رباعی

آن شوخ پریروی که با ما جوشد

آن شوخ پریروی که با ما جوشد
از ما چو پری روی چرا می پوشد؟

بشنید به پرده گفت: ای عاشق خام
تا آنکه دلت در طلب من کوشد

کوبید مرا سینه‌ی من عودی شد

کوبید مرا سینه‌ی من عودی شد
افروخت مرا به چشم او دودی شد

پی جوی نیم در این که از بهر چه بود
او هر چه زیان بر من زد، سودی شد

هر تیغ که بر کف علمداری شد

هر تیغ که بر کف علمداری شد
در دفع ستمکاری، ابزاری شد

دردا که نه روزی دو سه بگذشت از آن
کابزاری از بهر ستمکاری شد

هیهات که روز عمر چون آهی شد

هیهات که روز عمر چون آهی شد
آن دل که به کف بود چنان کاهی شد

هرجانبشان که گام بنهادم من
از بهر به ره رسیده ای راهی شد

دادم پی گریه چشم دریایی شد

دادم پی گریه چشم دریایی شد
بردم بخلاص دست غوغایی شد

بی تابی من به دست و پا کردن من
افسانه ای از بهر تماشایی شد

یک خاطر از کار تو آزاد نشد

یک خاطر از کار تو آزاد نشد
آزاده ای از حرف تو آباد نشد

بشکستی دلها که مگر شاد شوی
اما دلت از شکست ما شاد نشد

یک هیمه نسوخت کز دلش دود نشد

یک هیمه نسوخت کز دلش دود نشد
یک رود نرفت کاو گل آلود نشد،

هرچند به نابود کشد آخر بود
آنی که به تو آمد، نابود نشد

گفتم: کس از غم تو آزاد نشد

گفتم: کس از غم تو آزاد نشد
گفتا: چه بس آزاد که دلشاد نشد

گفتم: که منم خراب از جور تو، گفت:
جایی که نشد خراب، آباد نشد

دردا که دلم با کس همراز نشد

دردا که دلم با کس همراز نشد
برمیلم هر کسی همآواز نشد

بستم در بر ظلمت بسیار و لیک
یک درجه رخم ز روشنی باز نشد

هر ره که زدم رقیب خاموش نشد

هر ره که زدم رقیب خاموش نشد
بر یک صدم دلیل وی گوش نشد

با اینهمه هوش، حیرتم آن طرار
چون شاعر گشت لیک خرگوش نشد!