارد (695)

این قافله بار ما ندارد
از آتش‌ِ یار‌ِ ما ندارد

هر‌چند درخت‌های سبز‌ند
بویی ز بهار ما ندارد

جان تو چو گلشن است لیکن
دلخسته به خار ما ندارد

بحر‌ی‌ست دل تو در حقایق
کاو جوش کنار ما ندارد

هر چند که کوه برقرار است
والله که قرار ما ندارد

جانی که به هر صبوح مست است
بویی ز خمار ما ندارد

آن مطرب آسمان که زهره‌ است
هم طاقت کار ما ندارد

از شیر خدای پرس ما را
هر شیر قفار ما ندارد

منمای تو نقد شمس تبریز
آن را که عیار ما ندارد

بیچاره کسی که زر ندارد (696)

بیچاره کسی که زر ندارد
وز معدن زر خبر ندارد

بیچاره دلی که ماند بی‌تو
طوطیست ولی شکر ندارد

دارد هنر و هزار دولت
افسوس که آن دگر ندارد

می‌گوید دست جام بخشش
ما بدهیمش اگر ندارد

بر وی ریزییم آب حیوان
گر آب بر آن جگر ندارد

بی برگان را دهیم برگی
زان برگ که شاخ تر ندارد

آن‌ها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد

نزدیک آمد که دیده بخشیم
آن را که به ما نظر ندارد

خاموش که مشکلات جان را
جز دست خدای برندارد

دل بی‌لطف تو جان ندارد (697)

دل بی‌لطف تو جان ندارد
جان بی‌تو سر جهان ندارد

عقل ار چه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد

خورشید چو دید خاک کویت
هرگز سر آسمان ندارد

گلنار چو دید گلشن جان
زین پس سر بوستان ندارد

در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند زیان ندارد

بی ماه تو شب سیه گلیمست
این دارد و آن و آن ندارد

دارد ز ستاره‌ها هزاران
بی ماه چراغدان ندارد

بی گفت تو گوش نیست جان را
بی گوش تو جان زبان ندارد

وان جان غریب در تظلم
می‌نالد و ترجمان ندارد

لیکن رخ زرد او گواهست
و اشکی که غمش نهان ندارد

غماز شوم بود دم سرد
آن دم که دم خران ندارد

اصل دم سرد مهر جانست
کان را مه مهر جان ندارد

چون دل سبکش کند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد

آن عشق جوان چو نوبهارت
جز پیران را جوان ندارد

تا چند نشان دهی خمش کن
کان اصل نشان نشان ندارد

بگذار نشان چو شمس تبریز
آن شمس که او کران ندارد

آن کس که ز تو نشان ندارد (698)

آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشیدست آن ندارد

ما بر در و بام عشق حیران
آن بام که نردبان ندارد

دل چون چنگست و عشق زخمه
پس دل به چه دل فغان ندارد

امروز فغان عاشقان را
بشنو که تو را زیان ندارد

هر ذره پر از فغان و ناله‌ست
اما چه کند زبان ندارد

رقص است زبان ذره زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد

هر سو نگران تست دل‌ها
وان سو که توی گمان ندارد

این عالم را کرانه‌ای هست
عشق من و تو کران ندارد

مانند خیال تو ندیدم
بوسه دهد و دهان ندارد

ماننده غمزه‌ات ندیدم
تیر اندازد کمان ندارد

دادی کمری که بر میان بند
طفل دل من میان ندارد

گفتی که به سوی ما روان شو
بی لطف تو جان روان ندارد

بیچاره کسی که می ندارد (699)

بیچاره کسی که می ندارد
غوره به سلف همی‌فشارد

بیچاره زمین که شوره باشد
وین ابر کرم بر او نبارد

باری دل من صبوح مستست
وام شب دوش می‌گزارد

گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ویم که سر برآرد

امروز گریخت شرم از من
او بر کف مست کی نگارد

ساقیست گرفته گوشم امروز
یک لحظه مرا نمی‌گذارد

جام چو عصاش اژدها شد
بر قبطی عقل می‌گمارد

خاموش و ببین که خم مستان
چون جام شریف می‌سپارد

آن خواجه خوش لقا چه دارد (700)

آن خواجه خوش لقا چه دارد
آیینه‌اش از صفا چه دارد

هان تا نروی تو در جوالش
رختش بطلب که تا چه دارد

اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد

در گلشن ذوق او فرورو
کز نرگس و لاله‌ها چه دارد

هر چند کز انبیا بلافید
از گوهر انبیا چه دارد

گرچه صلوات می‌فرستند
از صفوت مصطفی چه دارد

یا سایه خود بر او مینداز
کو خود چه کس است یا چه دارد

در ساقی خویش چنگ درزن
مندیش که آن سه تا چه دارد

عمری پی زید و عمرو بودی
زین پس بنگر خدا چه دارد

از سرمجموع اصل مگذر
کاین اصل جدا جدا چه دارد

این کاه سخن دگر مپیما
بندیش که کهربا چه دارد

آن خواجه خوش لقا چه دارد (701)

آن خواجه خوش لقا چه دارد
بازار مرا بها چه دارد

او عشوه دهد از او تو مشنو
رختش بطلب که تا چه دارد

نقدش برکش ببین که چندست
در نقد دگر دغا چه دارد

گر دست و ترازوی نداری
تا برکشی کز صفا چه دارد

اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد

شاد آن که بجست جان خود را
کز حالت مرتضا چه دارد

در خویش ز اولیا چه بیند
وز لذت انبیا چه دارد

گفتم به قلندری که بنگر
کان چرخ که شد دوتا چه دارد

گفتا که فراغتیست ما را
کو خود چه کس است یا چه دارد

مستم ز خدا و سخت مستم
سبحان الله خدا چه دارد

از رحمت شمس دین تبریز
هر سینه جدا جدا چه دارد

پرکندگی از نفاق خیزد (702)

پرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد

تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد

ور زان که نیاز پیش آری
صد وصلت و صد عناق خیزد

از ناز شود ولایتی تنگ
در دل سفر عراق خیزد

تو خون تکبر ار نریزی
خون جوش کند خناق خیزد

رو دردی ناز را بپالا
زیرا طرب از رواق خیزد

یار آن طلبد که ذوق یابد
زیرا طلب از مذاق خیزد

یارست نه چوب مشکن او را
چون برشکنی طراق خیزد

این بانگ طراق چوب ما را
دانیم که از فراق خیزد