شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

مرگ ما هست عروسی ابد (833)

مرگ ما هست عروسی ابد
سِر آن چیست هو الله احد

شمس تفریق شد از روزنه‌ها
بسته شد روزنه‌ها رفت عدد

آن عددها که در انگور بود
نیست در شیره کز انگور چکد

هر کی زنده‌ست به نورالله
مرگ این روح مر او راست مدد

بد مگو نیک مگو ایشان را
که گذشتند ز نیکو و ز بد

دیده در حق نه و نادیده مگو
تا که در دیده دگر دیده نهد

دیده دیده بود آن دیده
هیچ غیبی و سِری زو نجهد

نظرش چونک به نورالله است
بر چنان نور چه پوشیده شود

نورها گرچه همه نور حقند
تو مخوان آن همه را نور صمد

نور باقیست که آن نور خدا است
نور فانی صفت جسم و جسد

نور ناریست در این دیده خلق
مگر آن را که حقش سرمه کشد

نار او نور شد از بهر خلیل
چشم خر شد به صفت چشم خرد

ای خدایی که عطایت دیدست
مرغ دیده به هوای تو پرد

قطب این که فلک افلاکست
در پی جستن تو بست رصد

یا ز دیدار تو دید آر او را
یا بدین عیب مکن او را رد

دیده تر دار تو جان را هر دم
نگهش دار ز دام قد و خد

دیده در خواب ز تو بیداری
این چنین خواب کمالست و رشد

لیک در خواب نیابد تعبیر
تو ز خوابش به جهان رغم حسد

ور نه می‌کوشد و بر می‌جوشد
ز آتش عشق احد تا به لحد

از دل رفته نشان می‌آید (834)

از دل رفته نشان می‌آید
بوی آن جان و جهان می‌آید

نعره و غلغله آن مستان
آشکارا و نهان می‌آید

گوهر از هر طرفی می‌تابد
پای کوبان سوی جان می‌آید

از در مشعله داران فلک
آتش دل به دهان می‌آید

جان پروانه میان می‌بندد
شمع روشن به میان می‌آید

آفتابی که ز ما پنهان بود
سوی ما نورفشان می‌آید

تیر از غیب اگر پران نیست
پس چرا بانگ کمان می‌آید

گل خندان که نخندد چه کند (835)

گل خندان که نخندد چه کند
علم از مشک نبندد چه کند

نار خندان که دهان بگشادست
چونک در پوست نگنجد چه کند

مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید چه پسندد چه کند

آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه کند

سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده نخنبد چه کند

عاشق از بوی خوش پیرهنت
پیرهن را ندراند چه کند

تن مرده که بر او برگذری
نشود زنده نجنبد چه کند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخروشد نترنگد چه کند

شیر حق شاه صلاح الدینست
نکند صید و نغرد چه کند

گر نخسپی شبکی جان چه شود (836)

گر نخسپی شبکی جان چه شود
ور نکوبی در هجران چه شود

ور بیاری شبکی روز آری
از برای دل یاران چه شود

ور دو دیده ز تو روشن گردد
کوری دیده شیطان چه شود

ور بگیرد ز گل افشانی تو
همه عالم گل و ریحان چه شود

آب حیوان که در آن تاریکیست
پر شود شهر و بیابان چه شود

ور خضروار قلاووز شوی
تا لب چشمه حیوان چه شود

ور ز خوان کرم و نعمت تو
زنده گردد دو سه مهمان چه شود

ور ز دلداری و جان بخشی تو
جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

ور سواره سوی میدان آیی
تا شود سینه چو میدان چه شود

روی چون ماهت اگر بنمایی
تا رود زهره به میزان چه شود

ور بریزی قدحی مالامال
بر سر وقت خماران چه شود

ور بپوشیم یکی خلعت نو
ما غلامان ز تو سلطان چه شود

ور چو موسی تو بگیری چوبی
تا شود چوب چو ثعبان چه شود

ور برآری ز تک دریا گرد
چو کف موسی عمران چه شود

ور سلیمان بر موران آید
تا شود مور سلیمان چه شود

بس کن و جمع کن و خامش باش
گر نگویی تو پریشان چه شود

هر کجا بوی خدا می‌آید (837)

هر کجا بوی خدا می‌آید
خلق بین بی‌سر و پا می‌آید

زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی
تشنه را بانگ سقا می‌آید

شیرخوار کرمند و نگران
تا که مادر ز کجا می‌آید

در فراقند و همه منتظرند
کز کجا وصل و لقا می‌آید

از مسلمان و جهود و ترسا
هر سحر بانگ دعا می‌آید

خنک آن هوش که در گوش دلش
ز آسمان بانگ صلا می‌آید

گوش خود را ز جفا پاک کنید
زانک بانگی ز سما می‌آید

گوش آلوده ننوشد آن بانگ
هر سزایی به سزا می‌آید

چشم آلوده مکن از خد و خال
کان شهنشاه بقا می‌آید

ور شد آلوده به اشکش می‌شوی
زانک از آن اشک دوا می‌آید

کاروان شکر از مصر رسید
شرفه گام و درا می‌آید

هین خمش کز پی باقی غزل
شاه گوینده ما می‌آید

گر نخسپی شبکی جان چه شود (838)

گر نخسپی شبکی جان چه شود
ور نکوبی در هجران چه شود

ور بیاری شبکی روز آری
از برای دل یاران چه شود

ور دو دیده به تو روشن گردد
کوری دیده شیطان چه شود

گر برآری ز دل بحر غبار
چون کف موسی عمران چه شود

ور سلیمان بر موران آید
تا شود مور سلیمان چه شود

ور چو الیاس قلاووز شوی
تا لب چشمه حیوان چه شود

ور بروید ز گل افشانی تو
همه عالم گل و ریحان چه شود

آب حیوان که در آن تاریکیست
پر شود شهر و بیابان چه شود

ور ز خوان کرم و نعمت تو
زنده گردد دو سه مهمان چه شود

ور ز دلداری و جان بخشی تو
جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

ور سواره سوی میدان آیی
تا شود سینه چو میدان چه شود

روی چون ماهت اگر بنمایی
تا رود زهره به میزان چه شود

آستین کرم ار افشانی
تا ندریم گریبان چه شود

ور بریزی قدحی مالامال
بر سر وقت خماران چه شود

ور بپوشیم یکی خلعت نو
ما غلامان ز تو سلطان چه شود

ور چو موسی بپذیری چوبی
تا شود چوب تو ثعبان چه شود

رو به لطف آر و ز دشمن مشنو
گر بجویی دل ایشان چه شود

بس کن ای دل ز فغان جمع نشین
گر نگویی تو پریشان چه شود

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد (839)

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد

گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد

گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد

ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد

پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد

پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد
پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد

چون موی ابروی را وهمش هلال بیند
بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد

آن کس که از تکبر مالد سبال خود را
از نور کبریایی چون مستنیر باشد

عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن
تا ذره وجودت شمس منیر باشد

جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت
تا با پر خدایی جان مستطیر باشد

بربند پنج حس را زین سیل‌های تیره
تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد

بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را
صد سال گرم داری نانش فطیر باشد

گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری
در قوس او درآید کو همچو تیر باشد

خاموش اگر توانی بی‌حرف گو معانی
تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد (840)

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد

منکر مباش بنگر اندر عصای موسی
یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب
کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

یک گوهری چو بیضه جوشید و گشت دریا
کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی
هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

گرچه ز ما نهان شد در عالمی روان شد
تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب
رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد

گرچه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد
در بحر جوید او را غواص کاشنا شد

از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد
وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد

وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان
عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد

تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد
واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد

گویی چگونه باشد آمدشد معانی
اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد (841)

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
باز آرزوی جان‌ها از راه جان درآمد

باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد

باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد

سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند
کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد

اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره
از لامکان شنیده خیزید محشر آمد

آمد ندای بی‌چون نی از درون نه بیرون
نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد

گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست
گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد

آن سو که میوه‌ها را این پختگی رسیدست
آن سو که سنگ‌ها را اوصاف گوهر آمد

آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده
آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد

این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد
وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد

دستور نیست جان را تا گوید این بیان را
ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد

کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو
این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد

با درد باش تا درد آن سوت ره نماید
آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد

آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم
پوشید دلق آدم امروز بر در آمد

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند (842)

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند
ای عاشقان شما را پیغام می‌رساند

سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند

نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
هر حرف آتشی نو در دل همی‌نشاند

کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
لیک او گرفته حلقی ما را همی‌کشاند

بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
چوگان زلف ما را این سو همی‌دواند

چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند

هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
در عین نیست هستم تا حکم خود براند

گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند

آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
والله که در دو عالم نی درد و درد ماند