شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را (194)

خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
دامی نهاده‌ام خوش آن قبله نظر را

دیوار گوش دارد آهسته‌تر سخن گو
ای عقل بام بر رو ای دل بگیر در را

اعدا که در کمینند در غصه همینند
چون بشنوند چیزی گویند همدگر را

گر ذره‌ها نهانند خصمان و دشمنانند
در قعر چَهْ سخن گو خلوت گزین سحر را

ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن
در خانه دلم شد از بهر رهگذر را

رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد
می‌خواند یک به یک را می‌گفت خشک و تر را

زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم
پنهان کنیم سِر را پیش افکنیم سَر را

ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم
بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را

دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته
یعنی خبر ندارم کی دیده‌ام گهر را

شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را (195)

شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
چون با زنی برانی سستی دهد میان را

زیرا جماعِ مرده تن را کند فسرده
بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را

میران و خواجگانشان پژمرده است جانْشان
خاکِ سیاه بر سر، این نوع شاهدان را

دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی
پرنور کرده از رخ آفاقِ آسمان را

بخشد بتِ نهانی هر پیر را جوانی
زان آشیان جانی اینست ارغوان را

خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا
کز شومیِ زبانت می‌پوشد او دهان را

در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را (196)

در جنبش اندرآور زلفِ عبرفشان را
در رقص اندرآور جان‌های صوفیان را

خورشید و ماه و اختر رقصان به گِردِ چنبر
ما در میانِ رقصیم رقصان کن آن میان را

لطف تو مطربانه از کمترین ترانه
در چرخ اندرآرد صوفیِ آسمان را

باد بهار پویان آید ترانه گویان
خندان کند جهان را خیزان کند خزان را

بس مار یار گردد، گل جفتِ خار گردد
وقت نثار گردد مر شاه بوستان را

هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی
یعنی که الصلا‌ زن امروز دوستان را

در سر خود روان شد بستان و با تو گوید
در سر خود روان شو تا جان رسد روان را

تا غنچه برگشاید با سرو سرّ ِ سوسن
لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را

تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید
معراجیان نهاده در باغ نردبان را

مرغان و عندلیبان بر شاخه‌ها نشسته
چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را

این برگ چون زبان‌ها وین میوه‌ها چو دل‌ها
دل‌ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا (197)

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

درهای گلستان ز پی تو گشاده‌ایم
در خارزار چند دوی ای برهنه پا

جان را من آفریدم و دردیش داده‌ام
آن کس که درد داده همو سازدش دوا

قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو
کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا

باغی که برگ و شاخش گویا و زنده‌اند
باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا

ای زنده زاده چونی از گند مردگان
خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را

هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش
با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما

جان‌ها شمار ذره معلق همی‌زنند
هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا

ایشان چو ما ز اول خفاش بوده‌اند
خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها (198)

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها
صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

کز یار دور ماند و گرفتار خار شد
زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا

از غیب رو نمود صلایی زد و برفت
کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا

من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل
از من سلام و خدمت ریحان و لاله را

دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست
ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا

زان حال‌ها بگو که هنوز آن نیامده‌ست
چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا (199)

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
شاد آمدیت از سفر خانه خدا

روز از سفر به فاقه و شب‌ها قرار نی
در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا

مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق
در خانه خدا شده قد کان آمنا

چونید و چون بدیت در این راه باخطر
ایمن کند خدای در این راه جمله را

در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان
تا عرش نعره‌ها و غریوست از صدا

جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد
ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا

مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است
مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما

جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان
تا مشعرالحرام و تا منزل منا

بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم
جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا

از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق
باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا

کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت
تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا

اکنون که هفت بار طوافت قبول شد
اندر مقام دو رکعت کن قدوم را

وانگه برآ به مروه و مانند این بکن
تا هفت بار و باز به خانه طواف‌ها

تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ
وانگه به جانب عرفات آی در صلا

وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست
پس بامداد بار دگر بیست هم به جا

وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن
تا هفت بار می‌زن و می‌گیر سنگ‌ها

از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم
ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا

صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما
از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا (200)

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
نام بچه‌ش چه باشد او خود پِیَش دوا

ما زاده قضا و قضا مادر همه‌ست
چون کودکان دوان شده‌ایم از پی قضا

ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم
گر شرق و غرب تازد ور جانب سما

طبل سفر زده‌ست‌، قدم در سفر نهیم
در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا

در شهر و در بیابان همراه آن مهیم
ای جان غلام و بندهٔ آن ماه خوش‌لقا

آنجاست شهر کان شه ارواح می‌کشد
آنجاست خان و مان که بگوید خدا‌ «بیا‌»

کوته شود بیابان چون قبله او بوَد
پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا

کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد
کای قاصدان‌ِ معدن‌ِ اجلال‌، مرحبا

همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه
چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا

ما سایه‌وار در پی آن مه دوان شدیم
ای دوستان همدل و همراه‌، الصلا

دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست
زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا

دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست
دل مکه می‌رود که نجوید مهاره را

از لنگی تن‌ست و ز چالاکی دل‌ست
کز تن نجُست حق و ز دل جُست آن وفا

اما کجاست آن تن همرنگ جان شده
آب و گلی شده‌ست بر ارواح پادشا

ارواح خیره مانده که این شوره‌خاک بین
از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا

چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید
گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا

این در گمان نبود در او طعن می‌زدیم
در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا

ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم
تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا

بی‌دست و پاست خاک‌ِ جگر‌گرم بهر آب
زین‌رو دوان دوان رود آن آب جوی‌ها

پستان آب می‌خلد ایرا که دایه اوست
طفل نبات را طلبد دایه جا به جا

ما را ز شهر روح چنین جذب‌ها کشید
در صد هزار منزل تا عالم فنا

باز از جهان روح رسولان همی‌رسند
پنهان و آشکار بازآ به اقربا

یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی
ما بی‌تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما

ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست
با هر کی جفت گردی آنت کند جدا

خاموش کن که همّت ایشان پی توست
تأثیر همّت‌ست تصاریف ابتلا

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما (201)

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
ناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا

والله ز دور آدم تا روز رستخیز
کوته نگشت و هم نشود این درازنا

اما چنین نماید کاینک تمام شد
چون ترک گوید «اشپو» مرد رونده را

اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی
تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را

چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ

صاحب‌مروتی‌ست که جانش دریغ نیست
لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا

بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن
مستیز همچو هندو بشتاب همرها

کان جا در آتش است سه نعل از برای تو
وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا

نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش
اندر گلوی تو رود ای یار باوفا

گر در عسل نشینی تلخت کنند زود
ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا

خاموش باش و راه رو و این یقین بدان
سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

هر روز بامداد سلام علیکما (202)

هر روز بامداد سلام علیکما
آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا

دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش
تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا

جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی
بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما

تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق
مر مرده را سعادت و بیمار را دوا

برگ تمام یابد از او باغ عشرتی
هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا

در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن
جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا

زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق
قاضی عقل مست در آن مسند قضا

سوی مدرس خرد آیند در سؤال
کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا

مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب
کاین دم قیامت‌ست روا کو و ناروا

در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق
با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا

از بحر لامکان همه جان‌های گوهری
کرده نثار گوهر و مرجان جان‌ها

خاصان خاص و پردگیان سرای عشق
صف صف نشسته در هوسش بر در سرا

چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند
بس نعره‌های عشق برآید که مرحبا

می‌خواست سینه‌اش که سنایی دهد به چرخ
سینای سینه‌اش بنگنجید در سما

هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک
نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا

گه خاک در لباس گیا رفت از هوس
گه آب خود هوا شد از بهر این ولا

از راه روغناس شده آب آتشی
آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا

ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی
از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما

ای بی‌خبر برو که تو را آب روشنی‌ست
تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا

زیرا که طالب صفت صفوت‌ست آب
وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا

ز آدم اگر بگردی او بی‌خدای نیست
ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا

آری خدای نیست ولیکن خدای را
این سنتی‌ست رفته در اسرار کبریا

چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی
یک سجده‌ای به امر حق از صدق بی‌ریا

هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن
کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را

مجموع چون نباشم در راه پس ز من
مجموع چون شوند رفیقان باوفا

دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم
آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا

چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز
پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا

مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم
شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا

آمد بهار خرم آمد نگار ما (203)

آمد بهار خرم آمد نگار ما
چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما

آمد مهی که مجلس جان زو منورست
تا بشکند ز باده گلگون خمار ما

شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما

پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش
در بیشه جهان ز برای شکار ما

دریا به جوش از تو که بی‌مثل گوهری
کهسار در خروش که ای یار غار ما

در روز بزم ساقی دریاعطای ما
در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما

چونی در این غریبی و چونی در این سفر
برخیز تا رویم به سوی دیار ما

ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست
ما را کشان کنید سوی جویبار ما

سوی پری رخی که بر آن چشم‌ها نشست
آرام عقل مست و دل بی‌قرار ما

شد ماه در گدازش سوداش همچو ما
شد آفتاب از رخ او یادگار ما

ای رونق صباح و صبوح ظریف ما
وی دولت پیاپی بیش از شمار ما

هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر
کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما

جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود
درکش به روی چون قمر شهریار ما

این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد
کار او کند که هست خداوندگار ما