گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی (39-6)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۲۸
-
اندازه متن
+
بخش ۳۹ – داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد
گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی
نان پرستی نر گدا زنبیلیی
چون ستد زو نان بگفت ای مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان
گفت خان ار آنست که من دیدهام
حق ترا آنجا رساند ای دژم
هر محدث را خسان باذل کنند
حرفش ار عالی بود نازل کنند
زانک قدر مستمع آید نبا
بر قد خواجه برد درزی قبا
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
پس سلیمان دید اندر گوشهای (52-4)
بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
مولانا 
