شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

از اول امروز حریفان خرابات (334)

از اول امروز حریفان خرابات
مهمان توند ای شه و سلطانِ خرابات

امروز چه روزست‌‌؟ بگو روز سعادت
این قبله دل کیست‌‌؟ بگو جان خرابات

هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست
کاو مست خرابست به فرمان خرابات

صد زهره ز اسرار به آواز درآمد
کز ابر برآ ای مه تابان خرابات

ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم
چون زنده شدیم از بت خندان خرابات

بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان‌مست
کاین رخت گرو کن برِ دربانِ خرابات

هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل
او کافر خویش است و مسلمان خرابات

همه خوف آدمی را از درونست (335)

همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست

برون را می‌نوازد همچو یوسف
درون گرگی‌ست کاو در قصد خونست

بدرّد زَهره او گر ببیند
درون را کاو به زشتی شکل چونست

بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست

الف گشته‌ست نون می‌بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست

اگر نه خود عنایات خداوند
بدیده‌ستی چه امکان سکون‌ست‌‌؟

نه عالم بُد نه آدم بُد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگون‌ست

که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست

نمی‌گویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست

خداوندی شمس‌الدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست

به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست

چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست

که پیش همت او عقل دیده‌ست
که همت‌های عالی جمله دونست

کدامین سوی جویم خدمتش را‌‌؟
که منزلگاه او بالای سونست

هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست

نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او این‌ها شجونست

ایا تبریز، خاک توست کحلم
که در خاکت عجایب‌ها فنونست

بده یک جام ای پیر خرابات (336)

بده یک جام ای پیر خرابات
مگو فردا که فی التأخیر آفات

به جای باده درده خون فرعون
که آمد موسی جانم به میقات

شراب ما ز خون خصم باشد
که شیران را ز صیادیست لذات

چه پرخونست پوز و پنجه شیر
ز خون ما گرفتست این علامات

نگیرم گور و نی هم خون انگور
که من از نفی مستم نی ز اثبات

چو بازم گرد صید زنده گردم
نگردم همچو زاغان گرد اموات

بیا ای زاغ و بازی شو به همت
مصفا شو ز زاغی پیش مصفات

بیفشان وصف‌های باز را هم
مجردتر شو اندر خویش چون ذات

نه خاکست این زمین طشتیست پرخون
ز خون عاشقان و زخم شهمات

خروسا چند گویی صبح آمد
نماید صبح را خود نور مشکات

ببستی چشم یعنی وقت خواب است (337)

ببستی چشم یعنی وقت خواب است
نه خوابست آن حریفان را جواب است

تو می‌دانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتاب است

جفا می‌کن جفاات جمله لطف است
خطا می‌کن خطای تو صواب است

تو چشم آتشین در خواب می‌کن
که ما را چشم و دل باری کباب است

بسی سرها ربوده چشم ساقی
به شمشیری که آن یک قطره آب است

یکی گوید که این از عشق ساقیست
یکی گوید که این فعل شراب است

می و ساقی چه باشد نیست جز حق
خدا داند که این عشق از چه باب است

سماع از بهر جانِ بی‌قرارست (338)

سماع از بهر جانِ بی‌قرارست
سبک بَرجَه چه جای انتظارست‌؟

مشین این جا تو با اندیشهٔ خویش
اگر مردی برو آن جا که یارست

مگو «باشد که او ما را نخواهد»
که مرد تشنه را با این چه کارست‌؟‌

که پروانه نیندیشد ز آتش
که جان عشق را اندیشه عارست

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید
در آن ساعت هزار اندر هزارست

شنیدی طبل برکش زود شمشیر
که جان تو غلاف ذوالفقارست

بزن شمشیر و مُلک عشق بستان
که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی، آب بگذار
که آب امروز تیغ آبدارست

سماع آرام جان زندگانست (339)

سماع آرام جان زندگانست
کسی داند که او را جان جانست

کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کاو به زندان خفته باشد
اگر بیدار گردد در زیان‌ست

