شاعران قدیم
هم به بر این بت زیبا خوشکست
من نشستم که همین جا خوشکست
مطرب و یار من و شمع و شراب
این چنین عیش مهیا خوشکست
من و تو هیچ از این جا نرویم
پهلوی شکر و حلوا خوشکست
خجل است از رخ یارم گل تر
با چنین چهره و سیما خوشکست
هر صباحی ز جمالش مستیم
خاصه امروز که با ما خوشکست
بجهم حلقهٔ زلفش گیرم
که در آن حلقه تماشا خوشکست
شمس تبریز که نور دلهاست
دایما با گل رعنا خوشکست
هر که بالاست مر او را چه غم است؟
هر که آنجاست مر او را چه غم است؟
که از این سو همه جانست و حیات
که از این سو همه لطف و کرم است
خود از این سو که نه سویست و نه جا
قدم اندر قدم اندر قدمست
این عدم خود چه مبارک جایست
که مددهای وجود از عدمست
همه دلها نگران سوی عدم
این عدم نیست که باغ ارمست
این همه لشکر اندیشهٔ دل
ز سپاهان عدم یک علمست
ز تو تا غیب هزاران سالست
چو روی از ره دل یک قدمست
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه
گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت
گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری
گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت
گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر
گفتا چه دیدی آنجا گفتم که صد کرامت
گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن
گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت
خامُش که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت
هر جور کهز تو آید بر خود نهم غرامت
جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت
ای ماهروی از تو صد جور اگر بیاید
تن را بود چو خَلعت جان را بود سلامت
هر کس ز جمله عالم از تو نصیب دارند
عشق تو شد نصیبم احسنت ای کرامت
گه جام مست گردد از لذت می تو
گه می به جوش آید از چاشنی جامت
معنی به سجده آید چون صورت تو بیند
هر حرف رقص آرد چون بشنود کلامت
عاشق چو مَستتر شد بر وی ملامت آید
زیرا که نُقل این می نبود به جز ملامت
هر دم سلامْ آرد کاین نامه از فلانست
گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست
زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه
بینی دراز کردن آیین نرخرانست
هر جا که سیمبر بد میدانک سیم بِربُد
جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهانست
بتراش زر به ناخن از کان و چارهای کن
پنهان مدار زر را بیزر صنم نهانست
گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی
در گوش حلقهٔ زر بر طمع او نشانست
ور زانک نازنینی بیسیم و زر ببینی
چونک عنایت آمد اقبال رایگانست
این یار زر نگیرد جانی بیار زرین
زیرا که زر مرده آن سوی ناروانست
سنگیست سرخ گشته صد تخم فتنه کشته
مغرور زر پخته خام است و قلتبانست
خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید
کمتر ز زر نباشی معشوق بیزبانست
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش
آتش بود فراقت حقا و زان زیادت
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی
الا خیال خوبت شب میکند عیادت
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی
منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم
شب از سیاهکاری پنهان کند عبادت
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنی
سلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او درِ دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
آن کو کشید دستت او آفریده استت
وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
او ماه بیخسوفست خورشید بیکسوفست
او خمر بیخمارست او سود بیزیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد
باران نباتها را در باغ امتحانست
بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی
هر کس که کرد والله خامست و قلتبانست
خامُش که تا بگوید بیحرف و بیزبان او
خود چیست این زبانها گر آن زبان زبانست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابر
کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
بشنودم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز “بیش مَرَنجان مرا، برو”
آن گفتنت، که “بیش مرنجانم” آرزوست
وآن دفع گفتنت که “برو، شَه به خانه نیست”
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاست
آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ، چو سیل است بیوفا
من ماهیام، نهنگم و عُمّانم آرزوست
یعقوبوار وا اَسَفاها همی زنم
دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول
آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند “یافت مینشود، جُستهایم ما”
گفت “آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست”
هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد
کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
میگوید آن رَباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست
من هم رَباب عشقم و عشقم رُبابی است
وآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
بر عاشقان فریضه بوَد جستجوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایهها
ای گفتگوی ما همگی گفتگوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر میزند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست
چون جانِ جانْ وی آمد از وی گزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یک تای موی دوست
با دوست ما نشسته که ای دوست، دوست کو؟
کو کو همیزنیم ز مستی به کوی دوست
تصویرهای ناخوش و اندیشهٔ رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو؟ کو های هوی دوست؟
از دل به دل برادر گویند روزنیست
روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست
هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر
گر فاضل زمانه بود گول و کودنیست
زان روزنه نظر کن در خانهٔ جلیس
بنگر که ظلمت است در او یا که روشنیست
گر روشن است و بر تو زند برق روشنش
میدان که کان لعل و عقیق است و معدنیست
پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان
گل در رهش بکار که سروی و سوسنیست
در گردنش درآر دو دست و کنار گیر
برخور از آن کنار که مرفوع گردنیست
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر
کان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
خواهم که شرح گویم میلرزد این دلم
زیرا غریب و نادر و بیما و بیمنیست
آن جا که او نباشد این جان و این بدن
از همدگر رمیده چو آبی و روغنیست
خواهی بلرز و خواه ملرز اینْت گفتنیست
گر بر لب و دهانم خود بند آهنیست
آهن شکافتن بر داوود عشق چیست؟
خامش که شاه عشق عجایب تهمتنیست