شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

درآ تا خرقهٔ قالب دراندازم همین ساعت (324)

درآ تا خرقهٔ قالب دراندازم همین ساعت
درآ تا خانهٔ هستی بپردازم همین ساعت

صلا زن پاکبازی را رها کن خاک‌بازی را
که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت

کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی
که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت

چو بر می‌آید این آتش فغان می‌خیزد از عالم
امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت

جهان از ترس می‌درّد و جان از عشق می‌پرّد
که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست (325)

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست

که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
که تا دل‌ها خنک گردد که دل‌ها سخت بریانست

نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست

که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می‌سوزد
و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست

خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت
مگیر آشفته می‌گویم که جان بی‌تو پریشانست

تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری
خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشانست

اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری
که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست

بخندد چشم مرّیخش مرا گوید: «نمی‌ترسی؟»
نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست

دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
هزاران جان همی‌بخشد چه شد گر خصم یک جانست

منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست

که جان ذره‌ست و او کیوان که جان میوه‌ست و او بستان
که جان قطره‌ست و او عمان که جان حبه‌ست و او کانست

سخن در پوست می‌گویم که جان این سخن غیبست
نه در اندیشه می‌گنجد نه آن را گفتن امکانست

خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت (326)

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت

صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
فریادکنان پیشت کای مُعطیِ بی‌حاجت

انگشتریِ حاجت مُهریست سلیمانی
رهنست به پیش تو از دست مده صحبت

بگذشت مهِ توبه آمد به جهان ماهی
کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت

ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت

ما لنگ شدیم این جا بربند درِ خانه
چرنده و پرنده لنگند در این حضرت

ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی
هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت

از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوخته‌ای ما را بر چشمه این دولت

خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت

در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت

در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت

خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
خاکی ز کجا یابد؟ بی‌روح سر و سبلت

کف می‌زن و زین می‌دان تو منشاء هر بانگی
کاین بانگِ دو کف نبود بی‌فرقت و بی‌وصلت

خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست (327)

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست
کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده‌ست

بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر
از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده‌ست

عمر ابدی تابان اندر ورق بستان
نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده‌ست

نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی
اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده‌ست

پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی
شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده‌ست

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت (328)

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت

هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری
صد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت

مرغان هوایی را بازان خدایی را
از غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت

خود از کف دست من مرغان عجب رویند
می از لب من جوشد در مستی آن حالت

آن دانه آدم را کز سنبل او باشد
بفروشم جنت را بر جان نهم جنت

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست (329)

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست

بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست

بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست

همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست

چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست

بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌ست

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت (330)

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت

گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست
وی بخت که آن طره طرار مرا یافت

دستار ربود از سر مستان به گروگان
دستار برو گوشه دستار مرا یافت

من از کف پا خار همی‌کردم بیرون
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت

از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت

من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیدست
اندر پی من بود به آثار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت

آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت

در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت

جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت

این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست (331)

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست

از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست

من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست

این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست (332)

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه‌ست
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه‌ست

این صورت بت چیست‌‌ اگر خانهٔ کعبه‌ست
وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه‌ست

گنجی‌ست در این خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه‌ست

بر خانه منه دست که این خانه طلسم‌ست
با خواجه مگویید که او مست شبانه‌ست

خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک‌ست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانه‌ست

فی‌الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت
سلطان زمین‌ست و سلیمان زمانه‌ست

ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه‌ست

سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گر ملک زمین‌ست فسون‌ست و فسانه‌ست

حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه‌ست
واله شده مرغان که چه دام‌ست و چه دانه‌ست

این خواجهٔ چرخ‌ست که چون زهره و ماه‌ست
وین خانهٔ عشق است که بی‌حد و کرانه‌ست

چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته‌ست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه‌ست

در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
ای جان تو به من آی که جان آن میانه‌ست

مستند همه خانه کسی را خبری نیست
از هر کی درآید که فلان‌ست و فلانه‌ست

شوم‌ست بر آستانه مشین خانه درآ زود
تاریک کند آنک ورا جاش ستانه‌ست

مستان خدا گرچه هزارند یکی‌اند
مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه گانه‌ست

در بیشهٔ شیران رو وز زخم میندیش
که‌اندیشه ترسیدن اَشکال زنانه‌ست

کان‌جا نبوَد زخم‌‌، همه رحمت و مهر‌ست
لیکن پسِ در وهم تو مانندهٔ فانه‌ست

در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
درکش تو زبان را که زبان تو زبانه‌ست

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست (333)

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست

ای خشک درختی که در آن باغ نرُسته‌ست
وی خوار عزیزی که در این ظلّ ِ شجر نیست

بسکل ز جز این عشق اگر دُر یتیمی
زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست

در مذهب عشاق به بیماری مرگست
هر جان که به هر روز از این رنجْ بتر نیست

در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی
می‌دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست

هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق
تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست

شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست