شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

روستایی بچه‌ای هست درون بازار (1093)

روستایی بچه‌ای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار

که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
در فغانند از او از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار

بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم
که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار

باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار

خویشتن را به کناری فکند رنجوری
که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار

این هم از مکر که تا درفکند مسکینی
که بر او رحم کند او به گمان و پندار

پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است
پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار

هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه
بکند در عوض آن بکنم من صد بار

تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند
به طریق گرو و وام به چار و ناچار

چون بداند برود خاک کند بر سر او
جامه زد چاک به زنهار از این بی‌زنهار

چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفیی گردد صافی صفت بی‌آزار

یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست
چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار

به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند
شکرابت دهد او از شکر آن گفتار

همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی
که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار

و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند
که بگویی تو که لقمان زمانست به کار

تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند
سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار

روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را
که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار

چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبله‌ای جمله شکم طبلی خوار

هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار

محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار

زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ
همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار

محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
وان دغل هست در او نفس پلید مکار

چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند
جمله گفتند که سحرست فن این طرار

چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله
برویم از کف او نزد خداوند کبار

صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین
که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار

چو از او داد بخواهیم از این بیدادی
او به یک لحظه رهاند همه را از آزار

که اگر هیبت او دیو پری نشناسد
هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار

برهندی همه از ظلمت این نفس لئیم
گر از او یک نظری فضل بتابند بهار

خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است
بس از او برخورد آن جان و روان زوار

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر (1094)

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر

کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت
جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر

تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی
هست منصور جان را هر طرف دار دیگر

جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا
کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر

جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت
نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر

در خرابات مردان جام جانست گردان
نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر

همتی دار عالی کان شه لاابالی
غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر

پاره‌ای چون برانی اندر این ره بدانی
غیر این گلستان‌ها باغ و گلزار دیگر

پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی
رفت دستار بستان شصت دستار دیگر

دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه
من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر

روز چون عذر آری شب سر خواب خاری
پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر

جز که در عشق صانع عمر هرزه‌ست و ضایع
ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر

بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت
کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر

گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی
گفت نی من نبردم برد عیار دیگر

گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم
دل بگوید نماند شک و انکار دیگر

راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان
جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر

چون کمالات فانی هستشان این امانی
که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر

پس کمالات آن را کو نگارد جهان را
چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر

بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد
تا در این دام افتد هر دم اِشکار دیگر

چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا
هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر

هر کجا خوش نگاری روز و شب بی‌قراری
جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر

هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی
مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر

این نفس مست اویم روز دیگر بگویم
هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر

بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن
هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر

داد جاروبی به دستم آن نگار (1095)

داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر

کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار

آه بی‌ساجد سجودی چون بود
گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار

گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار

تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار

من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار

شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار

شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار

ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار

برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار

تا ببینی نقش‌های دلربا
تا ببینی رنگ‌های لاله زار

چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار

شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار

خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار

روز رفت و قصه‌ام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار

شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست می‌دارد خمار اندر خمار

گر ز سر عشق او داری خبر (1096)

گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر

عشق دریاییست و موجش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر

گوهرش اسرار و هر سویی از او
سالکی را سوی معنی راه بر

سر کشی از هر دو عالم همچو موی
گر سر مویی از این یابی خبر

دوش مستی خفته بودم نیم شب
کاوفتاد آن ماه را بر ما گذر

دید روی زرد من در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر

رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر

گرچه مست افتاده بودم از شراب
گشت یک یک موی بر من دیده ور

در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست لایعقل همی‌کردم نظر

عقل بند رهروانست ای پسر (1097)

عقل بند رهروانست ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر

عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه از این هر سه نهانست ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی
این یقین هم در گمانست ای پسر

مرد کو از خود نرفت او مرد نیست
عشق بی‌درد آفسانست ای پسر

سینه خود را هدف کن پیش دوست
هین که تیرش در کمانست ای پسر

سینه‌ای کز زخم تیرش خسته شد
در جبینش صد نشانست ای پسر

عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانست ای پسر

هر کی او مر عاشقان را بنده شد
خسرو و صاحب قرانست ای پسر

عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر درفشانست ای پسر

ترجمانی منش محتاج نیست
عشق خود را ترجمانست ای پسر

گر روی بر آسمان هفتمین
عشق نیکونردبانست ای پسر

هر کجا که کاروانی می‌رود
عشق قبله کاروانست ای پسر

این جهان از عشق تا نفریبدت
کاین جهان از تو جهانست ای پسر

هین دهان بربند و خامش چون صدف
کاین زبانت خصم جانست ای پسر

شمس تبریز آمد و جان شادمان
چونک با شمسش قرانست ای پسر

آمدم من بی‌دل و جان ای پسر (1098)

آمدم من بی‌دل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر

نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر

همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر

در خرابات دلم اندیشه‌هاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر

پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر

آمدم و آوردمت آیینه‌ای
روی بین و رو مگردان ای پسر

کفر من آیینه ایمان توست
بنگر اندر کفر ایمان ای پسر

می‌زنم من نعره‌ها در خامشی
آمدم خاموش گویان ای پسر

ای نهاده بر سر زانو تو سر (1099)

ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر

پیش چشمت سرکش روپوش نیست
آفرین‌ها بر صفای آن بصر

بحر خونست ای صنم آن چشم نیست
الحذر ای دل ز زخم آن نظر

در مژه او گرچه دل را مژده‌هاست
الحذر ای عاشقان از وی حذر

او به زیر کاه آب خفته‌ست
پا منه گستاخ ور نی رفت سر

خفته شکلی اصل هر بیدادیی
تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر

پاره خواهم کرد من جامه ز تو
ای برادر پاره‌ای زین گرمتر

سرکه آشامی و گویی شهد کو
دست تو در زهر و گویی کو شکر

روح را عمریست صابون می‌زنی
یا تو را خود جان نبودست ای مگر

تا به کی صیقل زنی آیینه را
شرم بادت آخر از آیینه گر

سوی بحر شمس تبریزی گریز
تا برآرد ز آینه جانت گهر

بس که می‌انگیخت آن مه شور و شر (1100)

بس که می‌انگیخت آن مه شور و شر
بس که می‌کرد او جهان زیر و زبر

مر زبان را طاقت شرحش نماند
خیره گشته همچنین می‌کرد سر

ای بسا سر همچنین جنبان شده
با دهان خشک و با چشمان تر

در دو چشمش بین خیال یار ما
رقص رقصان در سواد آن بصر

من به سر گویم حدیثش بعد از این
من زبان بستم ز گفتن ای پسر

پیش او رو ای نسیم نرم رو
پیش او بنشین به رویش درنگر

تیز تیزش بنگر ای باد صبا
چشم و دل را پر کن از خوبی و فر

ور ببینی یار ما را روترش
پرده‌ای باشد ز غیرت در نظر

مو نباشد عکس مو باشد در آب
صورتی باشد ترش اندر شکر

توبه کردم از سخن این باز چیست
توبه نبود عاشقانش را مگر

توبه شیشه عشق او چون گازرست
پیش گازر چیست کار شیشه گر

بشکنم شیشه بریزم زیر پای
تا خلد در پای مرد بی‌خبر

شحنه یار ماست هر کو خسته شد
گو مرا بسته به پیش شحنه بر

شحنه را چاه زنخ زندان ماست
تا نهم زنجیر زلفش پای بر

بند و زندان خوش ای زنده دلان
خوش مرا عیشیست آن جا معتبر

گرچه می‌کاهم چو ماه از عشق او
گرچه می‌گردم چه گردون بر قمر

بعد من صد سال دیگر این غزل
چون جمال یوسفی باشد سمر

زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک
این ز دل گفتم نگفتم از جگر

من چو داوودم شما مرغان پاک
وین غزل‌ها چون زبور مستطر

ای خدایا پر این مرغان مریز
چون به داوودند از جان یارگر

ای خدایا دست بر لب می‌نهم
تا نگویم زان چه گشتم مستتر

نرم نرمک سوی رخسارش نگر (1101)

نرم نرمک سوی رخسارش نگر
چشم بگشا چشم خمارش نگر

چون بخندد آن عقیق قیمتی
صد هزاران دل گرفتارش نگر

سر برآر از مستی و بیدار شو
کار و بار و بخت بیدارش نگر

اندرآ در باغ بی‌پایان دل
میوه شیرین بسیارش نگر

شاخه‌های سبز رقصانش ببین
لطف آن گل‌های بی‌خارش نگر

چند بینی صورت نقش جهان
بازگرد و سوی اسرارش نگر

حرص بین در طبع حیوان و نبات
بعد از آن سیری و ایثارش نگر

حرص و سیری صنعت عشقست و بس
گر ندیدی عشق را کارش نگر

گر ندیدی عشق رنگ آمیز را
رنگ روی عاشق زارش نگر

با چنین دشوار بازاری که اوست
با زر و بی‌زر خریدارش نگر

عشق را با گفت و با ایما چه کار (1102)

عشق را با گفت و با ایما چه کار
روح را با صورت اسما چه کار

عاشقان گوی‌اند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار

هر کجا چوگانش راند می‌رود
گوی را با پست و با بالا چه کار

آینه‌ست و مظهر روی بتان
با نکوسیماش و بدسیما چه کار

سوسمار از آب خوردن فارغست
مر ورا با چشمه و سقا چه کار

آن خیالی که ضمیر اوطان اوست
پاش را با مسکن و با جا چه کار

عیسیی که برگذشت او از اثیر
با غم سرماش و یا گرما چه کار

ای رسایل کشته با نادی غیب
رو تو را با گفت و با غوغا چه کار