در دل نگذارمت که افگار شوی (1859)

در دل نگذارمت که افگار شوی
در دیده ندارمت که بس خار شوی

در جان کنمت جای نه در دیده و دل
تا در نفس بازپسین یار شوی

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی (1860)

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی
اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی

از سوزش روزه نور گردی چون شمع
وز ظلمت لقمه لقمهٔ خاک شوی

در زهد اگر موسی و هارون آئی (1861)

در زهد اگر موسی و هارون آئی
وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی

از صورت زهد خود چه مقصود ترا
در سیرت اگر یزید و قارون آئی

در زیر غزل‌ها و نفیر و زاری (1862)

در زیر غزل‌ها و نفیر و زاری
دردیست مرا ز چهره‌های ناری

هرچند که رسم دلبریهاش خوشست
کو آن خوشی‌ئیکه او کند دلداری

در عالم حسن اینت سلطان که توی (1863)

در عالم حسن اینت سلطان که توی
در خطهٔ لطف شهره برهان که توی

در قالب عاشقان بی‌جان گشته
انصاف بدادیم زهی جان که توی

در عشق تو خون دیده بارید بسی (1864)

در عشق تو خون دیده بارید بسی
جان در تن من ز غم بنالید بسی

آگاه نئی ز حالم ای جان جهان
چرخم به بهانه‌ای تو مالید بسی

در عشق تو خون دیده بارید بسی (1864)

در عشق تو خون دیده بارید بسی
جان در تن من ز غم بنالید بسی

آگاه نی ز حالم ای جان جهان
چرخم به بهانه تو مالید بسی

در عشق موافقت بود چون جانی (1866)

در عشق موافقت بود چون جانی
در مذهب هر ظریف معنی دانی

از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز
بی‌دندان شد از چنان دندانی

در عشق هر آن که برگزیند چیزی (1867)

در عشق هر آن که برگزیند چیزی
از نفس هوس بر او نشیند چیزی

عشق آینه است هرکه در وی بیند
جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

درویشان را عار بود محتشمی (1868)

درویشان را عار بود محتشمی
واندر دلشان بار بود محتشمی

اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر
کاندر ره او خوار بود محتشمی