شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

من رسیدم به لب جوی وفا (184)

من رسیدم به لب جوی وفا
دیدم آن جا صنمی روح فزا

سپه او همه خورشید‌پرست
همچو خورشید همه بی‌سر و پا

بشنو از آیت قرآن مجید
گر تو باور نکنی قول مرا

إِنِّى وَجَدتُّ ٱمْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ
وَأُوتِيَتْ مِن کُلِّ شَىْءٍۢ وَلَهَا

چونک خورشید نمودی رخ خود
سجده دادیش چو سایه همه را

من چو هدهد بپریدم به هوا
تا رسیدم به در شهر سبا

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا (185)

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
هر ذره خاک ما را آورد در علالا

سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته
چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی

اشکوفه‌ها شکفته وز چشم بد نهفته
غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا

ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی
چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا

ابرت نبات بارد جورت حیات آرد
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا

ای عشق با توستم وز باده تو مستم
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی

ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد
سروت اگر بخوانم آن راستست الا

سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد
جز اصل اصل جان‌ها اصلی ندارد اصلا

خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی
گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا

گویند جمله یاران باطل شدند و مردند
باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا

این خنده‌های خلقان برقی‌ست دُم بریده
جز خنده‌ای که باشد در جان ز رب اعلا

آب حیات‌، حق است وان کاو گریخت در حق
هم روح شد غلامش‌، هم روح‌ِ قدس‌، لالا

ای میرآب بگشا آن چشمه روان را (186)

ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
تا چشم‌ها گشاید ز اشکوفه بوستان را

آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است
زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را

هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند
کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را

اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد
کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را

بر پرده‌های دنیا بسیار رقص کردیم
چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را

جان‌ها چو می‌برقصد با کندهای قالب
خاصه چو بسکلاند این کنده گران را

پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان
در ظلمت رحم‌ها از بهر شکر جان را

پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده
رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را

این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست
خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را

چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست
از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را

ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم
پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را

در کاسه‌های شاهان جز کاسه شست ما نی
هر خام درنیابد این کاسه را و نان را

از کاسه‌های نعمت تا کاسه ملوث
پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را

وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده
گه می‌گزد زبان را گه می‌زند دهان را

از سینه پاک کردم افکار فلسفی را (187)

از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
در دیده جای کردم اشکال یوسفی را

نادر جمال باید کاندر زبان نیاید
تا سجده راست آید مر آدم صفی را

طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری
هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را

خورشید چون برآید هر ذره رو نماید
نوری دگر بباید ذرات مختفی را

اصل وجودها او دریای جودها او
چون صید می‌کند او اشیاء منتفی را

اینجا کسی‌ست پنهان خود را مگیر تنها (188)

اینجا کسی‌ست پنهان خود را مگیر تنها
بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را

بر چشمهٔ ضمیر‌ت کرد آن پری وثاقی
هر صورت خیالت از وی شده‌ست پیدا

هر جا که چشمه باشد‌، باشد مقام پریان
با‌احتیاط باید بودن تو را در آنجا

این پنج چشمهٔ حس تا بر تنت روان است
ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری

وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور
هم پنج چشمه می‌دان پویان به سوی مرعی

هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند
صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا

زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی
کاین گونه شهره پریان تندند و بی‌محابا

تقدیر می‌فریبد تدبیر را که برجه
مکر‌ش گلیم بُرده از صد هزار چون ما

مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین
دل‌های نوحه‌گر بین زان مکرساز دانا

دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت
تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا

مانده‌ست چند بیتی این چشمه گشت غایر
برجوشد آن ز چشمه‌، چون برجهیم فردا

آمد بهارِ جان‌ها ای شاخِ تَر به رقص آ (189)

آمد بهارِ جان‌ها ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

ای شاهِ عشق‌‌پرور‌، مانندِ شیرِ مادر
ای شیر، جو‌ش‌! در رو، جانِ پدر‌، به رقص آ

چوگانِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست، خونی، آمد مرا که چونی؟
گفتم بیا که خیر است، گفتا نه شر، به رقص آ

از عشق، تاج‌داران در چرخِ او چو باران
آن‌جا قبا چه باشد؟ ای خوش‌کمر! به رقص آ

ای مستِ هست‌گشته، بر تو فنا نبشته
رقعه‌ی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ

در دست، جامِ باده، آمد بُتم پیاده
گر نیستی تو ماده، ز آن شاهِ نر به رقص آ

پایانِ جنگ آمد، آوازِ چنگ آمد
یوسف زِ چاه آمد، ای بی‌هنر! به رقص آ

تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟
هجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا فلانی!
کای بی‌خبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ

طاووسِ ما در‌آید وان رنگ‌ها برآید
با مرغِ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کرانِ عالَم، دید از مسیح، مرهم
گفته مسیحِ مریم کای کور و کر! به رقص آ

مخدوم، شمسِ دین‌ است، تبریز رشکِ چین ا‌ست
اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ

با آن که می‌رسانی، آن بادهٔ بقا را (190)

با آن که می‌رسانی، آن بادهٔ بقا را
بی‌تو نمی‌گوارد، این جام باده ما را

مطرب! قدح رها کن، زین گونه ناله‌ها کن
جانا! یکی بها کن، آن جنس بی‌بها را

آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت را
آن چاه بابلت را، وان کان سحرها را

باز آر بار دیگر، تا کار ما شود زر
از سر بگیر از سر، آن عادت وفا را

دیو شقا سرشته، از لطف تو فرشته
طغرای تو نبشته، مر مُلکَتِ صفا را

در نورت ای گزیده! ای بر فلک رسیده!
من دم به دم بدیده، انوار مصطفا را

چون بسته گشت راهی، شد حاصلِ من آهی
شد کوه همچو کاهی، از عشق، کهربا را

از شمس‌دینِ چون مه، تبریز هست آگه
بشنو دعا و گه‌گه، آمین کن این دعا را

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را (191)

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را

خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن
بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را

ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه
تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را

در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم
با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را

جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی
کز چهره می‌نمودی لم یتخذ ولد را

چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم
بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را

جام چو نار درده بی‌رحم وار درده
تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را

این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن
تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را

درده میی ز بالا در لا اله الا
تا روح اله بیند ویران کند جسد را

از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش
چندانک خواهی اکنون می‌زن تو این نمد را

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها (192)

بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان‌ها
تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان‌ها

بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها
تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان‌ها

ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن
مگذار کان مزور پیدا کند نشان‌ها

ور جادویی نماید بندد زبان مردم
تو چون عصای موسی بگشا برو زبان‌ها

عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر
چون آینه‌ست خوشتر در خامشی بیان‌ها

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را (193)

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله
تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را
رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را
از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم
فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت
اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو
همخوی خویش کرده‌ست آن باده خوی ما را

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم
زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن
کاین دیگ بس نیاید یک کاسه‌شوی ما را

نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان
مخمور چون نیاید؟ چون یافت بوی ما را

ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید
گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان
زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا
گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را