گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی (39-6)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۲۸
-
اندازه متن
+
بخش ۳۹ – داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد
گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی
نان پرستی نر گدا زنبیلیی
چون ستد زو نان بگفت ای مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان
گفت خان ار آنست که من دیدهام
حق ترا آنجا رساند ای دژم
هر محدث را خسان باذل کنند
حرفش ار عالی بود نازل کنند
زانک قدر مستمع آید نبا
بر قد خواجه برد درزی قبا
اندرآ عیش بیتو شادان نیست (502)
اندرآ عیش بیتو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست
ای تو در جان…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
مولانا 
