آن عشرت نو که برگرفتیم (1570)

آن عشرت نو که برگرفتیم
پا دار که ما ز سر گرفتیم

آن دلبر خوب باخبر را
مست و خوش و بی‌خبر گرفتیم

هر لحظه ز حسن یوسف خود
صد مصر پر از شکر گرفتیم

در خانه حسن بود ماهی
رفتیمش و بام و در گرفتیم

آن آب حیات سرمدی را
چون آب در این جگر گرفتیم

چون گوشه تاج او بدیدیم
مستانه‌اش از کمر گرفتیم

هر نقش که بی‌وی است مرده‌ست
از بهر تو جانور گرفتیم

هر جانوری که آن ندارد
او را علف سقر گرفتیم

هر کس گهری گرفت از کان
از کان همه سیمبر گرفتیم

از تابش نور آفتابی
چون ماه جمال و فر گرفتیم

شمس تبریز چون سفر کرد
چون ماه از آن سفر گرفتیم

در عشق قدیم سال خوردیم (1571)

در عشق قدیم سال خوردیم
وز گفت حسود برنگردیم

زین دمدمه‌ها زنان بترسند
بر ما تو مخوان که مرد مردیم

مردانه کنیم کار مردان
پنهان نکنیم آنچ کردیم

ما را تو به زرد و سرخ مفریب
کز خنجر عشق روی زردیم

بر درد هزار آفرین باد
باقی بر ما که یار دردیم

گر گمشدگان روزگاریم (1572)

گر گمشدگان روزگاریم
ره یافتگان کوی یاریم

گم گردد روزگار چون ما
گر آتش دل بر او گماریم

نی سر ماند نه عقل او را
گر ما سر فتنه را بخاریم

این مرگ که خلق لقمه اوست
یک لقمه کنیم و غم نداریم

تو غرقه وام این قماری
ما وام گزار این قماریم

جانی مانده‌ست رهن این وام
جان را بدهیم و برگزاریم

ما عاشق و بی‌دل و فقیریم (1573)

ما عاشق و بی‌دل و فقیریم
هم کودک و هم جوان و پیریم

چون کبریتیم و هیزم خشک
ما آتش عشق زو پذیریم

از آتش عشق برفروزیم
اما چون برق زو نمیریم

ما خون جگر خوریم چون شیر
چون یوز نه عاشق پنیریم

گویند شما چه دست گیرید
کو دست تو را که دست گیریم

بر خویش پرست همچو خاریم
بر دوست پرست چون حریریم

عاشق که چو شمع می بسوزد
او را چو فتیله ناگزیریم

از ما مگریز زانک با تو
آمیخته همچو شهد و شیریم

تو میر شکار بی‌نظیری
ما نیز شکار بی‌نظیریم

در حسن تو را تنور گرم است
ما را بربند ما خمیریم

ما را به قدوم خویش درباف
زیر قدم تو چون حصیریم

نی سیم و نه زر نه مال خواهیم (1574)

نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
از لطف تو پر و بال خواهیم

نی حاکمی و نه حکم خواهیم
بر حکم تو احتمال خواهیم

ای عمر عزیز عمر ما باش
نی هفته نه مه نه سال خواهیم

ما بدر نی ایم و از پی بدر
خود را چو قد هلال خواهیم

از بهر مطالعه خیالت
خود را به کم از خیال خواهیم

چون دلو مسافران چاهیم
کان یوسف خوش خصال خواهیم

چون آینه نقش خود زدایم
چون عکس چنان جمال خواهیم

چون چشم نظر کند به جز تو
جان را ز تو گوشمال خواهیم

خاموش ز قال چند لافی
چون حال آمد چه قال خواهیم

ما شاخ گلیم نی گیاهیم (1575)

ما شاخ گلیم نی گیاهیم
ما شیوه تر و تازه خواهیم

اشکوفه باغ آسمانیم
نقل و می مجلس الهیم

ما جوی نه‌ایم بلک آبیم
ما ابر نه‌ایم بلک ماهیم

لوح و قلمیم نی حروفیم
تیغ و علمیم نی سپاهیم

هم خسته غمزه چو تیریم
هم بسته طره سیاهیم

ما زنده به نور کبریاییم (1576)

ما زنده به نور کبریاییم
بیگانه و سخت آشناییم

نفس است چو گرگ لیک در سر
بر یوسف مصر برفزاییم

مه توبه کند ز خویش بینی
گر ما رخ خود به مه نماییم

درسوزد پر و بال خورشید
چون ما پر و بال برگشاییم

این هیکل آدم است روپوش
ما قبله جمله سجده‌هاییم

آن دم بنگر مبین تو آدم
تا جانت به لطف دررباییم

ابلیس نظر جدا جدا داشت
پنداشت که ما ز حق جداییم

شمس تبریز خود بهانه‌ست
ماییم به حسن لطف ماییم

با خلق بگو برای روپوش
کو شاه کریم و ما گداییم

ما را چه ز شاهی و گدایی
شادیم که شاه را سزاییم

محویم به حسن شمس تبریز
در محو نه او بود نه ماییم

امروز نیم ملول شادم (1577)

امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم

بر سبلت هر کجا ملولی است
گر میر من است و اوستادم

امروز میان به عیش بستم
روبند ز روی مه گشادم

امروز ظریفم و لطیفم
گویی که مگر ز لطف زادم

یاری که نداد بوسه از ناز
او بوسه بجست و من ندادم

من دوش عجب چه خواب دیدم
کامروز عظیم بامرادم

گفتی تو که رو که پادشاهی
آری که خوش و خجسته بادم

بی‌ساقی و بی‌شراب مستم
بی‌تخت و کلاه کیقبادم

در من ز کجا رسد گمان‌ها
سبحان الله کجا فتادم

من جز احد صمد نخواهم (1578)

من جز احد صمد نخواهم
من جز ملک ابد نخواهم

جز رحمت او نبایدم نقل
جز باده که او دهد نخواهم

اندیشه عیش بی‌حضورش
ترسم که بدو رسد نخواهم

بی‌او ز برای عشرت من
خورشید سبو کشد نخواهم

من مایه باده‌ام چو انگور
جز ضربت و جز لگد نخواهم

از لذت زخم‌هاش جانم
یک ساعت اگر رهد نخواهم

وقت است که جان شویم خالص
کاین زحمت کالبد نخواهم

احمد گوید برای روپوش
از احمد جز احد نخواهم

مجموع همه است شمس تبریز
حق است که من عدد نخواهم

ما آب دریم ما چه دانیم (1579)

ما آب دریم ما چه دانیم
چه شور و شریم ما چه دانیم

هر دم ز شراب بی‌نشانی
خود مستتریم ما چه دانیم

تا گوهر حسن تو بدیدیم
رخ همچو زریم ما چه دانیم

تا عشق تو پای ما گرفته‌ست
بی‌پا و سریم ما چه دانیم

خشک و تر ما همه توی تو
خوش خشک و تریم ما چه دانیم

سرحلقه زلف تو گرفتیم
خوش می شمریم ما چه دانیم

گر زیر و زبر شود دو عالم
زیر و زبریم ما چه دانیم

گر سبزه و باغ خشک گردد
ما از تو چریم ما چه دانیم

گلزار اگر همه بریزد
گل از تو بریم ما چه دانیم

گر چرخ هزار مه نماید
در تو نگریم ما چه دانیم

گر زانک شکر جهان بگیرد
ما باده خوریم ما چه دانیم

شمس تبریز ز آفتابت
همچون قمریم ما چه دانیم