آکادمی پلیکان

ای دوش ز دست ما رهیده (2355)

- اندازه متن +

ای دوش ز دست ما رهیده
امشب نرهی به جان و دیده

در پنجه ماست دامن تو
ای دست در آستین کشیده

حیلت بگذار و آب و روغن
ماییم هریسه رسیده

چشم من و چشم تو حریفند
ای چشم ز چشم تو چریده

ای داده مرا شراب گلگون
گل از رخ زرد من دمیده

زلف چو رسن چو برفشاندی
از عشق چو چنبرم خمیده

رفتی و ز چشم من بریدی
خون آید لاشک از بریده

بر گرد خیال تو دوانیم
ای بر سر ما غمت دویده

بر روزن تو چرا نپرد
مرغی ز قفس به جان رهیده

خامش کردم که جمله عیبیم
ای با همه عیبمان خریده

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×