سماع آن جا بکن کان جا عروسیست
نه در ماتم که آن جای فغانست

کسی کاو جوهر خود را ندیده‌ست
کسی کان ماه از چشمش نهانست

چنین کس را سماع و دف چه باید‌؟!
سماع از بهر وصل دلستان‌ست

کسانی را که روشان سوی قبله‌ست
سماع این جهان و آن جهانست

خصوصا حلقه‌ای کاندر سماعند
همی‌گردند و کعبه در میانست

اگر کان شکر خواهی همان جاست
ور انگشت شکر خود رایگانست

دگربار این دلم آتش گرفته‌ست (340)

دگربار این دلم آتش گرفته‌ست
رها کن تا بگیرد خوش گرفته‌ست

بسوز ای دل در این برق و مزن دم
که عقلم ابر سوداوش گرفته‌ست

دگربار این دلم خوابی بدیده‌ست
که خون دل همه مفرش گرفته‌ست

چو سایه کل فنا گردم ازیرا
جهان خورشید لشکرکش گرفته‌ست

دلم هر شب به دزدی و خیانت
ز لعل یار سلطان وش گرفته‌ست

کجا پنهان شود دزدی دزدی
که مال خصم زیر کش گرفته‌ست

بسی جان که همی‌پرد ز قالب
ولی پایش حریف کش گرفته‌ست

ز ذوق زخم تیرش این دل من
به دندان گوشه ترکش گرفته‌ست

بیا کامروز ما را روز عیدست (341)

بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست

بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست
که روز خوش هم از اول پدیدست

چو یار ما در این عالم که باشد
چنین عیدی به صد دوران که دیدست

زمین و آسمان‌ها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست

رسید آن بانگ موج گوهرافشان
جهان پرموج و دریا ناپدیدست

محمد باز از معراج آمد
ز چارم چرخ عیسی دررسیدست

هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست
میی کز جام جان نبود پلیدست

زهی مجلس که ساقی بخت باشد
حریفانش جنید و بایزیدست

خماری داشتم من در ارادت
ندانستم که حق ما را مریدست

کنون من خفتم و پاها کشیدم
چو دانستم که بختم می کشیدست

مرا چون تا قیامت یار اینست (342)

مرا چون تا قیامت یار اینست
خراب و مست باشم کار اینست

ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست

نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره فعل آن دیدار اینست

گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار اینست

چو خوبان سایه‌های طیر غیبند
به سوی غیب آ طیار این‌ست

مکرر بنگر آن سو چشم می‌مال
که جان را مدرسه و تکرار اینست

چو لب بگشاد جان‌ها جمله گفتند
شفای جان هر بیمار اینست

چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
یقینشان شد که خود خمار اینست

گرو کردی به می دستار و جبه
سزای جبه و دستار اینست

خبر آمد که یوسف شد به بازار
هلا کو یوسف ار بازار اینست

فسونی خواند و پنهان کرد خود را
کمینه لعب آن طرار اینست

ز ملک و مال عالم چاره دارم
مرا دین و دل و ناچار اینست

میان گر پیش غیر عشق بندم
مسیحی باشم و زنار اینست

به گرد حوض گشتم درفتادم
جزای آن چنان کردار اینست

دلا چون درفتادی در چنین حوض
تو را غسل قیامت وار اینست

رخ شه جسته‌ای شهمات اینست
چو دزدی کردی ای دل دار اینست

مشین با خود نشین با هر که خواهی
ز نفس خود ببر اغیار اینست

خمش کن خواجه لاغ پار کم گو
دلم پاره‌ست و لاغ پار اینست

خمش باش و در این حیرت فرورو
بهل اسرار را کاسرار اینست

ز همراهان جدایی مصلحت نیست (343)

ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست

شما را بی‌شما می‌خواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست

چو خوان آسمان آمد به دنیا
از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست

در این مطبخ که قربانست جان‌ها
چو دونان نان ربایی مصلحت نیست

بگو آن حرص و آز راه زن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست

چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست

چو پای تو نماند پر دهندت
که بی‌پر در هوایی مصلحت نیست

چو پر یابی به سوی دام حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست

همای قاف قربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست

جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
در این جو آشنایی مصلحت نیست

خمش باش و فنای بحر حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست