شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

جان آمده در جهان ساده (2353)

جان آمده در جهان ساده
وز مرکب تن شده پیاده

سیل آمد و درربود جان را
آن سیل ز بحرها زیاده

جان آب لطیف دیده خود را
در خویش دو چشم را گشاده

از خود شیرین چنانک شکر
وز خویش بجوش همچو باده

خلقان بنهاده چشم در جان
جان چشم به خویش درنهاده

خود را هم خویش سجده کرده
بی‌ساجد و مسجد و سجاده

هم بر لب خویش بوسه داده
کای شادی جان و جان شاده

هر چیز ز همدگر بزاید
ای جان تو ز هیچ کس نزاده

می‌راند سوی شهر تبریز
جان چون شتر و بدن قلاده

ای بی تو حیات‌ها فسرده (2354)

ای بی تو حیات‌ها فسرده
وی بی‌تو سماع مرده مرده

ما بر در عشق حلقه کوبان
تو قفل زده کلید برده

هر آتش زنده از دم توست
رحم آر بر این دم شمرده

خامیم بیا بسوز ما را
در آتش عشق همچو خرده

چون موسی شیر کس نگیریم
با شیر توایم خوی کرده

در پرده مباش ای چو دیده
خوش نیست به پیش دیده پرده

کم گوی ز عشق و عشق می‌خور
گفتن نبود چنانک خورده

ای دوش ز دست ما رهیده (2355)

ای دوش ز دست ما رهیده
امشب نرهی به جان و دیده

در پنجه ماست دامن تو
ای دست در آستین کشیده

حیلت بگذار و آب و روغن
ماییم هریسه رسیده

چشم من و چشم تو حریفند
ای چشم ز چشم تو چریده

ای داده مرا شراب گلگون
گل از رخ زرد من دمیده

زلف چو رسن چو برفشاندی
از عشق چو چنبرم خمیده

رفتی و ز چشم من بریدی
خون آید لاشک از بریده

بر گرد خیال تو دوانیم
ای بر سر ما غمت دویده

بر روزن تو چرا نپرد
مرغی ز قفس به جان رهیده

خامش کردم که جمله عیبیم
ای با همه عیبمان خریده

ماییم قدیم عشق باره (2356)

ماییم قدیم عشق باره
باقی دگران همه نظاره

نظارگیان ملول گشتند
ماند این دم گرم شعله خواره

چون چرخ حریف آفتابیم
پنهان نشویم چون ستاره

انگشت نما و شهره گشتیم
چون اشتر بر سر مناره

از ما بنماند جز خیالی
و آن نیز برفت پاره پاره

مردان طریق چاره جستند
با هستی خود نبود چاره

در آتش عشق صف کشیدند
چون آهن و مس و سنگ خاره

مردانه تمام غرق گشتند
اندر دریای بی‌کناره

ای گشته دلت چو سنگ خاره (2357)

ای گشته دلت چو سنگ خاره
با خاره و سنگ چیست چاره

با خاره چه چاره شیشه‌ها را
جز آنک شوند پاره پاره

زان می‌خندی چو صبح صادق
تا پیش تو جان دهد ستاره

تا عشق کنار خویش بگشاد
اندیشه گریخت بر کناره

چون صبر بدید آن هزیمت
او نیز بجست یک سواره

شد صبر و خرد بماند سودا
می‌گرید و می‌کند حراره

خلقی ز جدایی عصیرت
بر راه فتاده چون عصاره

هر چند شده‌ست خون جگرشان
چستند در این ره و چه کاره

بیگانه شدیم بهر این کار
با عقل و دل هزارکاره

العشق حقیقه الاماره
و الشعر طباله الاماره

احذر فامیرنا مغیر
کل سحر لدیه غاره

اترک هذا وصف فراقا
تنشق لهوله العباره

بگریخت امام ای مؤذن
خاموش فرورو از مناره

ماییم و دو چشم و جان خیره (2358)

ماییم و دو چشم و جان خیره
بنگر تو به عاشقان خیره

تو چون مه و ما به گرد رویت
سرگشته چو آسمان خیره

عقل است شبان به گرد احوال
فریاد از این شبان خیره

در دیده هزار شمع رخشان
وین دیده چو شمعدان خیره

از شرق به غرب موج نور است
سر می‌کند از نهان خیره

بیرون ز جهان مرده شاهی است
وز عشق یکی جهان خیره

گویی که مرا از او نشان ده
خیره چه دهد نشان خیره

از چشم سیه سپید پرخون
کز چشم بود زبان خیره

در روی صلاح دین تو بنگر
تا دریابی بیان خیره

آن سفره بیار و در میان نه (2359)

آن سفره بیار و در میان نه
و آن کاسه به پیش عاشقان نه

انبوه بریز نان که زشت است
کآواز دهد کسی که نان نه

تن را چو به نان شکار کردی
جان را برگیر و پیش جان نه

امروز قیامت تو برخاست
برخیز قدم بر آسمان نه

از آتش عشق نردبان ساز
بر گنبد چرخ نردبان نه

ای زهره ز چشم‌های هندو
ترکانه تو تیر در کمان نه

گر سینه زیان کند ز زخمت
زخمی دیگر بر آن زیان نه

چون نکته ز راه چشم گویی
ما را همه مُهر بر دهان نه

ای اشک چو رفتی از در چشم
آنجا رو و سر بر آستان نه

ای نقد تو را زکات نسیه (2360)

ای نقد تو را زکات نسیه
بازآ ز خدا جزات نسیه

آید ز خدا جزای خیرت
در نقد بلا نجات نسیه

پیش از تو جهات نقد بوده‌ست
از شومی تو جهات نسیه

این دولت تازه بی‌تو بادا
ای طلعت تو بیات نسیه

زیرا که به فال نحس هستت
مرگ نقد و حیات نسیه

بر تو همه چیز نسیه بادا
الا نبود ممات نسیه

چون جرم تو نقد و توبه نسیه‌ست
دادت امشب برات نسیه

ای روز مبارک و خجسته (2361)

ای روز مبارک و خجسته
ما جمع و تو در میان نشسته

ای همنفس همیشه پیش آ
تا زنده شود دمی شکسته

پیغام دل است این دو سه حرف
بشنو سخن شکسته بسته

یک بار بگو که بنده من
کزاد شوم ز رنج و رسته

آن دست ز روی خویش برگیر
تا گل چینیم دسته دسته

یک بار دگر شکرفشان کن
طوطی نگر از قفس برسته

ای دو چشمت جاودان را نکته‌ها آموخته (2362)

ای دو چشمت جاودان را نکته‌ها آموخته
جان‌ها را شیوه‌های جان فزا آموخته

هر چه در عالم دری بسته‌ست مفتاحش توی
عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته

از برای صوفیان صاف بزم آراسته
وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته

وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را
سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته

و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته
سر سر عاشقانش در بلا آموخته

عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی‌نیاز
این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته

پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده
همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته

با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب
سوی عیاران رند و صد دغا آموخته

پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی
مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته

زخم و آتش‌های پنهانی است اندر چشمشان
کهنان را همچو آیینه صفا آموخته

جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده
در تجلی‌های او نور لقا آموخته