شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد (614)

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد

چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد

ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر
بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد

هر شمع گدازیده شد روشنی دیده
کان را که گداز آمد او محرم راز آمد

زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد

آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد
کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد

من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد

ای دل چو در این جویی پس آب چه می‌جویی
تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند (615)

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند

نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد او داند و او داند

از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانه آن جا را گردون بنگر داند

گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او
کز دیده جان خود لوح ازلی خواند

دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی
با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند

شب‌رو شو و عیاری در عشق چنان یاری
تا باز شود کاری زان طره که بفشاند

دیوانه دگر سان‌ست او حامله جان است
چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند

زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی
تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند (616)

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
جز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند

عالم ز تو پرنور‌ست ای دلبر دور از تو
حق تو زمین داند یا چرخ سما داند

این پرده نیلی را بادی‌ست که جنباند
این باد هوایی نی بادی که خدا داند

خرقه غم و شادی را دانی که که می‌دوزد
وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند

اندر دل آیینه دانی که چه می‌تابد
داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند

شقه علم عالم هر چند که می‌رقصد
چشم تو علم بیند جان تو هوا داند

وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره‌ست
جز حضرت الاالله باقی همه لا داند

شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد
بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند (617)

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند

سر از پی آن باید تا مست بتی باشد
پا از پی آن باید کز یار تعب بیند

عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند

بیرون سبب باشد اسرار و عجایب‌ها
محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند

عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو
چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند

ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها
با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل
کز لعل لب یاری او لذت لب بیند

بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر
کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند

چون جغد بود اصلش، کی صورتِ باز آید؟ (618)

چون جغد بود اصلش، کی صورتِ باز آید؟
چون سیر خورد مردم، کی بوی پیاز آید؟

چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر
وز زخمهٔ کون خر کی بانگ نماز آید؟

پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک
پا برکش ای کوچک! تا پهن و دراز آید

بگشای به امیدی تو دیدهٔ جاویدی
تا تابش خورشیدش از عرش فراز آید

چنگا تو سری بر کن در حلقهٔ سر اندر کن
تو خویش تهی‌تر کن تا چنگ به ساز آید

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید (619)

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید

خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید

مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید

جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید

دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید

دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید

شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم
آن جا و مکان در دم بی‌جا و مکان باشد

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید (620)

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید

هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بندد
شکر به غلامی حلوای تو می‌آید

هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می‌آید

گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می‌آید

هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می‌آید

چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می‌آید

اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می‌آید

روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می‌آید

زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز پیش و پس می‌های تو می‌آید

از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می‌آید

شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می‌آید

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید (621)

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید (622)

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید
از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید

هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر
وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید

روزی که بپرد جان از لذت بوی تو
جان داند و جان داند کز دوست چه می‌بوید

یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر
صد نوحه برآرد سر هر موی همی‌موید

من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم
می‌کاهم تا عشقت افزاید و افزوید

جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی
بی پای چو کشتی‌ها در بحر همی‌پوید

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک (623)

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا مُلک و مَلک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش‌روِ مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد