رباعی

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی (1687)

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
نور فلکی باز بر افلاک شوی

عرش است نشیمن تو شرمت ناید
چون سایه مقیم خطهٔ خاک شوی

اندر سرم ار عقل و تمیز است توی (1688)

اندر سرم ار عقل و تمیز است توی
وانچ از من بیچاره عزیز است توی

چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیم
بالجمله ز من هر آنچه چیز است توی

ای آتش بخت سوی گردون رفتی (1689)

ای آتش بخت سوی گردون رفتی
وی آب حیات سوی جیحون رفتی

با تو گفتم که بیدلم من بیدل
بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

ای آنکه به کوی یار ما افتادی (1690)

ای آنکه به کوی یار ما افتادی
آن روی بدیدی به قفا افتادی

با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل
بی‌دل اکنون شدم که بیرون رفتی

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی (1691)

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
زان حالت پرجوش بیادم دادی

آن رحمت را کجا فراموش کنم
کز گنج فراموش بیادم دادی

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی (1692)

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
فریاد ز عاشقی و بی‌آرامی

ای دوست منم اسیر دشمن کامی
آخر به تو باز گردد این بدنامی

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی (1693)

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی
تو پنداری که بر مراد خویشی

شه می‌کشدت مجوی با شه بیشی
که را بکند شهنشه درویشی

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی (1694)

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی
بی‌حدی و حد هر نفس بنمایی

دانی که نداری به جهان گنجایی
در غیب بچفسیدی و بیرون نایی

ای آنکه ز حال بندگان میدانی (1695)

ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی

باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی (1696)

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
هر لحظه بر او نقش دگر اندازی

گه مات شوی و گه بداری ماتم
احسنت زهی صنعت با خود بازی