شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

پرسید کسی که ره کدامست (374)

پرسید کسی که ره کدامست
گفتم کاین راه تَرک کامست

ای عاشق شاه دان که راهت
در جست رضای آن همامست

چون کام و مراد دوست جویی
پس جست مراد خود حرامست

شد جملهٔ روح، عشق محبوب
کاین عشق صوامع کرامست

کم از سر کوه نیست عشقش
ما را سر کوه این تمامست

غاری که در اوست یار عشقست
جان را ز جمال او نظامست

هر چت که صفا دهد صوابست
تعیین بنمی‌کنم کدامست

خامش کن و پیر عشق را باش
کاندر دو جهان تو را امامست

مر عاشق را ز ره چه بیمست (375)

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست

از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست

اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست

کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست

عشق و عاشق یکی‌ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست

چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست

او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست

چون رفت در این طلب به دریا
دری‌ست اگر چه او یتیمست

ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست

امروز جنون نو رسیده‌ست (376)

امروز جنون نو رسیده‌ست
زنجیر هزار دل کشیده‌ست

امروز ز کندهای ابلوج
پهلوی جوال‌ها دریده‌ست

باز آن بدوی به هجده‌ای قلب
آن یوسف حسن را خریده‌ست

جان‌ها همه شب به عز و اقبال
در نرگس و یاسمن چریده‌ست

تا لاجرم از بگاه هر جان
چالاک و لطیف و برجهیده‌ست

امروز بنفشه زار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده‌ست

بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوه‌ها پزیده‌ست

گویی که خدای عالمی نو
در عالم کهنه آفریده‌ست

ای عارف عاشق این غزل گو
کت عشق ز عاشقان گزیده‌ست

بر چهره چون زر تو گازیست
آن سیمبرت مگر گزیده‌ست

شاید که نوازد آن دلی را
کاندر غم او بسی طپیده‌ست

خاموش و تفرج چمن کن
کامروز نیابت دو دیده‌ست

آن را که در آخرش خری هست (377)

آن را که در آخرش خری هست
او را به طواف رهبری هست

بازار جهان به کسب برپاست
زین در همه خارش و گری هست

تا خارششان همی‌کشاند
هر جای که شور یا شری هست

در یم صدفی قرار گیرد
کاو را به درونه گوهری هست

اما صدفی که دُر ندارد
در جُستن دُرش معبری هست

گه در یم و گاه سوی ساحل
در جُستن قطره‌اش سری هست

خاموش و طمع مکن سکینه
آن راست سکون که مخبری هست

ای گشته ز شاه عشق شهمات (378)

ای گشته ز شاه عشق شهمات
در خشم مباش و در مکافات

در باغ فنا درآ و بنگر
در جان بقای خویش جنات

چون پیشترک روی تو از خود
بینی ز ورای این سماوات

سلطان حقایق و معانی
وز نور قدیم چتر و رایات

چون گشت عیان مجو کرامت
کز بهر نشان بود کرامات

تا ساحل بحر سیل پیداست
چون غرقه شود کجاست هیهات

ما مات تویم شمس تبریز
صد خدمت و صد سلام از مات

ای کرده میان سینه غارت (379)

ای کرده میان سینه غارت
ای جان و هزار جان شکارت

جز کشتن عاشقان چه شغلت
جز کشتن خلق چیست کارت

می‌کش که درست باد دستت
ای جان جهانیان نثارت

بس کشته زنده را که دیدم
از غمزه چشم پرخمارت

بس ساکن بی‌قرار دیدم
در آتش عشق بی‌قرارت

یک مرده به خاک درنماند
گر رنجه شوی کنی زیارت

جان بوسد خاک تو به هر دم
بر بوی کنار بی‌کنارت

آن خواجه اگر چه تیزگوش است (380)

آن خواجه اگر چه تیزگوش است
استیزه کن و گران فروش است

من غره به سست خنده او
ایمن گشتم که او خموش است

هش دار که آب زیر کاه است
بحری است که زیر که به جوش است

هر جا که روی هش است مفتاح
این جا چه کنی که قفل هوش است

در روی تو بنگرد بخندد
مغرور مشو که روی پوش است

هر دل که به چنگ او درافتاد
چون چنگ همیشه در خروش است

با این همه روح‌ها چو زنبور
طواف ویند زانک نوش است

شیری است که غم ز هیبت او
در گور مقیم همچو موش است

شمس تبریز روز نقد است
عالم به چه در حدیث دوش است

آن ره که بیامدم کدامست (381)

آن ره که بیامدم کدامست
تا بازروم که کار خامست

یک لحظه ز کوی یار دوری
در مذهب عاشقان حرامست

اندر همه ده اگر کسی هست
والله که اشارتی تمامست

صعوه ز کجا رهد که سیمرغ
پابسته این شگرف دامست

آواره دلا میا بدین سو
آن جا بنشین که خوش مقامست

آن نقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که باقوامست

باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگ و ننگ و نامست

خاموش کن و ز پای بنشین
چون مستی و این کنار بامست

ای از کرم تو کار ما راست (382)

ای از کرم تو کار ما راست
هر جای که خرمی‌ست ما راست

عاشق به جهان چه غصه دارد‌؟
تا جام شراب وصل برجاست

هر باد چغانه‌ای گرفته
کاو منتظر اشارت ماست

هر آب چو پرده‌دار گشته
اندر پس پرده طرفه بت‌هاست

هر بلبل مست بر نهالی
مانندهٔ راح ِ روح‌افزا‌ست

بسیار مگو که وقت آش است
چون گرسنگی قوم شش تاست

هین که گردن سست‌کردی‌، کو کبابت‌؟ کو شرابت‌؟ (383)

هین که گردن سست‌کردی‌، کو کبابت‌؟ کو شرابت‌؟
هین که بس تاریک‌رویی‌، ای گرفته آفتابت

یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی‌؟
چون کلیدش را شکستی‌، از که باشد فتح بابت‌؟

در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی
آب حیوان را ببستی لاجرم رفته‌ست آبت

بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می‌نمودی
نک محکِّ عشق آمد‌، کو سؤالت‌؟ کو جوابت‌؟

مهتر تجار بودی‌، خویش قارون می‌نمودی
خواب بود و آن فنا شد‌، چونکه از سر رفت خوابت

بس زدی تو لاف‌ِ زفتی‌، عاقبت در دوغ رفتی
می‌خور اکنون آنچ داری‌، دوغ آمد خمر نابت

مخلص و معنی این‌ها گرچه دانی هم نهان‌کن
اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت