آثار شما
به تئاتر پوچی خوش آمدید
جایی که حواس و عقل
فقط تماشاگر هستند
و فقط توهم و تجربه بازیگر
( در این صحنه ستاره میدرخشد )
تصویر شده در این فرمول ساده :
“عشق قانون است”
پشت بلیط حک شده :
که زندگی مرگ است
بعد مرگ هم زندگی است
دوباره قلب کوچکم
میان شور زار لحظهها
جوانه میزند
وگیسوان شعر
با نسیم سبزی از بهار عشق
شانه میخورد
بهار آمد از دیار دور
سوی باغ انتظار من
باغ خالی امید
من شکفتن ستارههای عشق را
با نسیم گرم و نرم او
در میان آسمان قلب خویش دیدهام
باغ شعرم اینک از درخشش ستارهها پر است
عشق آن بهار جاودانه تا خدا
از جوانه ازستاره از تمام روشنی لبا لب است
من بهارم
اینک ای خزان خستگی
بمیر!
شعر غمگینی درون دنیای شاد کلماتم
از لطف عشق محرومم،در سرزمین شما محکومم
در خانواده خود مطرودم
ممنوعم،مرا نخوان که میشوی مجرم
مرا زمزمه کن بین لبهایت
نغمه کن اندوه جهانم را با لبهایت
سرریز میشوم از فکرهایم
سقوط میکنم از گوشهی زمان
پایِ مرگباز شده به چروکها
نمیتوانم آنها را بخیه بزنم
پوستم را از تنم در میآورم
از گوشهی زمان آویزان میکنم
حالا میتوانم بنشینمنفسهایم را بتکانم در زیر سیگاری
چهره به چهرهی اشیا:
سیگاری در دستِ باد
پردهای بیحرکت ایستاده به تماشای باد
نفس میکشمبا جای خالیِ دهانمو عاقبت
خودم را درونِ خودمبالا میآورم
چگونه عطش را بپوشانم
با تنی عریان؟
چگونه با اندامی سرد بر تخت
نیمی مرگ
نیمی نم
رد تنت را ببوسم؟
پنهان شدهای در تاریکی
در رگهایم
و رطوبت
راهی به پوست پیدا نمیکند
شاید جنگلی زیر پوستم به خواب رفته
که وقتی لمسم میکنی
شیره از زخمهایم بیرون میزند
کافیست
دستانت بر گلبرگهایم بچرخند
کافیست پنهان کنم در جیبهایم
انگشتان آغشته به رطوبت را
تا تنم ترک برندارد
چون صمغی
از تنم بیرون میزنم
جاری میشوم از دور دستها
تماشاگر زنی
که در ملافهای خیس فرو میرود