شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ساقی بیار باده که ایام بس خوشست (444)

ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
امروز روز باده و خرگاه و آتش است

ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف
مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوش‌است

بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست
درکش شراب لعل که غم در کشاکش است

امروز غیر توبه نبینی شکسته‌ای
امروز زلف دوست بود کان مشوش است

هفتاد بار توبه کند شب رسول حق
توبه شکن حق است که توبه مخمش است

آن صورت نهان که جهان در هوای او است
بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است

امروز جان بیابد هر جا که مرده‌ای است
چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است

شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است
از تیر غم ندارد سغری که ترکش است

در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است
منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است

بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر
بس دانه زیر خاک درختش منعش است

در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است
دلتنگ کی بود که دلارام در کش است

ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت
زیرا که بی‌دهان دل و جانم شکرچش است

خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست
ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست (445)

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست

صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست
معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست

عالم شکارگاه و خلایق همه شکار
غیر نشانه‌ای ز امیر شکار نیست

هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم
وان سو که بارگاه امیرست بار نیست

ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش
کاین‌ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست

هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست
کآتش همیشه بی‌تف و دود و بخار نیست

تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست
در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست

ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت
جوینده‌ای که رحمت وی را شمار نیست

سیلت چو دررباید دانی که در رهش
هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست

در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلویش خار نیست

ما خار این گلیم برادر گواه باش
این جنس خار بودن فخرست عار نیست

گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده‌ست (446)

گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده‌ست
از عشق برنگردد آن کس که دلشده‌ست

مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بده‌ست

کوهست نیست که که به بادی ز جا رود
آن گله پشه‌ست که بادیش ره زده‌ست

گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق
کری گوش عشق از آن نیز قاعده‌ست

ویرانی دو کون در این ره عمارتست
ترک همه فواید در عشق فایده‌ست

عیسی ز چرخ چارم می‌گوید الصلا
دست و دهان بشوی که هنگام مایده‌ست

رو محو یار شو به خرابات نیستی
هر جا دو مست باشد ناچار عربده‌ست

در بارگاه دیو درآیی که داد داد
داد از خدای خواه که این جا همه دده‌ست

گفته‌ست مصطفی که ز زن مشورت مگیر
این نفس ما زن‌ست اگر چه که زاهده‌ست

چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو
آخر نه عاشقی و نه این عشق میکده‌ست

گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری
آن سو که جعفرست خرافات فاسده‌ست

ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست (447)

ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست

در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی
کو سر دل بداند و دلدار نازکست

چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کن
بسیار هم مکوش که بسیار نازکست

گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو است
گر نی به وقت آی که اسرار نازکست

دل را ز غم بروب که خانه خیال او است
زیرا خیال آن بت عیار نازک است

روزی بتافت سایه گل بر خیال دوست
بر دوست کار کرد که این کار نازکست

اندر خیال مفخر تبریز شمس دین
منگر تو خوار کان شه خون خوار نازکست

امروز روز نوبت دیدار دلبرست (448)

امروز روز نوبت دیدار دلبرست
امروز روز طالع خورشید اکبرست

دی یار قهرباره و خون خواره بود لیک
امروز لطف مطلق و بیچاره پرورست

از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن
کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست

هر کس که دید چهره او نشد خراب
او آدمی نباشد او سنگ مرمرست

هر مؤمنی که ز آتش او باخبر بود
در چشم صادقان ره عشق کافرست

ای آنک باده‌های لبش را تو منکری
در چشم من نگر که پر از می چو ساغرست

زد حلقه روح قدس مه من بگفت کیست
آواز داد او که کمین بنده بر درست

گفتا که با تو کیست بگفت او که عشق تو
گفتا کجا است عشق بگفت اندر این برست

ای سیمبر به من نظری کن زکات حسن
کاین چشم من پر از در و رخسار از زرست

گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک
دستیم بر در تو و دستیم بر سرست

گفتا که ذره ذره جهان عاشق منند
رو رو که این متاع بر ما محقرست

پیش آ تو شمس مفخر تبریز شاه عشق
کاین قصه پرآتش از حرف برترست

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست (449)

جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست

ای آنک سال‌ها صفت روح می‌کنی
بنمای یک صفت که به ذاتش برابرست

در دیده می‌فزاید نور از خیال او
با این همه به پیش وصالش مکدرست

ماندم دهان باز ز تعظیم آن جمال
هر لحظه بر زبان و دل الله اکبرست

دل یافت دیده‌ای که مقیم هوای توست
آوه که آن هوا چه دل و دیده پرورست

از حور و ماه و روح و پری هیچ دم مزن
کان‌ها به او نماند او چیز دیگرست

چاکرنوازیست که کردست عشق تو
ور نی کجا دلی که بدان عشق درخورست

هر دل که او نخفت شبی در هوای تو
چون روز روشنست و هوا زو منورست

هر کس که بی‌مراد شد او چون مرید توست
بی صورت مراد مرادش میسرست

هر دوزخی که سوخت و در این عشق اوفتاد
در کوثر اوفتاد که عشق تو کوثرست

پایم نمی‌رسد به زمین از امید وصل
هر چند از فراق توام دست بر سرست

غمگین مشو دلا تو از این ظلم دشمنان
اندیشه کن در این که دلارام داورست

از روی زعفران من ار شاد شد عدو
نی روی زعفران من از ورد احمرست

چون برترست خوبی معشوقم از صفت
دردم چه فربه‌ست و مدیحم چه لاغرست

آری چو قاعده‌ست که رنجور زار را
هر چند رنج بیش بود ناله کمترست

همچون قمر بتافت ز تبریز شمس دین
نی خود قمر چه باشد کان روی اقمرست

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست (450)

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست

امروز در جمال تو خود لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست

امروز آن کسی که مرا دی بداد پند
چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست

صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم
این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست

در پیش بود دولت امروز لاجرم
می‌جست و می‌طپید دل بنده روزهاست

از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر
می‌ترسم از خدای که گویم که این خداست

ابروم می‌جهید و دل بنده می‌طپید
این می‌نمود رو که چنین بخت در قفاست

رقاصتر درخت در این باغ‌ها منم
زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست

چون باشد آن درخت که برگش تو داده‌ای
چون باشد آن غریب که همسایه هماست

در ظل آفتاب تو چرخی همی‌زنیم
کوری آنک گوید ظل از شجر جداست

جان نعره می‌زند که زهی عشق آتشین
کاب حیات دارد با تو نشست و خاست

چون بگذرد خیال تو در کوی سینه‌ها
پای برهنه دل به در آید که جان کجاست

روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو
گویی هزار زهره و خورشید بر سماست

در روزن دلم نظری کن چو آفتاب
تا آسمان نگوید کان ماه بی‌وفاست

قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ
با عشق همچو تیرم اینک نشان راست

در دل خیال خطه تبریز نقش بست
کان خانه اجابت و دل خانه دعاست

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست (451)

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جان‌ها مبارکست

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن
دانسته‌ای که سایه عنقا مبارکست

ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست

ای صد هزار جان مقدس فدای او
کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست

سودایییم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنین بطالت و سودا مبارکست

ای بستگان تن به تماشای جان روید
کآخر رسول گفت تماشا مبارکست

هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم
یعنی که کشت‌های مصفا مبارکست

چون برگ و چون درخت بگفتند بی‌زبان
بی گوش بشنوید که این‌ها مبارکست

ای جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست

یعنی که هر چه کاری آن گم نمی‌شود
کس تخم دین نکارد الا مبارکست

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست

می‌آیدم به چشم همین لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست

نقشی که رنگ بست از این خاک بی‌وفاست
نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست

بر خاکیان جمال بهاران خجسته‌ست
بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست

آن آفتاب کز دل در سینه‌ها بتافت
بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند
جان سجده می‌کند که خدایا مبارکست

هر دل که با هوای تو امشب شود حریف
او را یقین بدان تو که فردا مبارکست

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشیاء مبارکست

ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست (452)

ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست

هندوی طره‌ات چه رسن باز لولییست
لولی گری طره طرارم آرزوست

اندر دلم ز غمزه غماز فتنه‌هاست
فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست

زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش‌ست
غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست

زان شمع بی‌نظیر که در لامکان بتافت
پروانه وار سوخته هموارم آرزوست

گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت
مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست

بعد از چهار سال نشستیم دو به دو
یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست

انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق
انکار سود نیست چو این کارم آرزوست

رانیم بالش شه و رانی به زخم مار
با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست

تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری
زان مشک‌های آهوی تاتارم آرزوست

باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست
ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست

عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب
صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست

با داردار وعده وصلت رسید صبر
هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست

هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز
و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست

دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست
لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست

مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل
از مکر توبه کردم مکارم آرزوست

تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست
از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست

زان طره‌های زلف کمرساز بنده را
کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست

موسی جان بدید درختی ز نور نار
آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست

تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین
اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست

بُد دوش بی‌تو تیره شب و روشنی نداشت (453)

بُد دوش بی‌تو تیره شب و روشنی نداشت
شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت

شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود
در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت

ای آنک ایمن‌ست جهان در پناه تو
مه نیز بی‌لقای تو شب ایمنی نداشت

کبر و منیِ خلق حجاب تو می‌شود
در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت

دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو
سیماب‌وار بر کف تو ساکنی نداشت