هیهات که روز عمر چون آهی شد
-
اندازه متن
+
هیهات که روز عمر چون آهی شد
آن دل که به کف بود چنان کاهی شد
هرجانبشان که گام بنهادم من
از بهر به ره رسیده ای راهی شد
هیهات که روز عمر چون آهی شد
آن دل که به کف بود چنان کاهی شد
هرجانبشان که گام بنهادم من
از بهر به ره رسیده ای راهی شد
مهتاب دمید و گل بیفروخت چو خون، می گیر و رها شو دمی از چند و ز چون
…
گفتم: نفسی درآی با من سوی باغ گفتا که: مرا نیست در این کار دماغ
دانستم…

