شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

چندان که نگاه می‌کنم هر سویی (169)

چندان که نگاه می‌کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی

خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی (170)

خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
فارغ شده‌اند از تمنای تو دی

قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی

در کارگه کوزه‌گری کردم رای (171)

در کارگه کوزه‌گری کردم رای
در پایهٔ چرخ، دیدم استاد به پای

می‌کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کلهٔ پادشاه و از دستِ گدای

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی (172)

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی
«حکمی که قضا بُود، ز من می‌دانی؟»

در گردش خویش اگر مرا دست بُدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی

زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری (173)

زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
پُر کن قدحی، بخور، به من ده دگری

زان پیش‌تر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو، کوزه‌ کند، کوزه‌گری

گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی (174)

گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی
ور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی؟

بِه زان نَبُدی که اندر این دِیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی

گر دست دهد ز مغز گندم، نانی (175)

گر دست دهد ز مغز گندم، نانی
وز مِی دو منی ز گوسفندی، رانی

با لاله‌رخی و گوشهٔ بستانی
عیشی بود آن، نه حد هر سلطانی

گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی (176)

گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی
احوال فلک جمله پسندیده بُدی

ور عدل بُدی به کارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی؟

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری (177)

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟

انگشت فریدون و کف کی‌خسرو
بر چرخ نهاده‌ای، چه می‌پنداری؟

هنگام صبوح ای صنمِ فرخ‌پی (178)

هنگام صبوح ای صنمِ فرخ‌پی
برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می

کافکند به خاک صدهزاران جم و کِی
این آمدن تیر مَه و رفتن دی