حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن (1457)

حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن

انکار زیان تست زو کمتر گیر
اقرار ترا سود دهد افزون کن

چون زرد و نزار دید او رو یک من (1458)

چون زرد و نزار دید او رو یک من
خونابه روان ز چشم چون جو یک من

خندید و به خنده گفت دلجو یک من
ای ظالم مظلومک بدخو یک من

خود حال دلی بود پریشانتر از این (1459)

خود حال دلی بود پریشانتر از این
با واقعهٔ بی‌سر و سامان‌تر ازین

اندر عالم که دید محنت‌زده‌ای
سرگشتهٔ روزگار حیران‌تر از این

در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکن (1460)

در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکن
وز باده و از ساده تو اندیشه مکن

با زنگی زلف او در آنور مجوی
اندیشهٔ باریک چنین پیشه مکن

در بحر کرم حرص و حسد پیمودن (1461)

در بحر کرم حرص و حسد پیمودن
وین آب خوشی ز همدگر بربودن

ماهی ننهد آب ذخیره هرگز
چون بی‌دریا هیچ نخواهد بودن

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان (1462)

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان

بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان
هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان

در چشم منست ابروی همچو کمان (1463)

در چشم منست ابروی همچو کمان
من روح سپر کرده و او تیر زنان

چون زخم رسید زخم از پرده دران
او نازکنان کنار و من لابه‌کنان

در حضرت توحید پس و پیش مدان (1464)

در حضرت توحید پس و پیش مدان
از خویش مدان خالی و از خویش مدان

تو کج نظری هرچه درآری به نظر
هیچ است همه ز آتشی بیش مدان

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین (1465)

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
کاین عین حقیقت است و انوار یقین

حق نیز جمال خویش در ما بیند
وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین

در راه نیاز فرد باید بودن (1466)

در راه نیاز فرد باید بودن
پیوسته حریص درد باید بودن

مردی نبود گریختن سوی وصال
هنگام فراق مرد باید بودن