شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر (1153)

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
رخش کنار ندارد از او کنار مگیر

جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی
درآ چو شیر به جز شیر نر شکار مگیر

هوای نفس مهارست و خلق چون شتران
به غیر آن شتر مست را مهار مگیر

وجود جمله غبارست تابش از مه ماست
به ماه پشت میار و ره غبار مگیر

بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست
تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر

چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب
ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر

به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست
ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر

به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب
نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر

کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی
به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر (1154)

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر
ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر

چو روی انور او گشت دیده دیده
مقام دیدن حق یافت دیده‌های بشر

فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان
فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر

به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن
که نفس می‌نگشاید به سوی شاه نظر

که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت
از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر

درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد
ز اره‌های فنا و ز زخمه‌های تبر

کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران
ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر

ز قطره‌های دو دیده زمین شدی سرسبز
اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر

جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد
از این سبب مدد دیده‌ها بکرد مگر

ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند
چو کدخدای بود از جمال شه مخبر

تو طالب خبری کم نشین به بی‌خبران
گروه بی‌خبران را به هیچ سگ مشمر

که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند
که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر

به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری
سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر

چو همنشین شود انگور با خم سرکه
شراب او ترشی شد حریف اوست کبر

به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی
برون گریز و برو سوی بحر شهد و شکر

کدام بحر خداوند شمس دین به حق
به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر (1155)

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
برو به سوی خریدار خویش همچون زر

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر

زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تو
مکان نیک گزین و زمان نکو بنگر

چنان شوی که مکان و زمان و اهل زمان
دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر

تو تیره گردی از شب چو آینه گردون
نه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر

مطربِ عاشقان بجنبان تار (1156)

مطربِ عاشقان بجنبان تار
بزن آتش به مؤمن و کفار

مصلحت نیست عشق را خمشی
پرده از روی مصلحت بردار

تا بنگریست طفل گهواره
کی دهد شیر مادر غمخوار

هر چه غیرِ خیالِ معشوقست
خارِ عشقست اگر بود گلزار

مطربا چون رسی به شرح دلم
پای در خون نهاده‌ای هش دار

پای آهسته نِه که تا نجهد
چکه‌ای خونِ دل به هر دیوار

مطربا زخم‌های دل می‌بین
تا ندانند خویشتن خوش‌دار

مطربا نام بر ز معشوقی
کز دلِ ما ببرد صبر و قرار

من چه گفتم کجا بماند دلی
گر دلم کوه بود رفت از کار

نام او گوی و نام من کم کن
تا لقب گویمت نکوگفتار

چون ز رفتار او سخن گویم
دل کجا می‌رود زهی رفتار

شمس تبریز عیسی عهدی
هست در عهد تو چنین بیمار

گر تو خواهی وطن پر از دلدار (1157)

گر تو خواهی وطن پر از دلدار
خانه را رو تهی کن از اغیار

ور تو خواهی سماع را گیرا
دور دارش ز دیده انکار

هر که او را سماع مست نکرد
منکرش دان اگر چه کرد اقرار

هر که اقرار کرد و باده شناخت
عاقلش نام نه مگو خمار

به بهانه به ره کن آن‌ها را
تا شوی از سماع برخوردار

وز میان خویش را برون کن تیز
تا بگیری تو خویش را به کنار

سایه یار به که ذکر خدای
اینچنین گفته‌ست صدر کبار

تا نگویی که گل هم از خارست
زانک هر خار گل نیارد بار

خار بیگانه را ز دل برکن
خار گل را به جان و دل می‌دار

موسی اندر درخت آتش دید
سبزتر می‌شد آن درخت از نار

شهوت و حرص مرد صاحب دل
همچنین دان و همچنین پندار

صورت شهوتست لیکن هست
همچو نار خلیل پرانوار

شمس تبریز را بشر بینند
چون گشایند دیده‌ها کفار

رحم بر یار کی کند هم یار (1158)

رحم بر یار کی کند هم یار
آه بیمار کی شنود بیمار

اشک‌های بهار مشفق کو
تا ز گل پر کنند دامن خار

اکثروا ذکر هادم اللذات
بشنوید از خزان بی‌زنهار

غار جنت شود چو هست در او
ثانی اثنین اذ هما فی الغار

ز آه عاشق فلک شکاف کند
ناله عاشقان نباشد خوار

فلک از بهر عاشقان گردد
بهر عشقست گنبد دوار

نی برای خباز و آهنگر
نی برای دروگر و عطار

آسمان گرد عشق می‌گردد
خیز تا ما کنیم نیز دوار

بین که لو لاک ما خلقت چه گفت
کان عشق است احمد مختار

مدتی گرد عاشقی گردیم
چند گردیم گرد این مردار

چشم کو تا که جان‌ها بیند
سر برون کرده از در و دیوار

در و دیوار نکته گویانند
آتش و خاک و آب قصه گزار

چون ترازو و چون گز و چو محک
بی‌زبانند و قاضی بازار

عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد
خامش از گفت و جملگی گفتار

عشق جانست عشق تو جان‌تر (1159)

عشق جانست عشق تو جان‌تر
لطف درمان و از تو درمان‌تر

کافری‌های زلف کافر تو
گشته ز ایمان جمله ایمان‌تر

جان سپردن به عشق آسانست
وز پی عشق توست آسان‌تر

همه مهمان خوان لطف تواند
لیک این بنده زاده مهمان‌تر

بی‌تو هستند جمله بی‌سامان
لیک من بی‌طریق و سامان‌تر

عشق تو کان دولت ابدست
لیک وصل جمال تو کان‌تر

تیغ هندی هجر برانست
لیک هندی عشق بران‌تر

هر دلی چارپره در پی توست
دل ما صدپرست و پران‌تر

دیدن تو به صد چو جان ارزان
عوض نیم جانم ارزان‌تر

گرچه این چرخ نیک گردانست
چرخ افلاک عشق گردان‌تر

همه ز افلاک عشق در ترسند
وان فلک در غم تو ترسان‌تر

شمس تبریز همتی می‌دار
تا شوم در تو من عجب‌دان‌تر

روی بنما به ما مکن مستور (1160)

روی بنما به ما مکن مستور
ای به هفت آسمان چو مه مشهور

ما یکی جمع عاشقان ز هوس
آمدیم از سفر ز راهی دور

ای که در عین جان خود داری
صد هزاران بهشت و حور و قصور

سر فروکن ز بام و خوش بنگر
جانب جمع عاشقی رنجور

ساقی صوفیان شرابی ده
کان نه از خم بود نه از انگور

ز آن شرابی که بوی جوشش او
مردگان را برون کشد از گور

مطربا عیش و نوش از سر گیر (1161)

مطربا عیش و نوش از سر گیر
یک دو ابریشمک فروتر گیر

ننگ بگذار و با حریف بساز
جنگ بگذار جام و ساغر گیر

لطف گل بین و جرم خار مبین
جعد بگشا و مشک و عنبر گیر

فربه از توست آسمان و زمین
این یک استاره را تو لاغر گیر

داروی فربهی خلق توی
فربهش کن چو خواهی و برگیر

خرمش کن به یک شکرخنده
شکری را ز مصر کمتر گیر

بخت و اقبال خاک پای تواند
هر چه می‌بایدت میسر گیر

چونک سعد و ظفر غلام تواند
دشمنت را هزار لشکر گیر

ای دل ار آب کوثرت باید
آتش عشق را تو کوثر گیر

گر غلامی قیصرت باید
بنده‌اش را قباد و قیصر گیر

هر که را نبض عشق می‌نجهد
گر فلاطون بود تواش خر گیر

هر سری کو ز عشق پر نبود
آن سرش را ز دم مأخر گیر

هین مگو راز شمس تبریزی
مکن اسپید و جام احمر گیر

مطربا عشقبازی از سر گیر (1162)

مطربا عشقبازی از سر گیر
یک دو ابریشمک فروتر گیر

چونک در چرخ آردت باده
خانه بر بام چرخ اخضر گیر

ملک مستی و بیخودی داری
ترک سودای ملک سنجر گیر

مست شو مست کن حریفان را
بار گیر از کمیت احمر گیر

مستی آمد ز راه بام دماغ
برو اندیشه و ره در گیر

از ره خشک راه بسیارست
کشتیی ساز وین ره تر گیر

پر برآوردم و بپریدم
ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر

فارغم همچو مرغ از مرکب
مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر

گر نروید ز خاک هیچ انگور
مستی عشق را مقرر گیر

شیشه گر گر دگر نسازد جام
جام می عشق را میسر گیر

پاره روح را کند نقشی
گویدت دلبر مصور گیر

توبه کردم دگر نخواهم گفت
توبه مست را مزور گیر

عاشق و مست و آنگهی توبه
ترک سالوس آن فسونگر گیر