گفتم که کدامست طریق هستی (1939)

گفتم که کدامست طریق هستی
دل گفت طریق هستی اندر پستی

پس گفتم دل چرا ز پستی برمد
گفتا زانرو که در درین دربستی

گفتند که هست یار را شور وشری (1940)

گفتند که هست یار را شور وشری
گفتم که دوم بار بگو خوش خبری

گفتا ترش است روی خوبش قدری
گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری

گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی (1941)

گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی
دیوانه توی که عقل از من جویی

گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روی
آئینه کند همیشه آهن روی

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی (1942)

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی
گردون چه بود بر در او سرهنگی

از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست
جز صبر که از صبر ندارم رنگی

گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی (1943)

گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی
یا بر رخ خویش زعفران کشته‌امی

آن وعده که کرده‌ای رها می‌نکند
ور نی خود را به رایگان کشته‌امی

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی (1944)

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی
شادان بود آنجا که نژندش تو کنی

گردون سرافراشته صد بوسه زند
هر روز بر آن پای که بندش تو کنی

کیوان گردی چو گرد مردان گردی (1945)

کیوان گردی چو گرد مردان گردی
مردی گردی چو گرد مردان گردی

لعلی گردی چو گرد این کان گردی
جانی گردی چو گرد جانان گردی

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی (1946)

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی
نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی

جرم را همه عفو کنی بی‌سببی
وین جرم مرا تو دست و پائی بنهی

مادام که در راه هوا و هوسی (1947)

مادام که در راه هوا و هوسی
از کعبهٔ وصل هردمی باز پسی

در بادیهٔ طلب چو جهدی بنمای
باشد که به کعبهٔ وصالش برسی

ما را ز هوای خویش دف زن کردی (1948)

ما را ز هوای خویش دف زن کردی
صد دریا را ز خویش کف زن کردی

آن وسوسه‌ای را که ز لاحول دمید
در کشتی ما دلبر وصف‌زن کردی