شاعران قدیم
اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
و هل اتیک حدیث جلا العقول جلا
الست من یتمنی الخلود فی طرب
الا انتبه و تیقظ فقد اتاک اتی
یقر عینک بدر و فی جبینته
سعاده و مرام و عزه و سنا
و سکره لفؤادی من شمائله
کانها ملات کاسنا و اسقانا
عجائب ظهرت بین صفو غرته
تلالات لسناه بمهجتی و صفا
اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
و نلت خیر ریاض فنعم ما سکنا
و زال عنک فراق امر من صبر
و محنه فتنتنا و خاب من فتنا
فهز غصن سعود و کل جنا شجر
فقر عینک منه و نعم ذاک جنا
فطب تجوت من اصحاب قریه ظلمت
و نال قلبک منهم شقاوه و عنا
یا من بنا قصر الکمال مشیدا
لا زال سعدا بالسعود مؤیدا
هز القلوب و ردها بصدوده
فغدا دماء العاشقین مبددا
یا ساکنین محال العشق فی قلق
تظنون ان العشق یترککم سدا
لا و الذی حاز الملاحه و البها
و لم یبق للعشاق حیلا و لا یدا
و ذلک شمس الدین مولا و سیدا
و تبریز منه کالفرادیس قد غدا
ورد البشیر مبشرا ببشاره
احیی الفؤاد عشیه بورودها
فکان ارضا نورت بربیعها
فکان شمسا اشرقت بخدودها
یا طاعنی فی صبوتی و تهتکی
انظر الی نار الهوی و وقودها
یا کالمینا یا حاکمینا
یا مالکینا لا تَظلَمونا
یا ذَاالفَضائِل زهر الشَمائِل
سِیفُ الدَلائِل لا تظلمونا
یا نعم ساقی حلو التلاقی
مر الفراقٖ لا تظلمونا
فی القلب بارق مثل الطوارق
بین المشارق لا تظلمونا
نادی المنادی فی کل وادی
لا بالعنادٖ لا تظلمونا
افدیک روحی عِندَ الصَبوحٖ
یا ذَا الفتوحٖ لا تظلمونا
هذا فؤادی فی العشق بادی
فی الحب عادی لا تظلمونا
إسمَع کَلامی نومی جرامی
عند الکرامٖ لا تظلمونا
عشقی حصانی نحو المعانی
هذا کفانی لا تظلمونا
العشق حالٖ ملکٌ و مالٖ
نومی محال لا تظلمونا
یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا
لا تبخلن و اوفر راحنا مددا
حتی تنادم فی اخذ و اعطا
دعنا ینافس فی الصهباء من سکر
بالسکر یذهل عن وصف و اسما
خوابی الغیب قد املاتها مددا
راحا یطهر عن شح و شحنا
بی یار مهل ما را بییار مخسب امشب
زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب
امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم
این بار ببین چونیم این بار مخسب امشب
ای طوق هوای تو اندر همه گردنها
ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب
صیدیم به شست غم شوریده و مست غم
ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب
ای سرو گلستان را وی ماه شبستان را
این ماه پرستان را مازار مخسب امشب
ای خواب! به جان تو! زحمت بِبَری امشب
وز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب
هر جا که بپری تو ویران شود آن مجلس
ای خواب! در این مجلس تا درنپری امشب
امشب به جمال او پرورده شود دیده
ای چشم ز بیخوابی تا غم نخوری امشب
و اللیل اذا یغشی ای خواب برو حاشا
تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب
گر خلق همه خفتند ای دل تو بحمدالله
گر دوش نمیخفتی امشب بتری امشب
با ماه که همخویم تا روز سخن گویم
کای مونس مشتاقان صاحبنظری امشب
شد ماه گواهِ من استاره سپاهِ من
وز ناوکِ استاره ای مه سپری امشب
زان شاهد شکرلب زان ساقی خوشمذهب
جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب
زان نورِ همه عالم هر شیوه همینالم
تا بشنود احوالم ای دوست مخسب امشب
گاهی به پریشانی گاهی به پشیمانی
زین عیش همیمانی ای دوست مخسب امشب
یک روز تو گر خواری یک روز تو مرداری
از ما چه خبر داری؟ ای دوست مخسب امشب
بیرون شو از این هر دو بیگانه شو ای مردو
قم قد ضحک الورد ای دوست مخسب امشب
از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم
شمس الحق تبریزم ای دوست مخسب امشب
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش خندان بیتو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب