شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید (843)

در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید

گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَری جمله نران، با عشق کند آید

در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید

طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید

رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید

دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید

تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید

گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد (844)

گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد
غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد

ز اندیشه‌ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی
نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد

آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت
زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد

صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم
یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد

تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته
گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد

از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی
ملک پدر بجویی ای بی‌نوا چه باشد

ای اولیای حق را از حق جدا شمرده
گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد

جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده
گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد

بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی
آنگه سری برآری از کبریا چه باشد

از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت
در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد

بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو
که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد (845)

مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد

از باده گزافی شد صاف صاف صافی
وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد

جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل
آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد

در عالم طراوت او یافت بس حلاوت
وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد

زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند
در نقش دین بماند والله که کافر آمد

ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم
زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد

الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد

هر جان باملالت دورست از این جلالت
چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد

ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت
در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد

بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند (846)

بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
هر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند

هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چه
از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند

وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد
مستیش در سر افتد پا را ز سر نداند

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند (847)

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از پاک می‌پذیرد در خاک می‌رساند

در عشق بی‌قرارش بنمودنست کارش
از عرش می‌ستاند بر فرش می‌فشاند

باری نبود آگه زین سو که می‌رساند
ای کاش آگهستی زان سو که می‌ستاند

خاک از نثار جان‌ها تابان شده چو کان‌ها
کو خاک را زبان‌ها تا نکته‌ای جهاند

تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه
کان بیشه جان ما را پنهان چه می‌چراند

این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو
ای آه را پناه او ما را که می‌کشاند

شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد
شیری که خویش ما را از خویش می‌رهاند

آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو
ما را به این فریب او تا بیشه می‌دواند

چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه
گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند (848)

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند

چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد
مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند

یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد
آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند

گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد
گل‌ها به عقل باشد یا خار خار ماند

جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید
جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند

ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی
جانت کنار گیرد تن برکنار ماند

چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری
دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند

می‌خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز
در غار دل بتابد با یار غار ماند

ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند (849)

ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند
دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند

ای یوسف امانت آخر برادرانت
بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند

آن‌ها که این جهان را بس بی‌وفا بدیدند
راه اختیار کردند ترک حیات کردند

بسیار خصم داری پنهان و می‌نبینی
کاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند

شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدند
از مهر و از عنایت جمله دعات کردند

با ساکنان سینه بنشین که اهل کینه
مانند طفل دینه بی‌دست و پات کردند

آن‌ها نهفتگانند وین‌ها که اهل رازند
از رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند

اندیشه کن از آن‌ها کاندیشه‌هات دانند
کم جو وفا از این‌ها چون بی‌وفات کردند

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند (850)

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند

بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند

جان‌های جمله مستان دل‌های دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند

مستان سبو شکستند بر خنب‌ها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند

من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند

آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند
او را دگر که بیند جز دیده‌ها که دیدند

یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد
می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید (851)

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید
در خانه خیالت شاید که غم درآید

ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد
شاید که با وجودت در ما عدم درآید

ای غم تو جمع می‌شو کاینک سپاه شادی
تا کیقباد شادان با صد علم درآید

ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرین
آن چنگ پرنوای خالی شکم درآید

آن ساقی الهی آید ز بزم شاهی
وان مطرب معانی اکنون به دم درآید

ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگویی
اندر درم درافتی چون او درم درآید

آخر شوم مسلم از آتش تو ای غم
زان کس که جان فزایی او را سلم درآید

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید (852)

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید

جز رنگ‌های دلکش از گلستان چه خیزد
جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید

جز طالع مبارک از مشتری چه یابی
جز نقدهای روشن از کان زر چه آید

آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد
وز آب زندگانی اندر جگر چه آید

از دیدن جمالی کو حسن آفریند
بالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید

ماییم و شور مستی مستی و بت پرستی
زین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید

مستی و مستتر شو بی‌زیر و بی‌زبر شو
بی خویش و بی‌خبر شو خود از خبر چه آید

چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقی
درده می رواقی زین مختصر چه آید

چون گل رویم بیرون با جامه‌های گلگون
مجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید

ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورت
بنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید