شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

باده ده آن یارِ قدح‌باره را (254)

باده ده آن یارِ قدح‌باره را
یار ترش‌رویِ شکرپاره را

منگر آن سوی، بدین سو گشا
غمزهٔ غمازهٔ خون‌خواره را

دست تو می‌مالد بیچاره‌وار
نه به کفَش چارهٔ بیچاره را

خیره و سرگشته و بی‌کار کن
این خرد پیر همه‌کاره را

ای کرمت شاهِ هزاران کرم
چشمه فرستی جگر خاره را

طفل دو-روزه چو ز تو بو برَد
می‌کِشد او سوی تو گهواره را

تَرک کند دایه و صد شیر را
ای بدل روغن کنجاره را

خوب کلیدی در بر بسته را
خوب کمندی دل آواره را

کار تو این باشد ای آفتاب!
نور فرستی مه و استاره را

منتظرش باش و چو مه نور گیر
ترک کن این گنگل و نظاره را

رحمت تو مهره دهد مار را
خانه دهد عقرب جراره را

یاد دهد کار فراموش را
باد دهد خاطر سیاره را

هر بت سنگین ز دمش زنده شد
تا چه دم‌ست آن بت سحاره را

خامش کن گفت از این عالم است
ترک کن این عالم غداره را

خیز صبوحی کن و درده صلا (255)

خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا

کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا

دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جان‌فزا

خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا

تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوش‌لقا

در سرم افکن می و پابند کن
تا نروم بیهده از جا به جا

زان کف دریا‌صفت دُر‌نثار
آب درانداز چو کشتی مرا

پاره چوبی بُدم و از کفَت
گشته‌ام ای موسی جان اژدها

عازَر وقتم به دمت ای مسیح
حشر شدم از تک گور فنا

یا چو درختم که به امر رسول
بیخ کشان آمدم اندر فلا

هم تو بده هم تو بگو زین سپس
ای دهن و کف تو گنج بقا

خسرو تبریز توی شمس دین
سرور شاهان جهان علا

داد دهی ساغر و پیمانه را (256)

داد دهی ساغر و پیمانه را
مایه دهی مجلس و میخانه را

مست کنی نرگس مخمور را
پیش کشی آن بت دردانه را

جز ز خداوندی تو کی رسد
صبر و قرار این دل دیوانه را

تیغ برآور هله ای آفتاب
نور ده این گوشه ویرانه را

قاف توی مسکن سیمرغ را
شمع توی جان چو پروانه را

چشمه حیوان بگشا هر طرف
نقل کن آن قصه و افسانه را

مست کن ای ساقی و در کار کش
این بدن کافر بیگانه را

گر نکند رام چنین دیو را
پس چه شد آن ساغر مردانه را

نیم دلی را به چه آرد که او
پست کند صد دل فرزانه را

از پگه امروز چه خوش مجلسی‌ست
آن صنم و فتنه فتانه را

بشکند آن چشم تو صد عهد را
مست کند زلف تو صد شانه را

یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص درآر استن حنانه را

شرح فتحنا و اشارات آن
قفل بگوید سر دندانه را

شاه بگوید شنود پیش من
ترک کنم گفت غلامانه را

لعل لبش داد کنون مر مرا (257)

لعل لبش داد کنون مر مرا
آنچ تو را لعل کند مر مرا

گلبن خندان به دل و جان بگفت
برگ منت هست به گلشن برآ

گر نخریده‌ست جهان را ز غم
مژده چرا داد خدا که‌اشتری‌‌؟

در بن خانه‌ست جهان تنگ و منگ
زود برآیید به بام سرا

صورت اقبال شکرریز گفت
شکر چو کم نیست شکایت چرا

ساغر بر دست خرامان رسید
فخر من و فخر همه ماورا

جام مباح آمد هین نوش کن
باز ره از غابر و از ماجرا

ساغر اول چو دود بر سرت
سجده کند عقل جنون تو را

فاش مکن فاش تو اسرار عرش
در سخنی زاده ز تحت الثری

گر بنخسبی شبی ای مه لقا (258)

گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا

گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا

امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا

جلوه‌گه جمله بتان در شب است
نشنود آن کس که بخفت الصلا

موسی عمران نه به شب دید نور‌‌؟!
سوی درختی که بگفتش بیا‌‌؟

رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا

نی که به شب احمد معراج رفت‌‌؟!
برد براقیش به سوی سما

روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را

خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصه‌کنان با خدا

گفت به داوود خدای کریم
هر کی کند دعوی سودای ما

چون همه شب خفت بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را

زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا

تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا

چونک بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا

جمله شب می‌رسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بی‌نوا

ور نه پسِ مرگ تو حسرت خوری
چونک شود جان تو از تن جدا

جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا

من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا

شمس حق مفخر تبریز‌یان
بستم لب را تو بیا برگشا

پیش کش آن شاه شکر‌خانه را (259)

پیش کش آن شاه شکر‌خانه را
آن گهر روشن دردانه را

آن شه فرخ‌رخ بی‌مثل را
آن مه دریا‌دل جانانه را

روح دهد مرده پوسیده را
مِهر دهد سینه بیگانه را

دامن هر خار پر از گل کند
عقل دهد کله دیوانه را

در خرد طفل دو‌روزه نهد
آنچ نباشد دل فرزانه را

طفل کی باشد تو مگر منکری
عربده استن حنانه را

مست شوی و شه مستان شوی
چونک بگرداند پیمانه را

بی‌خودم و مست و پراکنده مغز
ور نه نکو گویم افسانه را

با همه بشنو که بباید شنود
قصه شیرین غریبانه را

بشکند آن روی دل ماه را
بشکند آن زلف دو صد شانه را

قصه آن چشم کی یارد گزارد
ساحر ساحرکش فتانه را

بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را

راز مگو رو عجمی ساز خویش
یاد کن آن خواجه علیانه را

چرخ فلک با همه کار و کیا (260)

چرخ فلک با همه کار و کیا
گرد خدا گردد چون آسیا

گرد چنین کعبه کن ای جان طواف
گرد چنین مایده گرد ای گدا

بر مثل گوی به میدانش گرد
چونک شدی سرخوش بی‌دست و پا

اسب و رخت راست بر این شه طواف
گرچه بر این نطع روی جا به جا

خاتم شاهی‌ت در انگشت کرد
تا که شوی حاکم و فرمانروا

هر که به گرد دل آرد طواف
جان جهانی شود و دلربا

همره پروانه شود دل‌شده
گردد بر گرد سر شمع‌ها

زانک تنش خاکی و دل آتشی‌ست
میل سوی جنس بود جنس را

گرد فلک گردد هر اختری
زانک بود جنس صفا با صفا

گرد فنا گردد جان فقیر
بر مثل آهن و آهن‌ربا

زانک وجود‌ست فنا پیش او
شسته نظر از حول و از خطا

مست همی‌کرد وضو از کمیز
کز حدثم بازرهان ربنا

گفت نخستین تو حدث را بدان
کژمژ و مقلوب نباید دعا

زانک کلید‌ست و چو کژ شد کلید
وا شدنِ قفل نیابی عطا

خامش کردم همگان برجهید
قامت چون سرو بتم زد صلا

خسرو تبریز شهم شمس دین
بستم لب را تو بیا برگشا

هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما‌؟ (261)

هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما‌؟
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما

ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده‌ستی چو من‌؟
اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا

از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا

صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان
الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا

اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می‌خواست شد
فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی

جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا

هرگز نبینی در جهان مظلوم‌تر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی

گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی

گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی

کردیم جمله حیله‌ها ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری

خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا

فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری (262)

فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا

ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا
یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا

ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا
فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا

من می‌روم توکلی در این ره و در این سرا
اگر نواله‌ای رسد نیمی مرا نیمی تو را

خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود
کیل گهر همی‌رسد بر مشتری و مشترا

کیل گهر همی‌رسد قرص قمر همی‌رسد
نور بصر همی‌رسد اندکترین چیزها

خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن
جز بر قرابی‌ها مزن جر بر بتان جان فزا

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا (263)

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا

جانم آن لحظه بخندد که وی‌اش قبض کند
انما یوم اجزای اذا اسکرها

مغز هر ذره چو از روزن او مست شود
سبحت راقصه عز حبیبی و علا

چونک از خوردن باده همگی باده شوم
انا نقل و مدام فاشربانی و کلا

هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز
یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا

تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت
نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا

خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر
کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی

چون بخسپد خم باده پی آن می‌جوشد
انما القهوه تغلی لشرور و دما

می منم خود که نمی‌گنجم در خم جهان
برنتابد خُم نُه چرخ کف و جوش مرا

می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می‌ام
انا زق ملئت فیه شراب و سقا

وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم
فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا