شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر (1033)

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر

یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر

در بسته به روی من یعنی که برو واپس
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر

سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر

من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر

تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر

کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم
وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر

ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر

چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر

احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر

ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در

در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
بگداخت‌همی نقشی بفسرده بدین آذر

گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست
تا برف بود باقی غیبست گل احمر

گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر

آخر بنگر در من گفتا که نمی‌ترسی
از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر

گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر

گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر

گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر

وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
در حال درخشانی وز تابش او برخور

گفتم که همی‌ترسم وز ترس همی‌میرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر

آن جوهر بی‌چونی کز حسن خیال تو
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر

گفتا که مترس آخر نی منت همی‌گویم
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر

آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
پرنور از او عالم تبریز از او انور

او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار (1034)

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا
که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی
زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست
اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ
چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی
کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم
حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر (1035)

ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
گویی که نَزَد مرگْ تو را حلقه به‌در بر

بِنْدیش از آن روز که دَم‌های شماری
تو می‌زنی و وهم زنت شوی دگر بر

خود را تو سپر کن به قبول همه احکام
زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر

از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود
کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر

ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی
طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر

آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست
شُکر تو نبشته‌ست بر اطراف کمر بر

جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده
ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر

از کار جهان سیر شده خاطر عارف
عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر

دیده‌ست که گر نوش کند آب جهان را
بی‌حضرت تو آب ندارد به جگر بر

گیرم همه شب پاس نداری و نزاری
خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر

آن‌ها که شب و صبحدم آرام ندیدند
ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر

موسی همه شب نور همی‌جست و به آخر
نوری عجبی دید به بالای شجر بر

یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را
تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر

مقصود خدا بود و پسر بود بهانه
عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر

او ز آل خلیل‌ست و به آفل نکند میل
چون خار بود آفل او را به بصر بر

جز دوست‌، خلیلی نپذیرفت خلیلش
ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر

ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی
انکار تو پس چیست به عباد حجر بر

یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت
ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر

بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست
ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر

بربستم لب را ز ره چشم بگویم
چیزی که رود مستی آن کله سر بر

نی نی بنگویم که عجب صید شگرف است
مرغ نظر‌ست و ننشیند به خبر بر

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر (1036)

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
آخر نظری کن به نظربخش فکر بر

ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش
بنگر به مؤثر تو چه چفسی به اثر بر

او می‌کشدت جانب صلح و طرف جنگ
گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر

در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست
او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر

او می‌زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ
عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر

هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت
تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر

زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه
پخته کندت مطبخیش نار سقر بر

گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو
گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر

ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر
زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر

بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران
بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر

گیرم که بود میر تو را زر به خروار (1037)

گیرم که بود میر تو را زر به خروار
رخساره چون زر ز کجا یابد زردار

از دلشده زار چو زاری بشنیدند
از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار

هین جامه بکن زود در این حوض فرورو
تا بازرهی از سر و از غصه دستار

ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم
گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار

تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت
هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار

نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش
نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار

امروز عجب نیست اگر فاش نگردد
آن عالم مستور به دستوری ستار

باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست
بدرید گریبان خود از عشق دگربار

خامش که اشارت ز شه عشق چنین است
کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار

به حسن تو نباشد یار دیگر (1038)

به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر

مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر

بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز
اگر بودی چو تو عیار دیگر

چو خورشید جمالت روی بنمود
ز هر ذره شنو اقرار دیگر

زهی دریا که آگندی ز گوهر
که هر قطره نمود انبار دیگر

به یک خانه دو بیمارند و عاشق
منم بیمار و دل بیمار دیگر

خدایا هر دو را تیمار کردی
ولیکن ماند آن تیمار دیگر

چه داند جان منکر این سخن را
که او را نیست آن دیدار دیگر

که منکر گفت سنایی خود همینست
سنایی گفت نی خروار دیگر

بدان خروار تو خروار منگر
گشا دو چشم عیسی وار دیگر

بگرد فتنه می‌گردی دگربار (1039)

بگرد فتنه می‌گردی دگربار
لب بامست و مستی هوش می‌دار

کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار

نگردد نقش جز بر کلک نقاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار

چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار

گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار

ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار

رها کن این سخن‌ها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار

غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار

هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار

چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار

شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار

خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار

جفا از سر گرفتی یاد می‌دار (1040)

جفا از سر گرفتی یاد می‌دار
نکردی آن چه گفتی یاد می‌دار

نگفتی تا قیامت با تو جفتم
کنون با جور جفتی یاد می‌دار

مرا بیدار در شب‌های تاریک
رها کردی و خفتی یاد می‌دار

به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها
مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار

نگفتی خار باشم پیش دشمن
چو گل با او شکفتی یاد می‌دار

گرفتم دامنت از من کشیدی
چنین کردی و رفتی یاد می‌دار

همی‌گویم عتابی من به نرمی
تو می‌گویی به زفتی یاد می‌دار

فتادی بارها دستت گرفتم
دگرباره بیفتی یاد می‌دار

مرا یارا چنین بی‌یار مگذار (1041)

مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
ز من مگذر مرا مگذار مگذار

به زنهارت درآمد جان چاکر
مرا در هجر بی‌زنهار مگذار

طبیبی بلک تو عیسی وقتی
مرو ما را چنین بیمار مگذار

مرا گفتی که ما را یار غاری
چنین تنها مرا در غار مگذار

تو را اندک نماید هجر یک شب
ز من پرس اندک و بسیار مگذار

مینداز آتش اندک به سینه
که نبود آتش اندک خوار مگذار

دمم بگسست لیکن بار دیگر
ز من بشنو مرا این بار مگذار

منم از جان خود بیزار بیزار (1042)

منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بنده آزار

مرا خود جان و دل بهر تو باید
که قربان تو باشد ای نکوکار

ز آزار دلت گرچه نگویی
درون جان من پیداست آثار

بهار از من بگردد چون ندانم
چو در دل جای گلشن پر شود خار

گناهم پیش لطفت سجده آرد
که ای مسجود جان زنهار زنهار

گنه را لطف تو گوید که تا کی
گنه گوید بدو کاین بار این بار

تن و جانی که خاک تو نباشد
تن او سله باشد جان او مار

تو خورشیدی و مرغ روز خواهی
چو مرغ شب بیاید نبودش بار

چو برگیری تو رسم شب ز عالم
چه پرها برکند مرغ شب ای یار

به حق آن که لطف تو جهانست
که آن جا گم شود این چرخ دوار

به چشم جان چه دریا و چه صحرا
در آن عالم چه اقرار و چه انکار

به تنگی درفتد هرک از تو ماند
فروکن دست و او را زود بردار

به قصد از شمس تبریزی نگردم
چگونه زهر نوشد مرد هشیار