مگریز ز من که من خریدار توام (1227)

مگریز ز من که من خریدار توام
در من بنگر که نور دیدار توام

در کار من آ که رونق کار توام
بیزار مشو ز من که بازار توام

من بحر تمامم و یکی قطره نیم (1328)

من بحر تمامم و یکی قطره نیم
احول نیم و چو احولان غره نیم

گویم به زبان حال و هر یک ذره
فریاد همی کند که من ذره نیم

من بر سر کویت آستین گردانم (1329)

من بر سر کویت آستین گردانم
تو پنداری که من ترا میخوانم

نی نی رو رو که من ترا میدانم
خود رسم منست کاستین جنبانم

من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم (1330)

من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم
من خاک در محمد مختارم

گر نقل کند جز این کس از گفتارم
بیزارم از او وز این سخن بیزارم

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم (1331)

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
از نازش معشوقه خودکام شدم

در هر نفسی پخته شدم خام شدم
در هر قدمی دانه شدم دام شدم

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم (1332)

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم
اکنون چه کنم که همچنین می‌بینم

بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است
خورشید نگر که در زمین می‌بینم

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم (1333)

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم
یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم

نقش خود را نثار عالم کردم
وز نقش تو من آب به آدم ندهم

من درد ترا ز دست آسان ندهم (1334)

من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

من دوش فراق را جفا میگفتم (1335)

من دوش فراق را جفا میگفتم
با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم
با جفت خیال تو برفتم خفتم

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم (1336)

من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم
یک موی تو را به هر دو عالم ندهم

گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفتهٔ خود بیش دهم کم ندهم