به خدایی که در ازل بوده‌ست (1760)

به خدایی که در ازل بوده‌ست
حی و دانا و قادر و قیوم

نور او شمع‌های عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم

از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم

در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم

که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم

همه شب همچو شمع می سوزیم
ز آتشش جفت وز انگبین محروم

در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان در او چون بوم

آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم

بی‌حضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرحوم

یک غزل بی‌تو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفه مفهوم

بس به ذوق سماع نامه تو
غزلی پنج شش بشد منظوم

شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم

ما همه از الست همدستیم (1761)

ما همه از الست همدستیم
عاقبت شکر بازپیوستیم

ما همه همدلیم و همراهیم
جمله از یک شراب سرمستیم

ما ز کونین عشق بگزیدیم
جز که آن عشق هیچ نپرستیم

چند تلخی کشید جان ز فراق
عاقبت از فراق وارستیم

آفتابی درآمد از روزن
کرد ما را بلند اگر پستیم

آفتابا مکش ز ما دامن
نی که بر دامن تو بنشستیم

از شعاع تو است اگر لعلیم
از تو هستیم ما اگر هستیم

پیش تو ذره وار رقصانیم
از هوای تو بند بشکستیم

آمدستیم تا چنان گردیم (1762)

آمدستیم تا چنان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم

مونس و یار غمگنان باشیم
گل و گلزار خاکیان گردیم

چند کس را نییم خاص چو زر
بر همه همچو بحر و کان گردیم

جان نماییم جسم عالم را
قره العین دیدگان گردیم

چون زمین نیستیم یغماگاه
ایمن و خوش چو آسمان گردیم

هر کی ترسان بود چو ترسایان
همچو ایمان بر او امان گردیم

هین خمش کن از آن هم افزونیم
که بر الفاظ و بر زبان گردیم

ما که باده ز دست یار خوریم (1763)

ما که باده ز دست یار خوریم
کی چو اشتر گیاه و خار خوریم

ایمنیم از خمار مرگ ایرا
می باقی بی‌خمار خوریم

جام مردان بیار تا کامروز
بی‌محابا و مردوار خوریم

به دم ناشمرده زنده شویم
اندر آن دم که بی‌شمار خوریم

ساقیا پای دار تا ز کفت
می سرجوش پایدار خوریم

پی این شیر مست می پوییم
تا کباب از دل شکار خوریم

زان دیاریم کز حدث پاک است
روزی پاک از آن دیار خوریم

نه چو کرکس اسیر مرداریم
نه چو لک لک ز حرص مار خوریم

ناله بلبل بهار کنیم (1764)

ناله بلبل بهار کنیم
تا بدان بلبلان شکار کنیم

کار او ناز و کار ما لابه است
گر ننالیم پس چه کار کنیم

در گلستان رویم و گل چینیم
بر سر عاشقان نثار کنیم

اندرآییم مست در بازار
همه را مست و بی‌قرار کنیم

سیم با یار خوش عذار خوریم
خدمت چشم پرخمار کنیم

کس نداند خدای داند و بس
عیش‌هایی که با نگار کنیم

تو اگر رازدار ما باشی
راز را با تو آشکار کنیم

می گریزند خلق از تاتار
خدمت خالق تبار کنیم

بار کردند اشتران بگریز
رختمان نیست ما چه بار کنیم

خلق خیزان کنند و ما بر بام
اشتر مردمان شمار کنیم

عاشق روی جان فزای توییم (1765)

عاشق روی جان فزای توییم
رحمتی کن که در هوای توییم

تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توییم

تا تو زین پرده روی بنمایی
منتظر بر در سرای توییم

ای که ما در میان مجلس انس
بیخود از شربت لقای توییم

خیره چون دشمنان مکش ما را
کآخر ای دوست آشنای توییم

تو رضا می دهی به کشتن ما
ما همه بنده رضای توییم

گرچه با خاتم سلیمانیم
ای پری زاده خاک پای توییم

شمس تبریز جان جان‌هایی
ما همه بنده و گدای توییم

خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم (1766)

خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم

بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم

جز حریف ظریف نگزینیم
با کسان خسان نیامیزیم

غم بیهوده در جهان نخوریم
می آسوده در قدح ریزیم

ما گرفتار شادی و طربیم
نه گرفتار زهد و پرهیزیم

گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم

چون نداریم هیچ دست آویز
چند با هر کسی درآویزیم

عیش باقی است شمس تبریزی
مست جاوید شاه تبریزیم

تو چه دانی که ما چه مرغانیم (1767)

تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم

چون به دست آورد کسی ما را
ما گهی گنج گاه ویرانیم

چرخ از بهر ماست در گردش
زان سبب همچو چرخ گردانیم

کی بمانیم اندر این خانه
چون در این خانه جمله مهمانیم

گر به صورت گدای این کوییم
به صفت بین که ما چه سلطانیم

چونک فردا شهیم در همه مصر
چه غم امروز اگر به زندانیم

تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم

شمس تبریز چونک شد مهمان
صد هزاران هزار چندانیم

چند قبا بر قد دل دوختم (1768)

چند قبا بر قد دل دوختم
چند چراغ خرد افروختم

پیر فلک را که قراریش نیست
گردش بس بوالعجب آموختم

گنج کرم آمد مهمان من
وام فقیران ز کرم توختم

حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم

بر مثل شمعم من پاکباز
ریختم آن دخل که اندوختم

بس که بسی نکته عیسی جان
در دل و در گوش خر اسپوختم

بس که اذا تم دنا نقصه
تا بنگوید صنم شوخ تم

ای دل صافی دم ثابت قدم (1769)

ای دل صافی دم ثابت قدم
جئت لکی تنذر خیر الامم

سر ننهی جز به اشارات دل
بر ورق عشق ازل چون قلم

از طرب باد تو و داد تو
رقص کنانیم چو شقه علم

رقص کنان خواجه کجا می روی
سوی گشایشگه عرصه عدم

خواجه کدامین عدم است این بگو
گوش قدم داند حرف قدم

عشق غریب است و زبانش غریب
همچو غریب عربی در عجم

خیز که آورده امت قصه‌ای
بشنو از بنده نه بیش و نه کم

بشنو این حرف غریبانه را
قصه غریب آمد و گوینده هم

از رخ آن یوسف شد قعر چاه
روشن و فرخنده چو باغ ارم

قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ
جنت و ایوان شد و صفه حرم

همچو کلوخی که در آب افکنی
باز شود آب در آن دم ز هم

همچو شب ابر که خورشید صبح
ناگه سر برزند از چاه غم

همچو شرابی که عرب خورد و گفت
صل علی دنتها و ارتسم

از طرب این حبس به خواری و نقص
می نگرد بر فلک محتشم

ای خرد از رشک دهانم مگیر
قد شهد الله و عد النعم

گرچه درخت آب نهان می خورد
بان علی شعبته ما کتم

هر چه بدزدید زمین ز آسمان
فصل بهاران بدهد دم به دم

گر شبه دزدیده‌ای وگر گهر
ور علم افراشتی وگر قلم

رفت شب و روز تو اینک رسید
سوف یری النائم ماذا احتلم