چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی (1830)
-
اندازه متن
+
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت
از دست کسی که او ندارد رستی
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت
از دست کسی که او ندارد رستی
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله…
باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
باز از رضای…

