شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

صوفیان در دمی دو عید کنند (973)

صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند

شمع‌ها می‌زنند خورشیدند
تا که ظلمات را شهید کنند

باز هر ذره شد چو نفخه صور
تا شهید تو را سعید کنند

چرخ کهنه به گردشان گردد
تا کهنه‌هاش را جدید کنند

رغم آن حاسدان که می‌خواهند
تا قریب تو را بعید کنند

حاسدان را هم از حسد بخرند
همه را طالب و مرید کنند

کیمیای سعادت همه‌اند
در همه فعل خود بدید کنند

کیمیایی کنند همه افلاک
لیک در مدتی مدید کنند

وان هم از ماه غیب دزدیدند
که گهی پاک و گه پلید کنند

خنک آن دم که جمله اجزا را
بی ز ترکیب‌ها وحید کنند

بس کن این و سر تنور ببند
تا که نان‌هات را ثرید کنند

گر تو را بخت یار خواهد بود (974)

گر تو را بخت یار خواهد بود
عشق را با تو کار خواهد بود

عمر بی‌عاشقی مدان به حساب
کان برون از شمار خواهد بود

هر زمانی که می‌رود بی‌عشق
پیش حق شرمسار خواهد بود

هر چه اندر وطن تو را سبکست
ساعت کوچ بار خواهد بود

بر تو این دم که در غم عشقی
چون پدر بردبار خواهد بود

فقر کز وی تو ننگ می‌داری
آن جهان افتخار خواهد بود

تلخی صبر اگر گلوگیر است
عاقبت خوشگوار خواهد بود

چون رهد شیر روح از این صندوق
اندر آن مرغزار خواهد بود

چون از این لاشه خر فرود آید
شاه دل شهسوار خواهد بود

دامن جهد و جد را بگشا
کز فلک زر نثار خواهد بود

تو نهان بودی و شدی پیدا
هر نهان آشکار خواهد بود

هر کی خود را نکرد خوار امروز
همچو فرعون خوار خواهد بود

هر که چون گل ز آتش آب نشد
اندر آتش چو خار خواهد بود

چون شکار خدا نشد نمرود
پشه‌ای را شکار خواهد بود

هر که از نقد وقت بست نظر
سخره‌ای انتظار خواهد بود

هر که را اختیار کردش عشق
مست و بی‌اختیار خواهد بود

هر که او پست و مست عشق نشد
تا ابد در خمار خواهد بود

هر که را مهر و مهر این دم نیست
اشتری بی‌مهار خواهد بود

در سر هر که چشم عبرت نیست
خوار و بی‌اعتبار خواهد بود

بس کن ار چه سخن نشاند غبار
آخر از وی غبار خواهد بود

شمس تبریز چون قرار گرفت
دل از او بی‌قرار خواهد بود

آتش افکند در جهان جمشید (975)

آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید

خنک او را که شد برهنه ز بود
وای آن را که جست سایه بید

دل سپیدست و عشق را رو سرخ
زان سپیدی که نیست سرخ و سپید

عشق ایمن ولایتیست چنانک
ترس را نیست اندر او امید

هر حیاتی که یک دمش عمرست
چون برآید ز عشق شد جاوید

یک عروسیست بر فلک که مپرس
ور بپرسی بپرس از ناهید

زین عروسی خبر نداشت کسی
آمدند انبیا به رسم نوید

شمس تبریز خسرو عهدست
خسروان را هله به جان بخرید

خسروانی که فتنه‌ای چینید (976)

خسروانی که فتنه‌ای چینید
فتنه برخاست هیچ ننشینید

هم شما هم شما که زیبایید
هم شما هم شما که شیرینید

همچو عنبر حمایلیم همه
بر بر سیمتان که مشکینید

نشوم شاد اگر گمان دارم
که گهی شاد و گاه غمگینید

در صفای می نهان دیدیم
که شما چون کدوی رنگینید

شاهدان فنا شما جمله
با لب لعل و جان سنگینید

بل که بر اسب ذوق و شیرینی
تا ابد خوش نشسته در زینید

تبریزی شوید اگر در عشق
بنده شمس ملت و دینید

عید بر عاشقان مبارک باد (977)

عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد

عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد

عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد

روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد

عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بی‌کران مبارک باد

عید آمد که ای سبک روحان
رطل‌های گران مبارک باد

چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسه‌های نهان مبارک باد

گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد

زندگانی صدر عالی باد (978)

زندگانی صدر عالی باد
ایزدش پاسبان و کالی باد

هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیش
پیش او نقد وقت و حالی باد

مجلس گرم پرحلاوت او
از حریف فسرده خالی باد

جان‌ها واگشاده پر در غیب
بسته پیشش چو نقش قالی باد

بر یمین و یسار او دولت
هم جنوبی و هم شمالی باد

دو ولایت که جسم و جان خوانند
بر سر هر دو شاه و والی باد

بخت نقدست شمس تبریزی
او بسم غیر او ملی باد

شاهدی بین که در زمانه بزاد (979)

شاهدی بین که در زمانه بزاد
بت و بتخانه را به باد بداد

شاهدانی که در جهان سمرند
کس از ایشان دگر نیارد یاد

از رخ ماه او چو ابر گشود
هفت گردون ز همدگر بگشاد

همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور
سوی هر روزنی درون افتاد

تابشش چون بتافت بیشترک
جان‌ها را بخورد از بنیاد

جان‌ها ذره ذره رقصان گشت
پیش خورشید جان‌ها دلشاد

همچو پرواز شمس تبریزی
جمله پران که هر چه بادا باد

مادر عشق طفل عاشق را (980)

مادر عشق طفل عاشق را
پیش سلطان بی‌امان نبرد

تا نشد بالغ و ز جان فارغ
پیش آن جان جان جان نبرد

روبه عقل گرچه جهد کند
ره بدان صارم الزمان نبرد

جان فدا عشق را که او دل را
جز به معراج آسمان نبرد

عاشقان طالب نشان گشته
عشقشان جز که بی‌نشان نبرد

خون چکیده‌ست ره ره این نه بس است
عاشقی جز که خون فشان نبرد

هر کشان خون نه بوی مشک دهد
تو یقین دان که بوی آن نبرد

دیده را کحل شمس تبریزی
جز به معشوق لامکان نبرد

شعر من نان مصر را ماند (981)

شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد

آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آنکه بر او نشیند گرد

گرمسیر ضمیر جای وی است
می‌بمیرد در این جهان از بَرْد

همچو ماهی دمی به خشک تپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد

ور خوری بر خیال تازگی‌اش
بس خیالات نقش باید کرد

آنچ نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد

یوسف آخرزمان خرامان شد (982)

یوسف آخرزمان خرامان شد
شکر و شهد مصر ارزان شد

لعل عرشی تو چو رو بنمود
تن کی باشد که سنگ‌ها جان شد

تخته‌بند فراق تخت نشست
تاج بر سر که چیست خاقان شد

عشق مهمان بس شگرف آمد
خانه‌ها خرد بود ویران شد

پر و بال از جلال حق رویید
قفس و مرغ و بیضه پران شد

با‌دلان خیره گشته کاین دل کو‌؟
بی‌دلان بی‌خبر که دل آن شد

پای می‌کوب و عیش از سر گیر
به سر من مگو که پایان شد

زر چو درباخت خواجه صراف
صرفه او برد زانکه در کان شد

شمس تبریز نردبانی ساخت
بام گردون برآ که آسان شد