شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

آینهٔ جان شده چهرهٔ تابان تو (2243)

آینهٔ جان شده چهرهٔ تابان تو
هر دو یکی بوده‌ایم، جان من و جان تو

ماهِ تمام دُرست! خانهٔ دل آن توست
عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو

روح ز روز الست بود ز روی تو مست
چند که از آب و گِل بود پریشان تو

گِل چو به پستی نشست آب کنون روشن‌ست
رفت کنون از میان آنِ من و آنِ تو

قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست
تا به ابد چیره باد دولت خندان تو

ای رخ تو همچو ماه، ناله کنم گاه گاه
ز آنک مرا شد حجاب، عشق سخندان تو

سیر نیم سیر نی از لب خندان تو (2244)

سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو

هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش
جان منی چون یکی است جان من و جان تو

تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب
دور بگردان که من بنده دوران تو

پیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمام
تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو

گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است
دست چه کار آیدم بی‌دم و دستان تو

عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا
تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو

گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم
تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو

گفت که هم بر دری واقف و هم در بری
خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو

خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان
تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو (2245)

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو

ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو

نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو

ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو

عید بیاید رود عید تو ماند ابد
کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو

در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو

می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو

می به قدح ریختی فتنه برانگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو

شور خرابات ما نور مناجات ما
پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو

ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو

ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد
چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو

عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو

مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

ای سر مردان برگو برگو (2246)

ای سر مردان برگو برگو
وی شه میدان برگو برگو

ای مه باقی وی شه ساقی
جان سخن دان برگو برگو

قبله جمعی شعله شمعی
قصه ایشان برگو برگو

ای همه دستان ساقی مستان
راز گلستان برگو برگو

هم همه دانی هم همه جانی
خواجه دیوان برگو برگو

آب حیاتی شاخ نباتی
نکته جانان برگو برگو

غم نپذیری خشم نگیری
ای دل شادان برگو برگو

خسرو شیرین بنشین بنشین
راه سپاهان برگو برگو

دل بشکفتی خیلی و گفتی
باز دو چندان برگو برگو

آن می صافی جام گزافی
درده و خندان برگو برگو

یار ربابی هر چه که یابی
حرمت ایمان برگو برگو

نی بستیزی نی بگریزی
بی‌سر و پایان برگو برگو

مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو (2247)

مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو

چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی
به زیر سایه آن سرو پایدار بجو

چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب
بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو

اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی
درآ به دور و قدح‌های بی‌شمار بجو

در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور
درآ جواهر اسرار کردگار بجو

دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو
گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو

زهی فسرده کسی کو قرار می‌جوید
تو جان عاشق سرمست بی‌قرار بجو

اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه
وگر عقار نداری از او عقار بجو

به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم
تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو

تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی
ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو

خیال یار سواره همی‌رسد ای دل
پیام‌های غریب از چنین سوار بجو

به نزد او همه جان‌های رفتگان جمعند
کنار پرگلشان را در آن کنار بجو

چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه
چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو

چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است
وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو

چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است
فقیروار مر او را در افتقار بجو

من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او (2248)

من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
که مست و بیخودم از چاشنی محنت او

اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست
که همچو چنگم من بر کنار رحمت او

ز من نباشد اگر پرده‌ای بگردانم
که هر رگم متعلق بود به ضربت او

اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم
از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او

کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است
چگونه باشد چون دررسم به نوبت او

اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست
چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او

وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال
گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او

نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند
همی‌کشند نهان نور از بصیرت او

ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن
که شح نفس قرین است با جبلت او

از او مدزد به جز گوهر زمانه بها
اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او

که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس
که سوی کاله فانی بود عزیمت او

دریغ شرح نگشت و ز شرح می‌ترسم
که تیغ شرع برهنه‌ست در شریعت او

گمان برد که مگر جرم او طمع بوده‌ست
نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو (2249)

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه‌تر گو

چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو

چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو

فتاده آتش خواب اندر این نیستان‌ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو

و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو

بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو

از آنچ خورده‌ای و در نشاط آمده‌ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو

ز من چو می‌طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو

من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو

هزار بار کشیده‌ست عشق‌ِ کافرخو (2250)

هزار بار کشیده‌ست عشق‌ِ کافرخو
شبم ز بام به حجره‌، ز حجره تا سر کو

شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز
گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو

ز هر‌چه پُر کندم‌، من سبوی تسلیمم
سبو اسیر سقایست‌، چون گریزد از او‌؟

هزار بار سبو را به سنگ بشکست او
شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو

سبو سپرده بدو گوش با هزاران دل
بدان هوس که خورد غوطه در میانهٔ جو

چو از سر بگیرم بود سرور او (2251)

چو از سر بگیرم بود سرور او
چو من دل بجویم بود دلبر او

چو من صلح جویم شفیع او بود
چو در جنگ آیم بود خنجر او

چو در مجلس آیم شراب است و نقل
چو در گلشن آیم بود عبهر او

چو در کان روم او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم بود گوهر او

چو در دشت آیم بود روضه او
چو وا چرخ آیم بود اختر او

چو در صبر آیم بود صدر او
چو از غم بسوزم بود مجمر او

چو در رزم آیم به وقت قتال
بود صف نگهدار و سرلشکر او

چو در بزم آیم به وقت نشاط
بود ساقی و مطرب و ساغر او

چو نامه نویسم سوی دوستان
بود کاغذ و خامه و محبر او

چون بیدار گردم بود هوش نو
چو بخوابم بیاید به خواب اندر او

چو جویم برای غزل قافیه
به خاطر بود قافیه گستر او

تو هر صورتی که مصور کنی
چو نقاش و خامه بود بر سر او

تو چندانک برتر نظر می‌کنی
از آن برتر تو بود برتر او

برو ترک گفتار و دفتر بگو
که آن به که باشد تو را دفتر او

خمش کن که هر شش جهت نور او است
وزین شش جهت بگذری داور او

رضاک رضای الذی اوثر
و سرک سری فما اظهر

زهی شمس تبریز خورشیدوش
که خود را بود سخت اندرخور او

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو (2252)

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو
ساکن شده‌ام در منزل تو

صرفه چه کنم در معدن تو
زر را چه کنم با حاصل تو

شد جمله جهان سبز از دم تو
قبله دل و جان هر قابل تو

شد عقل و خرد دیوانه تو
بی‌علم و عمل شد عامل تو

مرغان فلک پربسته تو
هر عاقل جان ناعاقل تو

هاروت هنر ماروت ادب
گشتند نگون در بابل تو

گردن بکشد جان همچو شتر
تا زنده شوم از بسمل تو

حل گشت ز تو هر مشکل جان
ماندم به جهان من مشکل تو

بنویس برات این مزد مرا
تا نقد کنم از عامل تو

از روز به است اکنون شب ما
از تاب مه بس کامل تو

تا شب شتران هموار روند
تا منزل خود با محمل تو

در منزل خود آزاد شوند
از ظالم تو وز عادل تو

خامش کن و خود در یک دمه‌ای
خامش نکند این قایل تو