شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

چون زیر افکند در عراق آمیزد (640)

چون زیر افکند در عراق آمیزد
دل عقل کند رها ز تن بگریزد

من آتشم و چو درد می برخیزم
هر آتش را که درد می‌برخیزد

چون شاهد پوشیده خرامان گردد (641)

چون شاهد پوشیده خرامان گردد
هر پوشیده ز جامه عریان گردد

بس رخت به خیل کاو گروگان گردد
گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد (642)

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد

حایی برسد مرد که در هر نفسی
بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد

چون صورت تو در دل ما بازآید (643)

چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید

گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید

چون نیستی تو محض اقرار بود (644)

چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود

هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد (645)

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد

بیزار شوم ز چشم در روز اجل
گر عشق رها کند که جانرا نگرد

خاک توام و خدای حق میداند (646)

خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند

ور بستاند دعا گری پیشه کنم
تا رحم کند پیش منت بنشاند

خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد (647)

خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد
بیکار مرا حلاوت کار تو کرد

بگریختم از دام تو در خانهٔ دل
دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد

خوابم ز خیال روی تو پشت بداد (648)

خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
وز تو ز خیال تو همی خواهم داد

خوابم بشد ودست بدامان تو زد
خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد

خواهم گردی که از هوای تو رسد (649)

خواهم گردی که از هوای تو رسد
باشد که به دیده خاک پای تو رسد

جانم ز جفا خرم و خندان باشد
زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد