ای چون علم بلند در صحرائی (1716)
-
اندازه متن
+
ای چون علم بلند در صحرائی
وی چون شکر شگرف در حلوائی
زان میترسم که بدرگ و بدرائی
در مغز تو افکند دگر سودائی
ای چون علم بلند در صحرائی
وی چون شکر شگرف در حلوائی
زان میترسم که بدرگ و بدرائی
در مغز تو افکند دگر سودائی
بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطرههای اشکهایی
زنی درویش آمد سوی عباس…
آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی
بر روی منه تو دست…

