دلدار مرا وعده دهد نشنومش (1037)

دلدار مرا وعده دهد نشنومش
بر مصحف اگر دست نهد نشنومش

گوید والله که نشنوی نشنومت
خواهد که به اینها بجهد نشنومش

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش (1038)

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
می بی‌لب نوشین تو کی گردد نوش

دیدار ترا چشم همی دارد چشم
آواز ترا گوش همی دارد گوش

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش (1039)

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش
بی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش

او رفت و نماند در دلم تیمارش
آری برود گل و بماند خارش

سودای توام در جنون می‌زد دوش (1040)

سودای توام در جنون می‌زد دوش
دریای دو چشم موج خون می‌زد دوش

تا نیم شبی خیل خیالت برسید
ورنی جانم خیمه برون می‌زد دوش

سوگند بدان دل که شده است او پستش (1041)

سوگند بدان دل که شده است او پستش
سوگند بدان جان که شده است او مستش

سوگند بدان دم که مرا میدیدند
پیمانه به دستی و به دستی دستش

شب چیست برای ما زمان نالش (1042)

شب چیست برای ما زمان نالش
وان را که نه عاشق است او را مالش

وان عاشق ناقصی که نوکار بود
گوشش نشود گرم به شب بی‌بالش

کاری کردم نگه نکردم پس و پیش (1043)

کاری کردم نگه نکردم پس و پیش
آنرا که چنان کند چنین آید پیش

آندم که قضا کار کند ای درویش
در خانه گریزد خرد دوراندیش

گر می‌کشدم غم تو هر دم مکش (1044)

گر می‌کشدم غم تو هر دم مکش
هل تا بکشندم همه عالم تو مکش

آنرا که خود انداخته‌ای پای مزن
وانرا که تو زنده کرده‌ای هم تو مکش

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش (1045)

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش
ور صبر کنم گوید ایوب مباش

اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم
بر سر زندم که سر مکش چوب مباش

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش (1046)

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش

گفتم که تنم گفت در این روزی چند
رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش