شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

گوید چونی خوشی و در خنده شود (800)

گوید چونی خوشی و در خنده شود
چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود

امروز پراکنده نخواهم گفتن
هرچند که راه او پراکنده شود

گویند که فردوس برین خواهد بود (801)

گویند که فردوس برین خواهد بود
آنجا می ناب و حور عین خواهد بود

پس ما می و معشوق به کف میداریم
چون عاقبت کار همین خواهد بود

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد (802)

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
زهرم به لب شکرفروش تو رسد

زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی
ای خوش خامی که او بجوش تو رسد

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد (803)

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد
ور نور تو آفتاب عالم باشد

اسرار جهان چگونه پوشیده شود
بر خاطر آنکه با تو محرم باشد

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد(804)

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد

تخم غم را کجا پذیرد چو زمین
آن کز هوسش فلک معلق باشد

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد (805)

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
کی گفت که آفتاب امید بمرد

آن دشمن خورشید در آمد بر بام
دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد

لبهای تو آنگه که با ستیز بود (806)

لبهای تو آنگه که با ستیز بود
در هر دو جهان از تو شکرریز بود

گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی
از من بشنو که شمس تبریز بود

لعلیست که او شکر فروشی داند (807)

لعلیست که او شکر فروشی داند
وز عالم غیب باده نوشی داند

نامش گویم و لیک دستوری نیست
من بندهٔ آنم که خموشی داند

ما بسته بدیم بند دیگر آمد (808)

ما بسته بدیم بند دیگر آمد
بیدل شده و نژند دیگر آمد

در حلقهٔ زلف او گرفتار بدیم
در گردن ما کمند دیگر آمد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد (809)

هر لحظه میی به جان سرمست دهد
تا جان و دلم به وصل پیوست دهد

این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است
تا دریای پر گهرش دست دهد