شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور (1023)

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
ز دستِ یارِ آتشرویِ عالم‌سوزِ زیبا خور

نمی‌شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی
مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور

اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری
ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی‌جا خور

اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین
وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور

گریزانست این ساقی از این مستانِ ناموسی
اگر اوباش و قلاشی، مخور پنهان و پیدا خور

حریفان گر همی‌خواهی چو بسطامی و چون کرخی
مخور باده در این گلخن، بر آن سقف معلا خور

برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین
چو بر یوسف نه‌ای مجنون؛ غم نان زلیخا خور

کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد
چو نربود‌ه‌است سیلابت، تو آب از مشک سقا خور

بگردِ دیگِ این دنیا چو کفلیز ار همی‌گردی
برون رو ای سیه‌کاسه، مخور حمرا و حلوا خور

در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون
چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور

اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی
شراب صبر و تقوا را تو بی‌اکراه و صفرا خور

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر (1024)

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر

تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را
وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر

ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواند
که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر

چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را
زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر

پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان
ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر

چو کر و فر او دیدی توی کرار و شیر حق
چو بال و پر او دیدی توی طیار چون جعفر

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر (1025)

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر

به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر

مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی
چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در

بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر

از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید
ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر

که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او
ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل
که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر

اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم
وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

گرچه نه به دریاییم دانه گهریم آخر (1026)

گرچه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
ورچه نه به میدانیم در کر و فریم آخر

گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
از دادن و نادادن بس بی‌خبریم آخر

ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر

ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
باری ز شما خامان ما مستتریم آخر

لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر

ما لولی و شنگولی بی‌مکسب و مشغولی
جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر

زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم
وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر

گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان
بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر

چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش
وان گفتن بی‌سیمان که سیمبریم آخر

می‌گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن
لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر

یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر (1027)

یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
در قلعه بی‌خویشی بگریز هلا زوتر

تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی
شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر

گاو سیه شب را قربان سحر کردند
مؤذن پی این گوید کالله هو الاکبر

آورد برون گردون از زیر لگن شمعی
کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر

خورشید گر از اول بیمارصفت باشد
هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر

ای چشم که پردردی در سایه او بنشین
زنهار در این حالت در چهره او بنگر

آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد
بس نور که بفشاند او از سر این منبر

شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری
زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند

شمس الحق تبریزی در آینه صافت
گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر (1028)

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا
مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد
ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود
در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد
هر دم ز تو می‌تابد در وی املی دیگر

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته
بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

خورشید وصال تو روزی به جمل آید
در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان
این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری
در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری
بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر (1029)

جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر

از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر
هر چند سبک دستی ای دست از آن زوتر

ای بر در و بام تو از لذت جام تو
جان‌ها به صبوح آیند من از همگان زوتر

سودای تو می‌آرد زان می که نه قی آرد
از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر

نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر (1030)

نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر

هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را
زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور

نوری که نیارم گفت در پای تو می‌افتد
معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر

در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو
ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر

چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی
ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر

ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین
ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر

آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی
صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر

جان من و جان تو بستست به همدیگر (1031)

جان من و جان تو بستست به همدیگر
همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر

ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر

ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم
من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر

همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور

یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر

چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم
زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر

از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم
چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر

مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد
تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر (1032)

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
من با تو نمی‌گویم ای مرده پار آخر

ماننده ابری تو هم مظلم و بی‌باران
تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر

این جمله فرمان‌ها از بهر قدر آمد
ای جبری غافل تو از لذت کار آخر

با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش
با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر

با طفل دوروزه کس از شاهد و می‌گوید
یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر

چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین
از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر

در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی
غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر