آکادمی پلیکان

دل رفت و سرِ راهِ دلْ‌اِستان بگرفت (329)

- اندازه متن +

دل رفت و سرِ راهِ دلْ‌اِستان بگرفت
وز عشق، دو زلفِ او به دندان بگرفت

پرسید: کی تو؟ چون دهان بگشادم
جست از دهنم، راه بیابان بگرفت

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×