شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل (27)

در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل
بربست مشاطه‌وار پیرایهٔ گل

از سایه به خورشید اگرت هست امان
خورشیدرُخی طلب کن و سایهٔ گل

لب باز مگیر یک زمان از لب جام (28)

لب باز مگیر یک زمان از لب جام
تا بستانی کام جهان از لب جام

در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است
این از لب یار خواه و آن از لب جام

در آرزوی بوس و کنارت مُردم (29)

در آرزوی بوس و کنارت مُردم
وز حسرت لعل آبدارت مُردم

قصّه نکنم دراز، کوتاه کنم
بازآ بازآ کز انتظارت مُردم

عمری ز پی مراد ضایع دارم (30)

عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم

با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم

من حاصل عمر خود ندارم جز غم (31)

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق، ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم

چون باده ز غم چه بایَدَت جوشیدن (32)

چون باده ز غم چه بایَدَت جوشیدن
با لشگر غم چه بایدت کوشیدن

سبز است لبت، ساغر از او دور مدار
می بر لب سبزه، خوش بوَد نوشیدن

ای شَرم‌زده غنچه‌ی مَستور از تو (33)

ای شَرم‌زده غنچه‌ی مَستور از تو
حیران و خِجِل، نرگسِ مَخمور از تو

گُل با تو برابری کجا یارَد کرد؟
کـ‌او نور زِ مَه دارد و مَه نور از تو!

چشمت که فسون و رنگ می‌بارد از او (34)

چشمت که فسون و رنگ می‌بارد از او
افسوس که تیر جنگ می‌بارد از او

بس زود ملول گشتی از هم‌نفَسان
آه از دل تو که سنگ می‌بارد از او

ای باد! حدیثِ من نهانش می‌گو (35)

ای باد! حدیثِ من نهانش می‌گو
سِرّ دل من به صد زبانش می‌گو

می‌گو نه بِدان‌سان که ملالش گیرد
می‌گو سخنی و در میانش می‌گو

ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده (36)

ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده
یاقوت لبت درّ عدَن پرورده

همچون لب خود مدام جان می‌پرور
زان راح که روحیست به تن پرورده