شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

درد تو علاج کس پذیرد هرگز (950)

درد تو علاج کس پذیرد هرگز
یا از تو مراد میگریزد هرگز

گفتی که نهال صبر در دل کشتی
گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز؟

در سر هوس عشق تو دارم همه روز (951)

در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز

مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز

دل آمد و گفت هست سوداش دراز (952)

دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز

سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز

دل بر سر تو بدل نجوید هرگز (953)

دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز

زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز (954)

زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین یخ‌صفتان یکی نشد گرم هنوز

نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز
نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز (955)

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
روز است شبم ز روی آن روز افروز

ای شب شب از آنی که از او بیخبری
وی روز برو ز روی او روز آموز

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز (956)

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
جان در کفمان سپار و بستان مگریز

از من بشنو گریز پا سر نبرد
گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز

صد بار بگفت یار هرجا مگریز (957)

صد بار بگفت یار هرجا مگریز
گر بگریزی به جز سوی ما مگریز

هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی
در شهر گریز سوی صحرا مگریز

گر بکشندم نگردم از عشق توباز (958)

گر بکشندم نگردم از عشق توباز
زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز

گویند مرا سرت ببریم به گاز
پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

گر در ره عشق او نباشی سرباز (959)

گر در ره عشق او نباشی سرباز
زنهار مکن حدیث عشقی سرباز

گر روشنی میطلبی همچون شمع
پروانه صفت تو خویشتن را در باز