تا عشق تو سوخت همچو عودم (1560)

تا عشق تو سوخت همچو عودم
یک عقده نماند از وجودم

گه باروی چرخ رخنه کردم
گه سکه آفتاب سودم

چون مه پی آفتاب رفتم
گه کاهیدم گهی فزودم

از تو دل من نمی‌شکیبد
صد بار منش بیازمودم

این بخشش توست زور من نیست
گر حلقه سیم درربودم

گر دشمن چاشتم خفاشم
ور منکر احمدم جهودم

تفهیم تو تیز کرد گوشم
کان راز شریف را شنودم

سیل آمد و برد خفتگان را
من تشنه بدم نمی‌غنودم

صیقل گر سینه امر کن بود
گر من ز کسل نمی‌زدودم

توفیر شد از مکارم تو
هر تقصیری که من نمودم

من جود چرا کنم به جلدی
کز جود تو مو به موی جودم

از عشق تو بر فراز عرشم
گر بالایم وگر فرودم

از فضل تو است اگر ضحوکم
از رشک تو است اگر حسودم

بس کردم ذکر شمس تبریز
ای عالم سر تار و پودم

تا چهره آن یگانه دیدم (1561)

تا چهره آن یگانه دیدم
دل در غم بی‌کرانه دیدم

گفتی فرداست روز بازار
بازار تو را بهانه دیدم

دل را چو انار ترش و شیرین
خون بسته و دانه دانه دیدم

زهر عالم همه عسل شد
تا شهد تو در میانه دیدم

جان را چو وثاق و جای زنبور
از شهد تو خانه خانه دیدم

بر آتشم و هنوز در عشق
زان دوزخ یک زبانه دیدم

شطرنج که صد هزار خانه‌ست
از جمله آن دو خانه دیدم

یک خانه پر از خمار دیدم
یک خانه می مغانه دیدم

چون عشق چنین دو روی دارد
سرگشتگی زمانه دیدم

وانگه زین سر به سوی آن سر
دزدیده ره و دهانه دیدم

زان ره خرد دقیقه بین را
اندیشه ابلهانه دیدم

او بر سر گنج بی‌نشانی
سرگشته که من نشانه دیدم

او زیر پر همای دولت
گوید که به خواب لانه دیدم

جانی که ز غم ز پا درآمد
در عالم دل روانه دیدم

جانی که فسانه داند این را
او را همگی فسانه دیدم

نالنده و بی‌خبر ز نالش
چون بربط و چون چغانه دیدم

بس شانه مکن که طره عشق
بیرون ز حدود شانه دیدم

صد شب بر او ترانه گویی
روزت گوید تو را ندیدم

هر درد که آن دوا ندارد
سوی دل خود دوانه دیدم

گر ناز تو را به گفت نارم (1562)

گر ناز تو را به گفت نارم
مهر تو درون سینه دارم

بی‌مهر تو گر گلی ببویم
در حال بسوز همچو خارم

ماننده ماهی ار خموشم
چون موج و چو بحر بی‌قرارم

ای بر لب من نهاده مهری
می کش تو به سوی خود مهارم

مقصود تو چیست من چه دانم
دانم که من اندر این قطارم

نشخوار غمت زنم چو اشتر
چون اشتر مست کف برآرم

هر چند نهان کنم نگویم
در حضرت عشق آشکارم

ماننده دانه زیر خاکم
موقوف اشارت بهارم

تا بی‌دم خود زنم دمی خوش
تا بی‌سر خود سری بخارم

من اشتر مست شهریارم (1563)

من اشتر مست شهریارم
آن خایم کز گلو برآرم

چون گلبن روی اوست خویم
اشکوفه من بود نثارم

چون بحر اگر ترش کنم رو
پرگوهر و در بود کنارم

گر یار وصال ما نجوید
با عشق وصال یار غارم

خواری که به پیش خلق عار است
آن عار شده‌ست افتخارم

باد منطق برون کن از لنج
کز باد نطق در این غبارم

روزی که گذر کنی به گورم (1564)

روزی که گذر کنی به گورم
یاد آور از این نفیر و شورم

پرنور کن آن تک لحد را
ای دیده و ای چراغ نورم

تا از تو سجود شکر آرد
اندر لحد این تن صبورم

ای خرمن گل شتاب مگذار
خوش کن نفسی بدان بخورم

وان گاه که بگذری مینگار
کز روزن و درگه تو دورم

گر سنگ لحد ببست راهم
از راه خیال بی‌فتورم

گر صد کفنم بود ز اطلس
بی‌خلعت صورت تو عورم

از صحن سرای تو برآیم
در نقب زنی مگر که مورم

من مور توام توی سلیمان
یک دم مگذار بی‌حضورم

خامش کردم بگو تو باقی
کز گفت و شنود خود نفورم

شمس تبریز دعوتم کن
چون دعوت توست نفخ صورم

ای دشمن روزه و نمازم (1565)

ای دشمن روزه و نمازم
وی عمر و سعادت درازم

هر پرده که ساختم دریدی
بگذشت از آنک پرده سازم

ای من چو زمین و تو بهاری
پیدا شده از تو جمله رازم

چون صید شدم چگونه پرم
چون مات توام دگر چه بازم

پروانه من چو سوخت بر شمع
دیگر ز چه باشد احترازم

نزدیکتری به من ز عقلم
پس سوی تو من چگونه یازم

بگداز مرا که جمله قندم
گر من فسرم وگر گدازم

یک بارگی از وفا مشو دست
یک بار دگر ببین نیازم

یک بار دگر مرا فسون خوان
وز روح مسیح کن طرازم

بر قنطره بست باج دارم
از بهر عبور ده جوازم

خاموش که گفت حاجتش نیست
در گفتن خویش یاوه تازم

خاموش که عاقبت مرا کار
محمود بود چو من ایازم

تا با تو قرین شده‌ست جانم (1566)

تا با تو قرین شده‌ست جانم
هر جا که روم به گلستانم

تا صورت تو قرین دل شد
بر خاک نیم بر آسمانم

گر سایه من در این جهان است
غم نیست که من در آن جهانم

من عاریه‌ام در آن که خوش نیست
چیزی که بدان خوشم من آنم

در کشتی عشق خفته‌ام خوش
در حالت خفتگی روانم

امروز جمادها شکفته‌ست
امروز میان زندگانم

چون علم بالقلم رهم داد
پس تخته نانبشته خوانم

چون کان عقیق در گشاده‌ست
چه غم که خراب شد دکانم

زان رطل گران دلم سبک شد
گر دل سبک است سرگرانم

ای ساقی تاج بخش پیش آ
تا بر سر و دیده‌ات نشانم

جز شمع و شکر مگوی چیزی
چیزی بمگو که من ندانم

امروز مرا چه شد چه دانم (1567)

امروز مرا چه شد چه دانم
امروز من از سبک دلانم

در دیدهِ عقل بس مَکینم
در دیدهِ عشق بی‌مَکانم

افسوس که ساکن زمینم
اِنصاف که صارمِ زمانم

این طُرفه که با تَنِ زمینی
بر پشتِ فلک همی‌دَوانم

آن بار که چرخ برنتابد
از قُوَتِ عشق می‌کِشانم

از سینه خویش آتشش را
تا سینهٔ سنگ می‌رِسانم

از لذت و از صفای قندش
پُر شَهد شده‌ست این دهانم

از مشکلِ شمسِ حقِ تبریز
من نکته مشکلِ جهانم

ای جان لطیف و ای جهانم (1568)

ای جان لطیف و ای جهانم
از خواب گرانت برجهانم

بی‌شرم و حیا کنم تقاضا
دانی که غریم بی‌امانم

گر بر دل تو غبار بینم
از اشک خودش فرونشانم

ای گلبن جان برای مجلس
بگرفته امت که گل فشانم

یک بوسه بده که اندر این راه
من باج عقیق می ستانم

بسیار شب است کاندر این دشت
من از پی باج راهبانم

شب نعره زنم چو پاسبانان
چون طالب باج کاروانم

همخانه گریخت از نفیرم
همسایه گریست از فغانم

ناآمده سیل تر شدستیم (1569)

ناآمده سیل تر شدستیم
نارفته به دام پای بستیم

شطرنج ندیده‌ایم و ماتیم
یک جرعه نخورده‌ایم و مستیم

همچون شکن دو زلف خوبان
نادیده مصاف ما شکستیم

ما سایه آن بتیم گویی
کز اصل وجود بت پرستیم

سایه بنماید و نباشد
ما نیز چو سایه نیست هستیم