با دل گفتم که ای دل از نادانی (1780)
-
اندازه متن
+
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شدهای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شدهای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی
آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته
کهدان جهان…
بلبل نگر که جانب گلزار میرود گلگونه بین که بر رخ گلنار میرود
میوه تمام گشته…

