شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

بریده شد از این جوی جهان آب (294)

بریده شد از این جوی جهان آب
بهارا بازگرد و وارسان آب

از آن آبی که چشمه خضر و الیاس
ندیدست و نبیند آن چنان آب

زهی سرچشمه‌ای کز فر جوشش
بجوشد هر دمی از عین جان آب

چو باشد آب‌ها نان‌ها برویند
ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب

برای لقمه‌ای نان چون گدایان
مریز از روی فقر ای میهمان آب

سراسر جمله عالم نیم لقمه‌ست
ز حرص نیم لقمه شد نهان آب

زمین و آسمان دلو و سبویند
برون‌ست از زمین و آسمان آب

تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود
که تا بینی روان از لامکان آب

رهد ماهی جان تو از این حوض
بیاشامد ز بحر بی‌کران آب

در آن بحری که خضرانند ماهی
در او جاوید ماهی جاودان آب

از آن دیدار آمد نور دیده
از آن بام‌ست اندر ناودان آب

از آن باغ‌ست این گل‌های رخسار
از آن دولاب یابد گلستان آب

از آن نخل‌ست خرماهای مریم
نه ز اسباب‌ست و زین ابواب آن آب

روان و جانت آنگه شاد گردد
کز این جا سوی تو آید روان آب

مزن چوبک دگر چون پاسبانان
که هست این ماهیان را پاسبان آب

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب (295)

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان
به هر مسجد ز خورشیدست محراب

غلط گفتم که اندر مسجد ما
برون در بود خورشید بواب

از این هفت آسیا ما نان نجوییم
ننوشیم آب ما زین سبز دولاب

مسبب اوست اسباب جهان را
چه باشد تار و پود لاف اسباب

ز مستی در هزاران چَه فتادیم
برون مان می‌کشد عشقش به قلاب

چه رونق دارد از تو مجلس جان
زهی چشم و چراغ جان اصحاب

بخندد باغ دل زان سرو مقبل
بجوشد خون ما زین شاخ عناب

فتوح اندر فتوح اندر فتوحی
توی مفتاح و حق، مفتاحِ ابواب

ز نفط انداز عشق آتشینت
زمین و آسمان لرزان چو سیماب

بر مستانش آید می به دعوی
خلق گردد برانندش به مضراب

خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی
که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب

مخسب ای یار مهمان دار امشب (296)

مخسب ای یار مهمان دار امشب
که تو روحی و ما بیمار امشب

برون کن خواب را از چشم اسرار
که تا پیدا شود اسرار امشب

اگر تو مشترییی گرد مه گرد
بگرد گنبد دوار امشب

شکار نسر طایر را به گردون
چو جان جعفر طیار امشب

تو را حق داد صیقل تا زدایی
ز هجران ازرق زنگار امشب

بحمدالله که خلقان جمله خفتند
و من بر خالقم بر کار امشب

زهی کر و فر و اقبال بیدار
که حق بیدار و ما بیدار امشب

اگر چشمم بخسبد تا سحرگه
ز چشم خود شوم بیزار امشب

اگر بازار خالی شد تو بنگر
به راه کهکشان بازار امشب

شب ما روز آن استارگان‌ست
که درتابید در دیدار امشب

اسد بر ثور برتازد به جمله
عطارد برنهد دستار امشب

زحل پنهان بکارد تخم فتنه
بریزد مشتری دینار امشب

خمش کردم زبان بستم ولیکن
منم گویای بی‌گفتار امشب

ای در غم تو به سوز و یارب (297)

ای در غم تو به سوز و یارب
بگریسته آسمان همه شب

گر چرخ بگرید و بخندد
آن جذبه خاک باشد اغلب

از بس که بریخت اشک بر خاک
شد خاک ز اشک او مطیب

از گریه آسمان درآمد
صد باغ به خنده مذهب

من بودم و چرخ دوش گریان
او را و مرا یکی‌ست مذهب

از گریه آسمان چه روید
گل‌ها و بنفشه مرطب

وز گریه عاشقان چه روید
صد مهر درون آن شکرلب

آن چشم به گریه می‌فشارد
تا بفشارد نگار غبغب

این گریه ابر و خنده خاک
از بهر من و تو شد مرکب

وین گریه ما و خنده ما
از بهر نتیجه شد مرتب

خاموش کن و نظاره می‌کن
اندر طلب جهان و مطلب

آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب (298)

آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب
از درون‌سو کاه‌تاب و از برون‌سو ماهتاب

چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون
دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل
تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

چون به سگ نان افکنی‌، سگ بو کند آنگه خورد
سگ نه‌ای‌، شیری‌، چه باشد بهر نان چندین شتاب‌؟

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان
جان کجا‌ رنگ از کجا‌؟ جان را بجو‌، جان را بیاب

تو سؤال و حاجتی‌، دلبر جواب هر سؤال
چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب
وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ
تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد
عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز
شرح آن خط‌ها بجو از عنده‌ُ ام‌الکتاب

یا وصال یار باید یا حریفان را شراب (299)

یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
چونک دریا دست ندهد پای نِه در جوی آب

آن حریفان چو جان و باقیان جاودان
در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب

همرهانِ آبِ حیوان خضریانِ آسمان
زندگی هر عمارت گنج‌های هر خراب

آب یار نور آمد این لطیف و آن ظریف
هر دو غمازند لیکن نی ز کین بل ز احتساب

آب اندر طشت و یا جو چون ز کف جنبان شود
نور بر دیوار هم آغاز گیرد اضطراب

عرق جنسیت برادر جون قیامت می‌کند
خود تو بنگر من خموشم وهو اعلم بالصواب

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب (300)

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
وآن حدیثِ چو شکر کز تو شنیدم همه شب

گرچه از شمع تو می‌سوخت چو پروانه دلم
گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب

شب به پیش رخ چون ماه تو چادر می‌بست
من چو مه چادر شب می‌بدریدم همه شب

جان ز ذوق تو چو گربه لب خود می‌لیسید
من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب

سینه چون خانهٔ زنبور پر از مشغله بود
کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب

دام شب آمد جان‌های خلایق بربود
چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب

آنکه جان‌ها چو کبوتر همه در حکم وی اند
اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب

هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب (301)

هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب
که براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب

چو طریق بسته بودست و طمع گسسته بودست
تو برآ بر آسمان‌ها بگشا طریق و مذهب

نفسی فلک نیاید دو هزار در گشاید
چو امیر خاص اقرا به دعا گشاید آن لب

سوی بحر رو چو ماهی که بیافت در شاهی
چو بگوید او چه خواهی تو بگو الیک ارغب

چو صریر تو شنیدم چو قلم به سر دویدم
چو به قلب تو رسیدم چه کنم صداع قالب

ز سلام خوش سلامان بکشم ز کبر دامان
که شده‌ست از سلامت دل و جان ما مطیب

ز کف چنین شرابی ز دم چنین خطابی
عجب‌ست اگر بماند به جهان دلی مودب

ز غنای حق برسته ز نیاز خود برسته
به مشاغل اناالحق شده فانی ملهب

بکش آب را از این گل که تو جان آفتابی
که نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب

صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب

دو جهان ز نفخ صورت چو قیامتست پیشم
سوی جان مزلزلست و سوی جسمیان مرتب

به سخن مکوش کاین فر ز دلست نی ز گفتن
که هنر ز پای یابید و ز دم دید ثعلب

در هوایت بی‌قرارم روز و شب (302)

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب (303)

مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
عود را درسوز و بربط را بکوب

این ننالد تا نکوبی بر رگش
وان دگر در نفی و در سوزست خوب

مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر
خیز ای فراش فرش جان بروب

تا نسوزی بوی ندهد آن بخور
تا نکوبی نفع ندهد این حبوب

نیر اعظم بدان شد آفتاب
کو در آتش خانه دارد بی‌لغوب

ماه از آن پیک و محاسب می‌شود
کو نیاساید ز سیران و رکوب

عود خلقانند این پیغامبران
تا رسدشان بوی علام الغیوب

گر به بو قانع نه‌ای تو هم بسوز
تا که معدن گردی ای کان عیوب

چون بسوزی پر شود چرخ از بخور
چون بسوزد دل رسد وحی القلوب

حد ندارد این سخن کوتاه کن
گرچه جان گلستان آمد جنوب

صاحب العودین لا تهملهما
حرقن ذا حرکن ذا للکروب

من یلج بین السکاری لا یفق
من یذق من راح روح لا یتوب

اغتنم بالراح عجل و استعد
من خمار دونه شق الجیوب

این تنجو ان سلطان الهوی
جاذب العشاق جبار طلوب